۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

برابری زن و مرد در قرآن (2)

کاظم وحیدی


ـ فرايند اجتماع¬پذيري متولیان
 انسان در طول زندگي به¬تدريج اجتماعي شده و ارزش¬ها، باورها، روابط و مناسبات حاکم بر جامعه را از دوره¬ی کودکی و طی پروسه¬ی بازتولید فرهنگی ـ اجتماعی توسط نسل گذشته (اعضای خانواده، خویشاوندان و اجتماع) يکي پس از ديگري کسب نموده و نهايتاً به آن¬ها به¬مثابه¬ي «ارزش اجتماعي ـ فرهنگی» باورمند مي¬گردد. به¬عبارت ديگر، اين اجتماع است که شخصيت، طرز تفکر، رفتار و حتا باورهاي انسان را مي¬سازد. گرچه اين تأثيرپذيري، يک جانبه، مطلق و يک¬سان نبوده و متناسب با مرحله¬ي تکاملي فرد و جامعه متغير مي¬باشد، اما براي انسان روستايي که به¬لحاظ آگاهی و آزادی در مرحله¬ی پایینی قرار دارد،8 بیش¬تر تابع شرايط بوده و بنابریان، اثرپذيري فرد از اجتماع به¬مراتب بيش¬تر از تأثيرگذاري وي بر جامعه است.
در علوم اجتماعي اين نظريه از اعتبار بسيار بالايي برخوردار است که «انسان زاده نمي¬شود بلکه ساخته مي¬شود». بنابراين نمي¬توان رفتار، اعتقاد و انديشه¬ي افراد را امري ارثي و کاملاً مختص هر فرد دانسته که مستقل از تمامي مناسبات پيراموني¬اش شکل گرفته است. درست برعکس، تمامي سنن و روابط اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، به تناسب ظرفيت اجتماع¬پذيري و نيز دافعه و عقايد هر فرد، بر وي اثر مي¬گذارند. يعني اگر فردي را از روستا به شهر آوريم، به¬تدريج خود را با مناسبات و روابط شهري وفق داده که پس از مدتي ديگر آن دهاتي سابقه با باورها، ارزش¬ها و مآلاً مناسبات خاص روستايي نخواهد بود. متقابلً اگر این فرد پس از سال¬های متمادی به روستا برگردد، اثرگذاری وی بر جامعه بیش از جامعه پذیری¬اش خواهد بود.9
علاوه بر آن، تمايلات رواني مانند عاطفه و عقده که تا حدودي فردي هستند (البته نه کاملاً مستقل از باورها، ارزش¬ها و مناسبات اجتماعی ـ تولیدی جامعه(، در شکل¬گيري شخصيت افراد نقش خاصي دارند، طوري¬که مي¬شود فردي به¬خاطر آن¬ها از مناسبات و روابط اجتماعي کم¬تر و يا بيش¬تر از حد معمول و طبيعي اثر پذيرد و به¬عبارتي، شدت و ضعف اجتماع¬پذيري انسان را تابع خود قرار دهد. مثلاً، در صورتي¬که فردي از اجتماع مورد مهر و يا غضب مديران و گردانندگان نظام اجتماعي قرار گيرد، اثر خاصي در شکل¬گيري شخصيت فردي و اجتماعي وي داشته که ميزان جاذبه و دافعه¬ي او را نسبت به نظام اجتماعي تعيين مي¬نمايد. در اين راستا مي¬توان روابط عاطفي¬اي مانند علاقه¬ي دو جنس را اضافه نمود که آنان را حتا به تمکین مضاعف در برابر نظام اجتماعي و مناسبات اقتصادي موجود وا می¬دارد و یا به¬شدت از آن متنفر و دور می¬سازد.
روابط عاطفی دو جنس بعضاً قربانی روابط اجتماعی و مناسبات طبقاتی می¬گردد. بدین معنی که احساس علاقه¬ی دو جنس از دو طبقه¬ی اجتماعی متفاوت منجر به محرومیت آنان از پیوند با یک¬دیگر می¬شود که خود عقده¬هایی را به¬بار می¬آورد.
در رابطه با متوليان رسمي و يا عرفي دين بايد خاطر نشان ساخت که اين قشر اجتماعي معمولاً از محروم¬ترين اقشار روستايي و قبايل تشکیل یافته و محروميت¬هاي شديد اقتصادي ـ اجتماعي بر شخصيت آنان اثر گذاشته است. يعني، اين افراد به¬دليل وضعيت ناهنجار اقتصادي، از احترام و موقعيت مناسب اجتماعي برخوردار نبوده¬ و همین باعث ایجاد عقده در آن¬ها گشته که بعدها به¬شکل دگم¬اندیشی و خشونت در افکارشان پدیدار می¬گردد (پروسه¬ی تخلیه¬ی عقده). اين وضعيت بر کليه¬ي ابعاد زندگي¬شان و من¬جمله علايق عاطفي به زن و دختر نيز اثر نموده به¬گونه¬ای که دیدگاه¬های عقده¬مندانه¬ی ضدزن و سلطه¬جویی بر وی را در آن¬ها شکل داده است.
آخوند و يا مولوي کنوني، روزگار کودکي و نوجواني خود را با محروميت شديد اقتصادی و عاطفی گذرانيده و تجربه¬ي تاريخي به او آموخته است که دختر زيباي منطقه به ارباب و حاجي و متولي دين در منطقه تعلق داشته و او که يا چوپان بوده و يا فرزند دهقان، حق داشتن او را ندارد. فراموش نکنیم که رابطه¬ی مرد و زن در جوامع سنتی کاملاً رابطه¬ای تملکی است که اولی بر دومی دارد. وقتی گفته می¬شود زن دارد، یعنی مالک اوست و یا زن گرفته یعنی او را به ملکیت خود در آورده است. همین¬طور هم زن وقتی می¬گوید شوهر دارم یعنی صاحب و مالک دارم.
اين قانون روستا است و هیچ فردي هم به¬تنهایی و یا کوتاه¬مدت توانايي تغييرش را ندارد. او که تنها از راه دور و طي کمين¬ها توانسته آن معشوقه¬ی افسون¬گر و رؤیایی¬اش را ببيند، جز برجستگي¬هاي بدنش که از دورها نمايان بوده، ياراي ديدن نداشته است. علاوه بر آن، در دیدگاه اصالت جنسی که زن موجودی جهت لذت مردانه است، تمامی برجستگی¬ها و اعضای خاصی از بدنش ابزاری جنسی به¬شمار رفته و لذا تحریک کننده هستند. از سوي ديگر، نه¬تنها تملک دختر زيبا که هر دختر ديگر هم نيازمند پولي است که او و خانواده¬اش از تأمين آن عاجز بوده¬اند. چنين وضعيتي باعث ايجاد عقده در روان افرادي گشته که بعدها و براي فرار از آن شرايط به طلبگي دینی پرداخته¬اند. چراکه آنان درک نموده¬اند که این آسان¬ترین راهی است که بدون پول و قدرت می¬توان خود را به طبقه¬ی حاکم گره زد. بنابراين، عقده¬ي ضدزن، نتيجه¬ي فرايند اجتماع¬پذيري نابه¬هنجار و عقده¬مندانه¬ی متوليان دين در زندگی¬شان می¬باشد.
بنابراین، زمانی که به مقام تولیت دین دست می¬یابد، نخستین کاری که انجام می¬دهد، تنزل مقام و کرامت انسانی زن و سلب آزادی وی در انتخاب همسر و یا جدای شدن از او است. در مورد اول اختیارش را به پدرش که از جنس خودش است، محول ساخته و در مورد طلاق به شوهرش. بدین¬گونه عقده¬ی ناشی از عدم دست¬رسی به زن در نوجوانی و جوانی¬اش را اندکی باز می¬نماید و او را جهت تصاحب، ازاله¬ی صلاحیت و اختیار می¬نماید تا به آسانی بتواند به او دست یابد و برای همیشه برده¬گونه در خدمتش قرار بگیرد.

برابري زن و مرد در قرآن
مسئله¬ي زن از دير باز موضوع بحث انگيزي در جوامع بشري و حتا متون ديني بوده که قرآن بارها و بارها به آن اشاره نموده و با نظريات کاملاً مترقي و مبتني بر تساوي کامل آن با مرد (در تمامی عرصه¬ها(، بر اساس ديدگاه انساني به¬جاي ديدگاه¬هاي جنسي، جاي هرگونه شکي را در اين مورد زدوده است. درحالي¬که امروزه متأسفانه به¬دليل تحريف¬هاي غرض¬ورزانه و مستمر تاریخی¬ای که متوليان دين در تفسیر و فهم و درک دينی پديد آورده¬اند، به¬تدريج تلقيات و قرائت¬هاي اصالت جنسي جاي آن را گرفته است. گرچه در اين رابطه متوليان ديني در برابر مردم عامي¬ای که نسبت به چگونگي و قواعد تفسير آگاهي چنداني ندارند، علی¬رغم آن¬که با دست باز عمل نموده، تاکنون با اعتراض گسترده¬ی مردم در اين مورد نیز مواجه نگرديده¬اند.
متولیان تلاش می¬نمایند تا تنها خود را شایسته¬ی تفسیر متون دینی و به¬ویژه قرآن تلقی نمایند و هرگونه تلاش مستقل کسانی که از قشر خودشان نمی¬باشند را انحراف و نادرست و حتا بدعت قلمداد کنند. با این روش تاکنون در زمینه¬ی جلوگیری از عمومی شدن فهم و درک قرآن که پیام مستقیم پروردگار جهانیان به مردم است، موفق بوده¬ و توانسته¬اند تا تفسیر پیام خدا به مردم را در انحصار خود بگیرند و هرچه می¬خواهند بگویند و هرگونه که منافع¬شان تقاضا می¬نماید آن را تعبیر کنند و بدین¬گونه دست پاسخ¬طلبی و انتقاد مردم را در رابطه با تحریف دین، از یقه¬ی خود جدا سازند. اما اين امر دليلي بر عدم وجود قطعي اعتراضات نسبت به متوليان رسمي ديني در طول تاريخ نمي¬باشد.
علت اساسی این امر که در صدر اسلام میزان اعتراضات و انتقادات مردمی حتا نسبت به رهبران تراز اول سیاسی و مذهبی بالا بوده و بارها اتفاق افتاده که حتا در مقابل نظرات، تصمیمات و کارکرد پیامبر و خلفا هم ایستادگی نمایند، هم¬چنین این اعتراضات و انتقادات بعدها منجر به ایجاد مذاهب متعددگردید که خود قرائت¬های متفاوت متون دینی بوده¬اند، آزادی انتقاد و سطح بالای مسوولیت¬پذیری دینی مسلمانان صدر اسلام را نشان می¬دهد که اینک و در زمان ما به¬کلی از مردم سلب شده است.
تاريخ اسلام سراسر بيان¬گر وجود چنين اعتراضاتي در مقابل اين قشر سودجو بوده که در مقاطع مختلفي با رشد موجي از نگراني¬هاي ديني نسبت به روند انحرافات طي قرون متمادي مواجه گرديده که نتيجتاً منجر به پيدايش مذاهب مختلف اسلامي شده است. از میان موارد و موضوعات متعدد اختلاف و اعتراض و نگرانی، مسئله¬ی زن یکی از مهم¬ترین آن¬ها به¬شمار رفته که با ارائه¬ی دیدگاه¬های مختلفی که از منتهی الیه راست گرفته تا تلقیات معتدل¬تر، همیشه زمینه¬ساز بحث¬های پی¬گیر بوده¬اند.
حال به خود قرآن برمی¬گردیم تا روی¬کرد او را نسبت به انسان و مشخصاً زنان مورد بررسی قرار دهیم. قرآن در رابطه با مسئله¬ي زن دو ديدگاه را ارائه مي¬دهد که اگر متوسل به بعضی اغماض¬ها به¬نفع مردان گردیم، هر دوي آن¬ها روي برابري زن و مرد تکيه دارد. اين دو ديدگاه به دو گونه¬ و یا بهتر است بگوییم، دو مرحله¬ی پديداري (خلقت) انسان که در قرآن به آن¬ها اشاره گردیده است، بر مي¬گردد. يعنی،
 1 ـ خلقت نخستين
 2 ـ تداوم خلقت با ازدواج نر و ماده
قرآن آگاهانه این دو نوع خلقت را مطرح می¬سازد، چراکه در صورت اشاره به يکي از اين نمادهاي خلقت، امروزه امکان سوء¬تعبير و سوء¬استفاده¬ي تفسيري و مشخصا تفسیر به¬رأی جهت تأمین منافع قشر متولیانی که تنها از مردان تشکیل یافته و تفسیر و تولیت دین را در انحصار خود گرفته¬اند، وجود مي¬داشت. از آن¬جا که قرآن کتابي است «مبين» (شفاف و تببين¬کننده) و کاملی که بايد همه¬ي هستي اعم از کائنات، انسان و روابط فيما بين موجودات، توسط آن به¬خوبي تبيين شده باشد،10 نبايد چنين نقصي را از خود بروز دهد. مثلاً اگر تنها به تداوم خلقت توسط جفت شدن دو جنس اشاره مي¬گردید، اين امکان وجود داشت که منشأ و سرشت یگانه¬ی زن و مرد مورد استدلال ارتجاع مذهبي قرار گرفته و با استناد به تفاوت آناتومیک ـ فیزیولوژیک آن دو، دلیلی برای برتری یکی بر دیگری تراشیده و بدین¬گونه اصالت نسل را به جنس نر مرتبط سازد (چنان¬که هم¬اکنون وجود دارد)، و بالعکس. فلهذا، قرآن با اشاره به هر دو مورد، زمينه¬ي هرگونه سوء¬استفاده را از عناصر مغرض به¬کلي ربوده است. در رابطه با موضوع خلقت، پيش از هر چيز لازم است تا به روشن نمودن دو ديدگاه عمده در مورد خلقت انسان اشاره¬اي داشته باشم که عبارتند از:
 1 ـ خلقت آنی و یا خلق¬الساعه
2 ـ خلقت تدريجي و تکاملي
انديشه¬هاي غيرعلمي و سنتي که معتقد به خلق¬الساعه مي¬باشند، با تکيه¬ی سطحی¬نگرانه بر داستان خلقت آدم در قرآن، معتقدند که آدم و حوا اولين انسان¬هاي روي زمين بوده و پيش از آن¬ها انسان¬هاي دیگری نمي¬زيسته¬اند. اين طرز تفکر که با رشد علوم و به¬خصوص علوم باستان¬شناسي، ديرينه¬شناسي و فسيل¬شناسي کاملاً باطل شناخته شده، اما متأسفانه با اصرار مبلغين سنتيِ بي¬عقل و بی¬منطقِ ديني، مي¬رفت تا اساسات دين مترقي و کامل اسلام را در جهان امروزی¬ای که تنها به ¬آگاهی و دانش باورمند است، زير سوال ببرد. خوش¬بختانه چنین امری با مراجعه¬ي مکرر دين¬داران و موحدان واقعي به متون ديني و به¬ويژه قرآن به¬عنوان منبع اصلي و تحریف ناشده¬ی اسلام، هم¬چنين با دست¬يابي به متدلوژي و روش¬هاي علمي، تحقق نیافت و بدین¬گونه توانستند دين مبين اسلام را از شبهه¬ي «دين¬خرافاتي» بيرون سازند و طبق آيات قرآني ثابت نمايند که انديشه¬ي خلق¬الساعه کاملاً در نقطه¬ي مقابل تلقي قرآن از هستي قرار دارد. دموکرات¬های مذهبي معتقدند که بر اساس بیان صریح قرآن، خلقت انسان طي تکامل و خلقت تدريجي و پي¬درپي هستي، از گازهاي هايدروژن اوليه (و به¬تعبير قرآن «دخان»)11 آغاز گرديده و تا فاز «حيات» و سپس انسان و قرار گرفتن وی در مسیر خدایی ادامه داشته است که هيچ¬گونه توقفي در آن متصور نمي¬باشد.12 مثلاً این آیه¬ی سوره¬ی بقره که ملائک حین خلقت انسان به خداوند می¬گویند، آیا موجودی را بر زمین مستقر می¬نمایی که در زمین فساد نماید و خون¬ بریزد،13 علاوه بر اندیشه¬های علمی و باستان¬شناسی که از موجودیت انسان¬های متعددی خبر می¬دهد، به¬روشنی بیان¬گر آنست که پیش از انسان نوع کنونی، انسان¬های دیگری هم روی زمین می¬زیسته¬اند که ملائک از وجود آن¬ها باخبر بوده¬اند.
آن¬که اندک با قرآن و روش آن آشنایی دارد، می¬داند که داستان خلقتی که در قرآن ذکر گردیده و طی آن سرشت انسان را گاهی «طین» و گاهی «حماء مصنون» و... نامیده است، کاملاً سمبولیک بوده و ماده¬ی «گِل» (به¬ویژه نوع رُس آن) که از ویژگی رسوب و ته¬ماندگی برخوردار است، با روح خدا (انرژی مطلق) که خصوصیت کمال و رشد و حرکت دارد، همشیه در جدال دایمی است.
بنابراين و طبق ديدگاه قرآن که کاملاً ديدگاه خلقت تدريجي را تأييد مي¬نمايد، نه¬تنها براي اثبات اين برابري بر اساس و مباني¬اي همچو يگانگي سرشت انسان¬ها در مرحله¬ي نخستین پيدايش انسان (به¬ويژه زن و مرد) مي¬پردازد که با تکيه بر اصل تساوي نقش هردو جنس در تداوم خلقت توسط ازدواج و تولیدمثل، بر چنين امري تأکيد هم مي¬ورزد (إنا خلقناکم من ذکر و انثی). هم¬چنين در آيه¬ي اول سوره¬ي نساء که در رابطه با مسئله¬ي زن نسبت به ديگر آيات قرآني از صراحت بيش¬تري برخوردار مي¬باشد، چنين آمده است، «يا أيها الناس إتقوا ربکم الذي خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهم رجالاً کثيراً و نساء...» ترجمه: اي مردم به سوي پروردگارتان از همه قيودات و انحرافات رها شويد (تقوا) که شما را از سرشت مؤنث (واحدة) یک¬سانی آفريد و جفتش را هم از آن سرشت آفريد و از آن دو، مرد و زن زيادي انتشار نمود...
در اين آيه علاوه بر اين¬که با مشخص کردن منشأ يگانه¬ي خلقت (نفس واحدة)، هرگونه شکي را نسبت به عدم برابري سرشت زن و مرد، به¬کلي از ميان برداشته است، خرافاتي مبني بر خلقت زن از دنده¬ي مرد را نيز از اساس باطل اعلام مي¬نمايد. حتا از اين آيه چنين استنباط مي¬گردد که سرشت اصلي خلقت «مؤنث» مي¬باشد يعني قيد مؤنث «واحدة» در واقع تأييدي است بر مؤنث بودن سرشت خلقت انسان.
گرچه متولیان دینی را تلاش بر آن است تا جهت اثبات پیش فرض برتری نرینگی به¬مثابه¬ی مبنای اندیشه¬ی¬شان آشکاراً به تفسیرهای منفعت¬دار برای طبقه¬ی¬شان (تفسیر به¬رأی) مبادرت ورزند و با تزیینی قلمداد کردن «ت» ی موجود در آخر کلمه¬ی «واحد»، انحراف بزرگی را در نتیجه¬گیری ایجاد نمایند، اما برهر آگاه در عرصه¬ی ادبیات عرب روشن است که «ت» تزیینی چنان¬که ازنامش پیدا است جنبه¬ی زینت و آراستگی داشته، صرفاً در مواردی (به¬طور مجازی) به¬کار می¬رود که یا وزن و قافیه شعر و آیه را متعادل سازد و یا به¬لحاظ ادبی، زیبایی و سلاستی به مضمون ببخشد. اما در این¬جا که اضافه نمودن یک «ت» تزیینی می¬تواند مستقیماً مفهوم و ادراکی را به شبهه مواجه سازد و زمینه¬ی سوءاستفاده¬ی برتری¬جویانه¬ی جنسی بر جنسی دیگر را که با منطق دین و قرآن که همانا بر مبنای برابری جنسی و نژادی انسان¬ها استوار بوده و فضیلت را تنها در میزان و درجه¬ی آزادگی (تقوا) می¬داند، کاملاً منافات دارد را مهیا سازد، هرگز جواز ندارد. فراموش نکنیم که یکی دیگر از ویژه¬گی¬های قرآن برای مسلمانان آن است که هرگونه شبهه و ابهام در مورد درستی و از منبع وحی بودن آن به¬کلی منتفی می¬باشد.14 مهم¬تر از همه این¬که، در قرآن هر سه¬باری که از سرشت انسان ذکر شده است بر «نفس واحدة» تأکید شده است!! که خود مسئله¬ی استفاده¬ی مجازی و تزیینی از «ت» را زیر سوال می¬برد.
چه خوب است که در اين¬جا به اصول علمي و به¬ویژه مباحث ژنتیک ـ بيالوژيک اشاره¬اي داشته باشيم تا به تفسیری کاملاً علمی و مطابق دانش¬های نوین دست یافته و تأیید متقابل دین و علم را به¬دست آوریم. طي آخرين اکتشافات بشري در مکانيزم عمل هورمون¬ها و نيز اثرات و فعل و انفعالات کروموزومي، دانشمندان به اين نتيجه رسيده¬اند که کروموزوم x که ژني زنانه است به¬عنوان کروموزوم پايه بوده و مبنای حیات معرفي گرديده است. چنان¬که الیزابت بادانتر معتقد است که «در نوع انسان، جنس زن، جنس پایه به¬حساب می¬آید».15هم¬چنین یکی از نویسندگان کتاب زن می¬افزاید که «جنس مرد، جنس دوم و فرعی است».16 این ادعا مورد تأیید منابع معتبر پزشکی و به¬ویژه مطالعات زن¬شناسی و ناهنجاری¬های کروموزومی (ترنر سیستم) قرار گرفته و نشان می¬دهد که بر اثر تخمین¬ها از حدود 2500 نوزاد دختر یک نفر با کروموزومx وجود دارند که امکان باروری هم در آن¬ها هست.17 در حالي که کروموزوم y يا ژن مردانه که بهx شکسته و يا xناقص مشهور است، فاقد توان¬مندی ایجاد حیات می¬باشد.18 طوري که پس از بسته شدن نطفه از ترکيب کروموزوم¬هاي xx زنانه و xy مردانه، تکامل نطفه به¬سوي جنين، مقدمتاً و با شتاب و تمایل شدید به¬سوی جنسي مؤنث بوده و در صورت ايجاد کوچک¬ترين اختلالي در ترشح فوق¬العاده شديد هورمون مردانه¬ي (آندروژن)، ما بايد ولادت مادینه¬ای غیرمعمول و غیر طبیعي را انتظار داشته باشيم. يعني، همه¬ي نطفه¬ها در ابتدا تمايل به¬سوی مادینه شدن دارند و عوارض بعدي مانند دخالت هورمون¬های مردانه است که مسير شکل¬گيري جنس جنين را تغيير مي¬دهد.


دامه دارد 

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

«مادر» در کمند «خانواده»

کاظم وحیدی 

«مادر» واژه¬ای است که چون به زن اطلاق می¬گردد، به¬لحاظ مفهومی در طول تاریخ چند هزار ساله¬ی مردسالاری سخت دچار تحریف شده است. این واژه را از نظر معنی می¬شود گفت که «ما» «در» او جاداریم. یعنی مادر فراگیرنده¬ی همه است. در عربی نیز چنین مفهومی از کلمه¬ی «ام» می¬شود استنباط نمود، چون «ام» به معنی جای¬گاه بوده و بدین¬گونه جای¬گاه همه است. البته در زبان انگلیس این واژه بیش¬تر برگرفته از همان «مادر» فارسی می¬باشد. بنابراین واژه¬ی انگلیسی «mother» به¬لحاظ کاربردی و مفهوم، همان¬گونه که خودش از ریشه¬ی فارسی گرفته شده است، تقریباً مفهوم اصلی فارسی را نیز حفظ نموده، طوری¬که در زبان انگلیسی وقتی از واژه¬ی «Mother» به¬عنوان پیش¬وند استفاده می¬گردد، به¬مفهوم «اصلی»، «عمده» و «مرجعی» برای پسوند و پدیده¬های مرتبط با آن، تداعی می¬گردد. مثلا وقتی در کمپیوتر می¬گوییم Motherboard، درواقع عمده¬ترین قطعه¬ی کمپیوتر را بیان می¬کنیم.
بر این اساس، مادر عمده¬ترین و محوری¬ترین واحد در جامعه¬ی انسانی بوده که همه¬ی پدیده¬ها را می¬توان به آن ارجاع داد. این امر بیش¬تر به خاطر «زن» بودن مادری است که به¬لحاظ آناتومیک- فیزیولوژیک از ویژگی¬هایی برخوردار می¬باشد که او را نسبت به نرینه¬ها برتری میبخشد. موجودیت سیستم تناسلی سه کاره نسبت به سیستم مشابه نرینه¬ها که ناقص و یک¬کاره می¬باشد، از ویژگی¬های با ارزش زن به¬شمار می¬رود.
زمانی که وارد جزئیات شده و این سیستم را دقیق¬تر بررسی می¬نماییم، از عظمت حیات¬بخشی کروموزم X آگاه می¬گردیم، به¬گونه¬ای که اگر این کروموزم وجود نمی¬داشت، خلق زندگی ناممکن می¬گشت. به¬عبارت دیگر، تنها موجودیت جفت کروموزمی XX در زنان، ضمانتی برای بسته شدن نطفه¬ی انسان می¬باشد و گر نه، جفت کروموزمی Y که از آن به¬عنوان X شکسته و یا ناقص ناقص یاد می¬گردد، تنها در مرحله¬ی پس از بسته شدن نطفه به تلاش جهت توسعه و رشد مشخصات ثانوی در نطفه و جنین نرینه فعال گردیده و روند طبیعی مادینه¬شدن نطفه را مختل ساخته و با افزایش غیرعادی و بسیار بالای هرمون مردانه، آن را در سمت نرینه شدن سوق می¬دهد.
اصالت مادینه در خلقت، تنها توسط فیزیولوژی و دانش غدد درون¬ریز (indicronology) مهر صحت نخورده، بلکه عمده¬ترین نص دینی (قرآن) نیز آن را به¬صراحت بیان داشته است. در این رابطه در آیه¬ی اول سوره¬ی نساء که خود از آیات محکم به¬شمار می¬رود، چنین آمده است، «یا ایهاالناس اتقوا ربکم الذی خلقم من نفس واحده و خلق منها زوجها و... ». در این آیه، سرشت خلقت به وضوح و برخلاف استنباط مردسالارانه¬ی کسانی که بدون هیچ دلیل معتبر و منطقی¬ای تلاش می¬ورزند که «تاء» پایانی «واحدة» را تزئینی قلمداد نمایند، مادینه تلقی گردیده و با تأکید روی آن، راه تعابیر مردستایانه را کاملاً بسته است.
اما با تعابیر زن¬ستیزانه¬ای که اینک به جریان فکری غالب بدل گشته است، «مادری» که در برگیرنده¬ی همه چیز بوده و در دوره¬ی مادرسالاری، ویژگی خاص بارداری به او قداست و آفرینندگی بخشیده بود و به همین دلیل وی را خداوند مادینه و الهه (goddess) می¬دانستند، پس از تحریف مفهوم واقعی «مادر» او را از ویژگی¬های «همه¬گیر»، «مقدس» و دربر گیرنده¬ی همگان تهی ساخته و تا سرحد کنیزکی برای تفریح و لذت مردان و تولید فرزند برای آنان تنزل داده و با سپردن وظیفه¬ی پرورش کودک، او را در درون چهاردیواری خانه به بند کشیده¬اند و مقصود حدیثی که کمال بشری (رفتن به بهشت) را منوط به تصمیم و اقدام مادر دانسته است (الجنة تحت اقدام الأمهات)، آشکارا غیرمحقق ساختند. چون زنی که وظیفه¬ی یگانه¬اش مربی فرزندان و حفظ نظم خانه گشته است، دیگر از اجتماع دور می¬ماند و چیزی از جامعه و نیازهای امروز و فردایش نمی¬داند تا فرزندان را متناسب با آن پرورش دهد. در مقابل چنین تجریدی، فرزندش اگر نرینه باشد، به مکتب می¬رود، دانش می¬آموزد و فعالانه وارد اجتماع می¬گردد و از آن اثر می¬پذیرد و به موازات آن گام برمی¬دارد و بدین¬گونه فرسنگ ها از مادر پیشی گرفته و او را عملاً از مقام پرورش فرزند ساقط می¬نماید، درحالی¬که این نام به¬مثابه¬ی یک وظیفه، کماکان بر او باقی می¬ماند.
با تثبیت تعریف نو از «مادر» و مقام «مادری» و پذیرفته شدن این وظایف به¬مثابه¬ی یک عرف اجتماعی- فرهنگی، زاییدن فرزند و رسیدگی به آن بخشی از مقام مادری تلقی گردید. مردی که با اهدای این مقام به زن، خود را از تقبل وظیفه¬ی پدری که در واقع مکمل نقش پرورشی کودکان می¬باشد، رها ساخت و گام دیگری در راستای رفاهش برداشت و با تفویض مقام مدیریت امور منزل، زنی که این به مادری با تعابیر مردگرایانه تبدیل گشته است را به کنیزی که وظیفه¬اش آشپزی و کالاشویی و نظافت خانه است، واداشت. هم¬چنین با تشویق و تاکید بر این نکته که زن گرم¬کننده¬ی کانون خانواده است، بستر خود را گرم نمود و کام¬جویی از کنیزکی خوش¬باور و دل¬باخته به عناوین کاذب را نیز نصیب خود ساخت.
مادری که همیشه از حضور فعال در جامعه و برخورداری از آگاهی اجتماعی بازمانده، دیگر توان¬مندی فکری و عملی و درک دقیق مشارکت اجتماعی را از دست داده است و نمی¬داند که خانواده به¬مثابه¬ی هسته¬ی تشکیل¬دهنده¬ی اجتماع تنها با تقسیم عادلانه¬ی کار میان زن و مرد باید پیش برود تا اجتماع سالم و به دور از فریب و اغوا شکل بگیرد. چراکه روابط اجتماعی چیزی نیست جز روابط انسان¬هایی که در حلقات کوچک¬تری به¬نام خانواده جمع شده¬اند. بنابراین، چنین روابطی باید بر اساس فهم و درک مسائل درونی خانواده و منافع آن تنظیم یابد، درحالی¬که این مرد است که مسئولیت تنظیم روابط بیرونی خانواده را برعهده داشته و تنها روابط محدود فیمابین خانواده¬ و آن هم با حفظ کلیشه¬ای نقش برتری و ریاست مردان، به زن واگذاشته شده است که بدین¬گونه نه نقشی در تصمیم¬گیری و امور مالی خانواده دارد و نه آن را درک می¬تواند. چون او همیشه با دید مادی به مسائل درون خانواده نگریسته و به همین دلیل نقش خود را تنها در تامین نیازهای مادی آن محدود ساخته است. پدر دیگر به نقش «مهر» و «عاطفه»¬اش در خانواده به¬عنوان نیازی انسانی اعضای آن بها نمی¬دهد و زن را به¬مثابه¬ی تجسم مهر و عاطفه مطرح ساخته و بدین¬گونه چیزی را که خود از آن گریزان می¬باشد به زن واگذار نموده است.
امروز بر کسی پوشیده نمانده است که خانواده¬های بی پدر و یا مادر، فرزندانی ناسالم پرورش می¬دهند. گرچه سرپرست خانواده (پدر یا مادر) تمامی سعی خود را در برآورده شدن نیازهای مادی و عاطفی فرزندان به¬کار می¬برند، اما چنین فرزندانی با آن¬که تلاش می¬ورزند تا خود را برحوردار از وضعیتی عادی بنمایانند؛ اما نارسایی¬ها و ناهنجاری¬های تربیتی ناشی از عدم داشتن مادر و یا پدر (و حتا مهر و توجه آنان)، امریست طبیعی که اگر در شرایطی زیاد بارز و آشکار نباشند، مطمئناً در باطن آنان حضوری دایمی داشته و پی در پی نیش¬شان زده و جسم و روح آنان را به تحلیل می¬برد.
به همین دلیل، نقش فراموش شده¬ی پدر که خود ناشی از روگردانی وی نسبت به نیازهای گوناگون فرزندان می¬باشد، امریست که به خلق عقده¬های فراوانی در میان فرزندان می¬انجامد. پدری که از توجه عاطفی نسبت به فرزندانش شانه خالی نموده و آن را وظیفه¬ی مادر به¬شمار می¬آورد. چنین پدرانی همیشه با اداهایی ساختگی مانند گفتن این سخن که، «بچه¬ها بسیار خسته هستم»، در واقع می¬خواهند امر پرورش و توجه عاطفی را به زنش واگذارد و بدین¬گونه عقده¬های بی¬پدری را در فرزندانش ایجاد می¬کنند که در فرایند تسلسل انتقال ارزش¬ها و باورها، خود نقش مشابهی را در مقابل فرزندان بازی خواهد نمود. این در واقع پروسه¬ی تخلیه¬ی عقده¬هاست که نسل در نسل تحقق می¬یابد.
وقتی در خانواده، پدری نقش و وظیفه¬ی برابر و هم¬سان با مادر ندارد، رویای برابری زن و مرد به افسانه¬ای سرگرم کننده و غیرقابل پذیرش، حداقل برای فرزندانی که نقش تعیین کننده در فردای اجتماع دارند، مبدل می¬شود که در پروسه¬ی اجتماعی، اقدامات و تلاش¬های این چنینی را با مشکل و مانع جدی مواجه می¬سازد. وقتی مادر باید ظرف و کالا را بشوید، خانه را مرتب و تمیز نماید، غذا را آماده بسازد و به تمامی نیازهای مادی و معنوی فرزندان پاسخ بگوید، در عوض مرد خود را خسته از کار جلوه دهد و همه¬چیز را آماده بخواهد، حتا شکل گرفتن رویای برابری زن و مرد در ذهن فرزندان هم ناممکن می¬گردد. ذهنیت¬ها کاملاً متاثر از عینیت¬ها به¬وجود می¬آیند، حال ثبت و در راستای همان عینیت¬ها و شکوفایی و گسترش آن و یا در جهت مخالفت و ناسازگاری با آن. پس زمانی که نقش¬ها ثابت و غیرقابل شک و انکار هستند، ذهنیت¬ها و ایده¬آل¬ها هرگونه شکل و محتوا داده می¬شود، اما به¬هرحال، تغییر نقش¬ها در چنین تصوراتی جایی نخواهند داشت.
این است که برجسته¬سازی نقش و وظیفه¬ی مادری، تلاشی اغواگرانه از سوی مردان رفاه¬جو و سلطه¬گر به¬نظر می¬آید که به¬منظور به¬خدمت گرفتن دایمی زن و مآلاً تضمین زیاده¬خواهی¬هایش صورت می¬گیرد. بنابراین، باید اصل مشارکت همگانی را عملاً در درون خانواده تحقق بخشیم و وظایف را نه بر اساس «جنس» و «سن» که به¬طور نوین و همگانی تقسیم نماییم. امروزه در خانواده¬ها، تنها تبعیض¬ها و فشارهای ناشی از آن، برمبنای جنس (Sex) صورت نمی¬گیرند، بلکه فرزندان هم به¬دلیل پایین بودن سن¬شان، فاقد حق مشارکت در تصمیم و اجرای امور خانواده می¬باشند. این امر علاوه بر شکل¬گیری نطفه¬ی عقده و خشم در درون فرزندان، نوعی بی¬اعتمادی نسبت به خود را نیز به¬وجود خواهد آورد. این امر، هم زمینه¬ی بدبینی فرزندان را نسبت به بزرگان (پدر و مادر) فراهم خواهد ساخت که گاه با واکنش¬هایی بروز خواهد یافت، و هم بی¬اعتمادی نسبت به توان¬مندی آنان و احساس ضعف را به وجد خواهد آورد. این است که وقتی در تلاش رسیدن به جامعه¬ی مطلوبی که طی آن هر کس دارای نقش و سهمی در آن بوده و دیگر کسی عقده¬گشایانه با مسائل برخورد نمی¬کند، هستیم، باید با ایجاد تقسیم¬کار عادلانه و مشارکت همگانی در تصمیم و اجرای امور خانواده، نخست باید خانواده¬ای سالم ایجاد نماییم. سپس روابط فیمابین خانواده¬ها، (روابط اجتماعی) باید با تصمیم و اجرای مشترک تمامی اعضای خانواده تحقق یابد و نه مردی که خود از عواطف و تمایلات و منافع خانواده بی¬خبر است، در پروسه¬ی روابط اجتماعی مستقل از اندیشه و طرح اعضای خانواده شرکت نماید.
روابط و مناسبات درونی خانواده باید طوری تنظیم گردد که استعداد و شایستگی و مدیریت کسی در سایه¬ی وظایف محدود و تکراری و نقش¬های کلیشه¬ای محو نگردیده و رشد یک¬بعدی اعضای آن باعث هدر رفتن انرژی و زمان و شایستگی¬ها در اداره و تنظیم بهتر خانواده که به پویایی و رشد استعداد اعضا و نهایتاً تکامل جمعی خانواده نگردد.
مادر، دیگر فردی باشد که فریب مقام تحریف شده¬اش را بخورده است و در روابط اجتماعی، رشد فکری و سهیم شدن در درآمد و مصرف خانواده دارای نقش فعال گردد تا در صورت غیبت مرد (مرگ و یا مسافرت، طلاق و... ) عجز و ناتوانی¬اش در سرپرستی خانواده و تأمین هزینه¬ها ظاهر نگردد. هم چنین در صورت غیبت زن، مرد از عهده¬ی امور منزل و نگه¬داری و سرپرستی فرزندان به¬خوبی برآید. بنابراین، خانواده¬ای سالم نه مبنا را بر مادیات می¬نهد که تامین کننده¬ی آن، مستبدی خودرأی گردد، و نه تقسیم دایمی و همیشگی وظایف، اعضای خانواده را یک¬بُعدی پرورش دهد که در صورت عدم¬حضور مسئول یک بخش، بخش¬های مختلف آن کاملا بلنگد. باید مسئولیتی همگانی که با دادن نقش¬های متنوع و دورانی به همه، پدید آید. در این صورت دیگر همه انسان¬هایی تلقی شوند که دیگر وظایف کلیشه¬ای خود نبوده و با آن نقش¬ها الینه نگردند که هرگاه غذا آماده نباشد و یا کودکی بگرید، همه¬ی نگاه¬ها به¬سوی کنیزکی باشد که محو مقام موهوم «مادری» گشته است.



۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

زنان، خودکشي¬ها و خودسوزي¬ها




کاظم وحیدی


خودکشي و خودسوزي زنان که درواقع اعتراض به ¬زندگي و مناسبات موجود خانواده و اجتماع بوده، در کشور ما متأسفانه به¬شکل فاجعه¬باري رو به افزايش مي¬باشد. مناسبات، رفتار و روابط¬سنتي در خانواده¬ها عمدتاً از محتواي تبعيض «سني» و «جنسي» برخوردار بوده که هردو رابطه¬ي مستقيمي با خودکشي دختران و زنان¬جوان دارد. چراکه دختران و زنان¬جوان هم به¬دليل سني و هم از نقطه¬نظر مادينگي، کوچک¬ترين نقش و اختياري در تصميم¬گيري¬ها و اجراي آن¬ها در خانواده به¬مثابه¬ي مطمئن¬ترين مأمن¬شان، برخوردار نمي¬باشند. بنابراين آن¬ها به¬عنوان عناصر منفعل و پسيوي که تنها تصميمات مردان¬خانه بر آن¬ها به¬اجرا درمي¬آيد، ايفاي¬نقش نموده و همين باعث گرديده تا خودرا موجودي بي¬ارزش و بي¬نقش درجامعه و خانواده به¬شمار آورند و هرگز احساس شخصيت ننمايند. اين¬است که دختران و زنان¬جوان هميشه نسبت به¬ اين مناسبات معترض بوده و به¬دليل عدم¬تحقق خواسته¬ها و تمايلات انساني¬شان، عقده و خشمي متراکم در وجودشان خانه کرده است.
اقدام به¬خودسوزي و خودکشي را مي¬توان بالاترين و آخرین مرحله¬ي اعتراض و پرخاش عليه اين¬گونه مناسبات تلقي نمود، چراکه چنين حرکت اعتراض¬آميزي که با انفجار يک¬باره¬ي همه¬ي خشم و کينه انجام مي¬پذيرد، هرگز اولين تصميم زن در دست¬يازيدن به چنين اقدام ريسک¬آميز و فداکارانه¬اي نمي¬باشد. يعني، وقتي زني خودکشي و يا خودسوزي مي¬کند، بايد در فشارهاي شديد اجتماعي و خانوادگي عليه او، و نيز واكنش¬هاي متقابل و متعددي مانند نافرماني، فرار از خانه، روسپي¬گري، رفتارهاي¬عصبي، کشتن شوهر و انواع گوناگون اعتراض به¬ مناسبات¬خانوادگي و اجتماعي¬اي كه از درون¬مايه¬ي سنتي و تاريخ¬گذشته برخوردار مي¬باشند را پي بگيريم که با نتيجه نگرفتن از آن¬ها و عدم ايجاد تغيير در رفتار و مناسبات خانوادگي و هنجارهاي اجتماعي، دختر و زن¬جوان تصميم نهايي خروج از دور اين روابط ظالمانه و تبعيض¬آميز را مي¬گيرد. گرچه خودكشي را نمي¬توان واكنشي¬عقلاني، خردمندانه و ره¬يافتي درست و منطقي به¬شمار آورد، اما به¬دليل نبودن راه¬ها، نقش¬ها و الگوهاي¬رفتاري مناسب¬تري، هم¬چنين عدم انعطاف¬پذيري سرپرستان سنتي خانواده و اجتماع در مقابل تمايلات و خواسته¬هاي نسل¬جوان و به¬وي‍ژه مادينه¬ها، راه ديگري براي آنان متصور نمي¬باشد. اما با تمامي اين¬ها بايد توجه داشت كه دختر و زني كه به چنين اقدامي مبادرت مي¬ورزد، هرگز فردي سنتي، منفعل و تن¬داده به تقدير نبوده بلكه انساني است معترض به مناسبات¬كهن اجتماعي و خانوادگي كه چون راه ديگري پيش¬پاي خود نمي¬بيند و از سويي، جامعه فاقد هرگونه مكانيزم¬كنترل خشونت و تبعيض مي¬باشد، با اين روش توأم با نوميدي¬كامل، عدم تن¬دهي و تسليمي خود را بيان مي¬دارد.
فراواني اقدام به خودکشي و خودسوزي امري است که در جوامع گوناگون، متفاوت مي¬باشد. درجوامع شديداً سنتي، باورها و اعتقادات جامعه نقش تخديرکننده و تسليم کننده¬ي دختران و زنان¬جوان را به¬¬عهده داشته و تمکين آنان¬را درمقابل مناسبات مقدس¬شده¬ي موجود ميسر ساخته و حتا اين¬گونه روي¬کرده¬ها را تمجيد هم مي¬نمايد. درمتن چنين روابطي، زن نقش خودرا پذيرفته و خود اعتراض نسبت به آن¬¬را امري ضد ارزشي و ضد اخلاقي به¬شمار مي¬¬آورد. درجوامع مدرني که در روابط درون¬خانواده و اجتماع، امتيازاتي مانند معاشرت آزاد زن و مرد، حق تصميم¬گيري وبعضاً مديريت در خانواده، حق انتخاب¬همسر، حق¬¬کار و تصرف درآمدهاي مادي براي دختر و زن¬جوان درنظر گرفته شده و ارزش¬هاي¬اخلاقي خانواده، اجتماع و نيز قانون، پشتوانه¬ي اجرايي آن مي¬باشند، زمينه¬هاي خانوادگي و اجتماعي اقدام به خودکشي کاهش يافته و به¬دنبال آن گراف چنين حوادثي پايين آمده است1. روي¬هم¬رفته بايد اعتراف كرد كه در جوامع مدرن، زنان به¬لحاظ حقوقي به پيشرفت¬هاي غيرقابل انكاري دست يافته¬اند كه اغلب در قوانين¬شان گنجانيده شده و تا حدود زيادي در اجتماع¬هم نهادينه شده¬اند.
در کشور ما که جامعه¬ي شهري درمرحله¬ي گذار از پيش¬مدرن به¬سوي مدرنيته بوده و شهرهاي بزرگي مانند کابل، هرات و مزار که روابط سنتي در آن¬ها سست شده¬اند و درنتيجه ظرفيت بيش¬تر تحول¬پذيري را دارا مي¬باشند، نقاطي هستند که تنش ميان نسل¬جوان تحول¬خواه با نسل گذشته¬ي باورمند به روابط¬کهن، در آن¬ها به¬شدت جريان دارد. روابط توليدي (مناسبات اقتصادي) نوپا در شهرهاي بزرگ، پذيراي انديشه¬هاي توجيه¬گر چنين کسب و کاري مي¬باشد که عمدتاً توسط رسانه¬هاي جمعي، گروه¬هاي¬سياسي مدعي روشنفکري، سازمان¬هاي¬اجتماعي، مؤسسات و کشورهاي¬خارجي ترويج مي¬گردند. انديشه¬ي ليبراليزمي که روح مناسبات¬اقتصادي نو مي¬باشد، مجموعه¬ي نسبتاً منسجمي از آرا و افکار اجتماعي، سياسي و فرهنگي را به¬هم¬راه نظرات اقتصادي¬اش، يک¬جا عرضه مي¬کند. نظرات¬اقتصادي چنين مکتب فکري¬اي، يگانه نيازي است که تمامي جامعه¬ي رفاه¬طلب و پول¬دوست از آن استقبال مي¬نمايد، اما ديدگاه اجتماعي ـ فرهنگي¬اي که در يک کلي¬گويي گيج¬کننده مطرح گشته و طي¬آن امتيازات "سني" و "جنسي" را لغو مي¬کند، عناصر ناخواسته و ناخوشايندي براي نسل کهن به¬شمار مي¬روند که از متن روابط¬توليدي نو بيرون مي¬تراوند. درمقابل، نسل¬جواني¬که منافع خودرا در لغوامتيازات جنسي ـ سني گذشته مي¬بيند، شديداً ازآن استقبال مي¬نمايد. اين آغازتنش ميان دو نسل است. نسل گذشته¬اي که خود را از صلاحيت سرپرستي¬خانواده (بنابه سن و جنسش) برخوردار مي¬داند، چنين آرايي را برابر با لغو رهبريت بلا¬منازعش درخانواده و حتا اجتماع مي¬پندارد و سخت ازآن بيزار است. اين¬امر درمورد دختران¬جوان از کيفيت متفاوتي برخودار مي¬باشد. وقتي دختر و زن¬جوان براي کار و تحصيل مجبور به معاشرت با مردان مي¬گردد، براي پدر، برادر و شوهرش که هنوز درقيد ديد "اصالت¬جنسي" به¬سر مي¬برند، روابط¬جنسي پيامدحتمي معاشرت آزاد د وجنس به¬شمار می¬رود. به¬همين دليل و به¬منظور جلوگيري از بدنام شدن ميان قوم، همسايه و اجتماع، روابط¬آزاد دختر و يا زن¬جوانش را مانع مي¬گردد. اين امر به¬وضعيتي منتهي مي¬شود که تنش¬هايي را در درون خانواده ايجاد مي¬نمايد.
ازسوي ديگر، دخترجواني که براساس احساس دروني و نيز آموزه¬هاي نو، درصدد ازدواج با عشق و انتخاب است، هميشه تلاش مي¬ورزد تا از متن معاشرت¬آزاد با جنس¬مخالف، آن¬را تحقق بخشد. اما پدري¬که خودرا به¬دليل سن¬زياد و مرد بودن، عقل¬کل مي¬داند و بدين¬گونه خودرا برخوردار از صلاحيت تشخيص¬منافع آينده¬ي دخترش پنداشته، بنا به¬رأي خودش درصدد يافتن شوهرمناسب براي دخترش بوده تا به¬زعم خود، اورا خوشبخت نمايد. اين تنش¬ديگري است که در صورت پيروزي پدر، اعتراض جدي دختررا به¬دنبال داشته که خودکشي يکي از حادترين¬شکل واکنش به¬شمار مي¬رود.
از زمينه¬هاي ديگر خودکشي مي¬توان به روابط¬جنسي ناموفق ميان پسر و دختري اشاره نمود که با دوست¬داشتن و تصميم به ازدواج آغاز گرديده است. وقتي دختر باردار مي¬گردد و پسر از ازدواج با وي ابا مي¬ورزد، دختر فجايعي را پيش¬رو مي¬بيند که قرباني قتل¬ناموسي شدن يکي از آن¬هاست. درچنين شرايطي، تصميم به خودکشي يکي ازراه¬هاي نجات ازخشم نرينه¬هاي خانواده است. علاوه برآن، چه تنها با آشکار شدن بارداري دختر و يا کشته شدن توسط مردان خانواده، راز ميان خويشاوندان و همسايه¬ها برملا شده و سرافکندگي¬را براي همه به¬بار مي¬آورد. اما با اقدام به¬خودکشي امکان دفن رازي وجود دارد که مي¬تواند ضربه¬ي حيثيتي به خود و خانواده¬اش وارد نمايد.
علاوه بر زمينه¬هاي¬عيني رشد انديشه¬هاي¬ليبراليستي ميان مردم که ريشه در ساختار و پيچيدگي روابط¬توليدي با فرهنگ دارد، موج¬عظيم چندميليوني مهاجرت هم¬وطنان ما، به¬ويژه آناني¬که در کشورهايي با مناسبات¬سست سنتي (جوامع توسعه¬يافته و درحال¬توسعه) زيسته¬اند، درمجموع تمايل روزافزون به¬سوي آزادي¬معاشرت زنان و دختران¬را شدت بخشيده است. چون درآن کشورها بنا به¬مناسبات¬غالب اجتماعي، پدر از حاکميت و اعمال¬ فشارمطلق بر دختران برخوردار نبوده و اساساً آزادي¬هاي نسبي دختران و زنان¬جوان امري مذموم به¬حساب نمي¬¬آمدند. علاوه بر روابط¬اجتماعي کشورهاي ميزبان، پراکندگي خويشاوندان و اقوام که تلقين¬کنندگان اصلي احساسات "ننگ" و سرافکندگي مي¬باشند، عامل¬ديگري در کاهش¬فشار و محدوديت بر مادينه¬ها، درکشورهاي¬ميزبان بوده است. اما با ورود به کشور، غالب¬بودن مناسبات¬سنتي (دربسا موارد) از¬ يک¬سو، و سکونت ميان خويشاوندان و قوم، همان احساس گذشته مبني بر بدنام نشدن ميان قوم، همسايه و خويشاوندان تقويت گرديده، ايجاد محدوديت بيش¬تر براي مادينه¬ها و به¬ويژه نسل¬جوان را ايجاب مي¬نمايد. درمقابل، نسل¬نوي که در همان مناسبات کشور ميزبان پرورش يافته، پذيرش محدوديت¬هاي تازه براي¬شان مشکل بوده که خود به تنش¬ها، مقاومت¬ها و نافرماني¬هاي پي¬درپي نسل¬جوان مي¬انجامد. اين تنش¬ها با واکنش¬هايي چون عصيان و پرخاش¬گري، روسپي¬گري و بزه¬کاري تبلور يافته و بعضاً با خودکشي و خودسوزي اوج مي¬گيرند .
دراين رابطه کنفرانس سه¬روزه¬اي (25 ـ 23 عقرب 1385) در کابل داير گرديد که طي آن خانم سيماسمر رييس کمسيون حقوق¬بشر کشور، خواستار مجازات عاملين خودکشي¬ها و خودسوزي¬ها گرديد. هم¬چنين خانم فوزيه¬کوفي که درآن زمان معاون ولسي¬جرگه¬ي کشور بود، ادعا نمود که زنان عضو شورا تلاش خواهند نمود که به استراتژي تهيه شده در کنفرانس، جنبه¬ي قانوني دهند. وي افزود که آنان سعي به¬خرج خواهند داد تا مراجع تطبيق کننده¬ي قانون نيز در جهت کاهش خودسوزي¬ و ساير خشونت¬هايي که عليه زنان صورت مي¬گيرند، اقدامات مؤثري انجام دهند.
مسلماً چنين اقداماتي بي¬اثر نخواهند بود، اما بايد توجه داشت که علي¬رغم ممنوعيت رسوم مخالف¬اسلام در قانون¬اساسي کشور، "بد" و نيز شوهردادن دختران¬خردسال و "ازدواج اجباري" به¬عنوان امري¬عادي و رسمي¬رايج، هنوزهم ميان بعضي ازقبايل به¬اجرا درمي¬آيند. هنوزهم در زندان¬هاي¬کشور زناني زنداني هستند که خود قرباني خشونت و تجاوزجنسي مي¬باشند، درحالي¬که عاملين اصلي جنايت¬ و تجاوز که اغلب مردان با نفوذ و قدرت¬مندي مي¬باشند، آزادانه در کشور مي¬گردند و بعضاً کماکان بر اريکه¬ي قدرت تکيه زده¬اند. بنابراين، نخست بايد زورمداران به¬جاي¬شان نشانده شوند. درعين¬حال، به¬جاي افتخار کورکورانه به خرده¬فرهنگ¬هاي منطقه¬اي، قومي و قبيله¬اي که اغلب توجيه¬گر و مشروعيت¬بخش بسياري از خشونت¬ها عليه زنان مي¬باشند، آن¬ها¬را به نقد گرفته و عاملينش را افشا و مجازات نمايند. 
پانبشته¬ها
1. البته اين بدان معنا نيست که گراف خودکشي¬ها در غرب کاملاً پايين بوده، بلکه منظور اين است که از نقطه¬نظر فشارهاي خانوادگي مبتني بر "سن" و "جنس" و ايجاد محدوديت بر نسل¬جوان و به¬ويژه مادينه¬ها، مشکل زيادي ندارند. اما ميزان خودکشي¬هاي ناشي از بحران فکري ـ اخلاقي هنوز بسيار بالاست.




در منجلاب مردسالاری (2)



کاظم وحیدی
اين¬بار تصميم به ازدواج گرفتم و پنداشتم كه من و مرد زندگي¬ام، درواقع مکمل هم¬ديگريم، چون يک¬ديگر را براي زندگي ¬مشترک که مرحله¬ي¬واقعي اجتماعي ¬شدن انسان است، آگاهانه انتخاب كرده¬ايم. وقتي با هم صحبت مي¬کرديم و از آينده و زندگي ¬مشترک مي¬گفتيم، بيش ¬از توقعم به ¬من مهر مي¬ورزيد و وعده مي¬داد که سخت مرا به زندگي ¬مشترک علاقه¬مند مي¬ساخت.
وقتي خانواده¬ام¬ را از تصميم¬ ازدواج با فرد دل¬خواهم با خبر نمودم، پرخاش¬گرانه مرا نکوهش کردند و به «لُنده¬بازي» متهمم نمودند. هرچه استدلال کردم که¬ هرگز رابطه¬ي ديگري باوي ندارم و تنها او را به¬لحاظ¬رفتاري و معاشرت ¬خوب و هم¬فکري پسنديده¬ام، هيچ اثري نداشت جز اين¬که بيش¬تر سرزنشم کنند. گاهي مادرم باتضرع و التماس و اين¬که پدر و مادرت خير و صلاح ترا مي¬خواهند، به سراغم مي¬آمد و جداً اصرار مي¬نمود که آبروي¬شان را نبرم. تعجب مي¬کردم که انتخاب¬ همسر براي ازدواج ¬شرعي و قانوني چرا آبروريزي تلقي مي¬گردد. پدر و برادرم جز تهمت¬زدن و تهديد پي¬درپي چيزي ياد نداشتند. پدر و مادرم فرد ديگري را براي ازدواج پيشنهاد مي¬کردند که سطحش به¬مراتب از من پايين¬تر بود. شايد تنها به¬خاطر اين¬که از جنس ¬نر بود، من حق نداشتم خودم را با او مقايسه نمايم، چون در جامعه¬ي¬ما جنس ¬نر ذاتاً برتر از مازنان به¬شمار مي¬رود. پافشاري من که باتحمل هزاران مصيبت هم¬راه بود، و خواستگاري پي¬درپي مرد مورد نظرم، آن¬ها¬ را متقاعد ساخت و به ¬ازدواج ما با شروط ¬اضافي رضايت دادند. 
بالاخره ازدواج کرديم و با چه ¬اشتياقي روز و شب را با هم به ¬خوشي گذرانديم. همه¬اش صحبت از عشق بود و لذت و زندگي و اميدواري به فرداها. روزها و هفته¬ها و ماه¬ها مي¬گذشتند و ما بدون¬ توجه به اين¬گذار، سر در لاك¬مان بود و مشعوف ¬از زندگي. در اين ¬مدت هرگز به روابط و مناسبات با شوهرم نمي¬انديشيدم. با آن¬که مي¬دانستم اين ¬مناسبات مبناي¬زندگي را مي¬سازند و موقعيت و جاي¬گاهم ¬را در خانواده و اجتماع تعيين مي¬نمايد، اما آن ¬را فراموش کرده¬ بودم. شايد شوهرم ¬نيز به¬خاطر دست¬يابي به مِهر و بدنم و نيز خدمات شبانه¬روزي من، در روزگاران نخستين زندگي¬مان، يا مقام برتر مردانه¬اش را موقتاً فراموش کرده بود و يا چون همه¬ي آن¬ها عملاً تحقق¬¬ يافته بودند، یادی از آنان نمی¬نمود. بالاخره بچه¬دار شديم. مدتي به¬ناچار در خانه ماندم. نه به ¬¬اجبار و اكراه، كه به¬خواست هر دوي¬مان. سخت سرگرم بچه بودم و اين¬كه چگونه از شوهرخسته¬ي از كار برگشته¬ام بهتر پذيرايي كنم.
مدت¬ها بدين¬منوال گذشت و رفته¬رفته احساس مي¬كردم كه اين¬گونه¬زندگي ديگر خسته¬كن شده است. تكرار هميشگي و يك¬نواختيِ ملال¬انگيز، هر روز که می¬گذشت مرا بيش¬تر به¬ستوه مي¬آورد و مَردَم را از خوش¬خدمتي و تيارخوري مسرورتر مي¬نمود. گه¬گاهي پيشنهاد مي¬كردم كه برسر كار برگردم و بدين¬گونه هم از دور عبث آشپزي و كالاشويي رها شوم، و هم بر درآمد¬مان افزوده گردد. چرا¬كه اين اواخر كم¬كم نق زدن¬هاي شوهر عزيزم از كم بودن درآمد و گنج نشدن آن، و گاهي به¬خاطر نداشتن¬خانه و موتر و...، شروع شده بود. علاوه بر آن، احساس ¬شرم مي¬كردم از نان ¬مفتي كه مي¬خوردم و انگل¬وار مي¬زيستم. آخر كارِ خانه ¬را که به¬حساب «كار» نمي¬گذارند. نه در عرف و نه در قانون، هيچ جاي¬گاهی براي آن وجود ندارد. در نتيجه، نه ¬بازنشستگی¬اي براي¬ آن درنظر گرفته شده، نه ساعت¬ كاري، نه بيمه¬ي¬ حوادثي و نه «ارزشي» که به¬حساب درآمد ¬اقتصادي گذاشته شود. و ازهمه بدتر این¬که، این روند به هیچ ارتقایی در زندگی ما زنان نمی¬انجامد و برای همیشه باید در همان محدوده¬ی کاری و سطح مسئولیت باقی بمانیم. اين است که براي ما زنان سهمي ¬برابر با مرد در سرمايه و ثروت ¬خانواده و نیز مدیریت آن، قايل نبوده و حتا حق ¬مشورت و تصميم در مورد نوع و چگونگي مصرف آن¬را نيز به ¬ما نمي¬دهند، اگرچه کارما در خانه روزانه 18 ساعت، در مقابل 8 ساعت کارمرد در بیرون باشد. براي همين ¬هم هست كه ما زنان بايد بار و منت «نفقه» خوري را هميشه بر دوش كشيم. وآنگهي، نه ما زنان تخصصي در کارهاي¬ خانه داريم و نه قانون ¬و نه دين چنين ¬وظيفه¬اي را براي ¬ما تعيين نموده است. چرا نبايد از تخصص ¬اصلي¬ام که ساليان ¬درازي درسش¬ را خوانده¬ام، استفاده گردد و بيهوده وقت ما زنان را صرف چيزي کند که خلاف¬ تحصيل و تجربه¬ي ماست. علاوه بر آن، با هدر دادن انرژي و زمان ¬ما در خانه، زمينه¬ي هرگونه پيش¬رفت¬ را از ما مي¬گيرند. اين تقسيم¬ کار جز به بردگي غير رسمي ما زنان توسط ¬مردان نمي¬انجامد. اين¬ مسايل گاهي به ¬بحث درون ¬خانوادگي مبدل مي¬شد. شوهرم مي¬گفت كه من مرد هستم و بايد كار بيرون ¬خانه بر ¬دوش من باشد. گاه به دين و قانون استناد مي¬کرد و مي¬گفت که شرعاًَ وظيفه دارد كه نفقه¬ي مرا تهيه نمايد. گاهي¬ هم به عرف اشاره مي¬نمود و يادآور مي¬شد که مردم کار زن¬ را در بيرون خانه پسنديده نمي¬دانند. اين¬احساس را هم از خود بروز مي¬داد که مردم خواهند گفت او غيرت نداشته و توان¬پرداخت و تأمين ¬نفقه¬ي عيالش ¬را ندارد! در جواب مي¬گفتم كه ¬من نفقه¬ي اسارت¬بار را نمي¬خواهم. آيا همين¬بهانه باعث گرديده تا به «قيموميت» شما ¬مردان وجهه¬ي¬ شرعي و قانوني داده شود؟ آخرما هر دو هم¬صنفي بوده¬ايم و يك رشته¬ را مي¬خوانديم. نمرات من¬كه هميشه از تو به¬تر بود. خوب، كاري¬ را كه¬ تو در بيرون ¬خانه انجام داده مي¬تواني، من ¬هم قادر به انجام آن هستم. چرا به بهانه¬ي «حاملگي» و وضع¬ حمل و شيردادن فرزند، مرا اسير چهارديواري خانه مي¬نمايي؟ من با آن¬كه طفلي را درشكم داشتم و از وجود خود او را تغذيه مي¬كردم و با ده¬ها خطر مريضي و مرگ مواجه بودم، بازهم بيش¬از هشت ماه پا به ¬پاي تو در بيرون از خانه كار كردم و دقيقاً همان¬ كاري را مي¬كردم كه تو مي¬كردي؛ البته علاوه بر آن كار خانه ¬را. خوب، اين ¬يكي كه تمام ¬انرژي ما زنان را به¬هرز مي¬برد و عمر ما ¬را مي¬خورد و حاصلش هم تنها زندگي ¬مردان را رو¬به¬¬راه مي¬سازد، به¬حساب نمي¬آيد!!
گاهي¬هم تاپاسي از شب به اين¬فكر بودم كه به¬راستي مخارج¬ تحصيل من طي 16 تا 20 سال ¬را چه¬ كسي پرداخته است؟ مسلم است که اين ¬مبلغ از بيت¬المالي که هزينه¬ي خدمات¬ رايگان را تأمين مي¬نمايد، به ¬مصرف مي¬رسد. اين خزينه¬ي ¬عظيم بيت¬المال از كجا پر مي¬شود؟ از جيب ¬مردم. چگونه؟ مردم با هرافغاني خريدشان بايد مبلغي ¬را بابت ماليات بپردازند (ماليات غيرمستقيم). پس درست است كه مي¬گويند هزينه¬ي¬ تحصيل من از جيب ¬مردم كوچه و بازار پرداخته مي¬شود. آيا درست است حالا كه ¬من به¬جايي رسيده¬ام و آن¬همه پول غريب و بيچاره را مصرف كرده¬ام، در خانه بنشينم و آن¬همه سخاوت و نيکي مردم ¬را بي¬پاسخ بگذارم؟ نه، نه خداي ¬من. من بايد اين زنجير اسارت مردسالاري که کاملاً ضدانساني بوده و جز منافع¬ مردان به¬ چيزي نمي¬انديشد را بگسلم و نيازمندان را از دانش و خدمت¬ خويش بهره¬مند سازم. آيا اينست نتيجه¬ي آن¬همه تلاش و زحمت و از خودگذري مازنان براي شوهران و فرزندان، که دست ¬آخر همه ¬را به ¬هيچ انگارند و از ما بخواهند تا فقط کنيزي و بردگي نرينه¬ها ¬را نماييم و مآلاً به شأن و مقامي پايين¬تر از آنان تن بدهيم؟ نه، به ¬خدايي كه همه را يك¬سان آفريده و معيار واحدي براي «فضليت» و «شأن» انسان¬ها قرار داده، تسليم ستم¬ها با هر منشأي چه «جنسی»، چه «قومي» و غيره که باشند، نخواهم شد. چراكه در آن ¬صورت قانون برابري¬خواهانه¬ي خداوند زير سوال مي¬رود.
اصرار و تقاضاي من براي رفتن ¬سركار هر روز بيش¬تر مي¬شد و متقابلاً از سوي¬ شوهر ¬عزيزم يكي پس ¬از ديگري رد مي¬گرديدند. با افزايش اصرارها، خُلق او هم تنگ¬تر مي¬شد. بالاخره به صدور حكم پرداخت كه بايد در خانه بمانم. هركس ¬هم از ¬اين¬ موضوع ¬خانوادگي ما باخبر شد، مرا ملامت¬كرد و گفت: «چه زن¬لچر و بي¬آبيست، ترا چه به كار. يك لقمه¬نان مي¬خواهي مردت برايت مي¬آورد، زهر مار كن و زندگي ¬را بر ديگران تلخ نساز». ملاي ¬محل هم که چاقويش دسته یافته بود، با حق به¬جانبي مي¬گفت: «ما¬كه از اول مي¬گفتيم دختر¬هاي¬تان ¬را در مكتب نگذاريد، به¬خاطر همين¬ روزهايش بود. زن¬ که مکتب خواند چشم و گوشش باز مي¬شود و ديگر تن نمي¬دهد. ناشزه مي¬شود، ناشزه». 
خداي¬من، مگر شوهرم همان ¬كسي نبود كه قبل ¬از ازدواج¬مان خود را روشن¬فکر قلمداد مي¬کرد و از حق و حقوق ¬زنان و شراكت ¬زندگي و آزادي ¬كار و... دم مي¬زد. وآنگهي، مگر بچه¬داري و آشپزي و كالاشويي و ديگر كنيزي¬ها، تنها كار من بود؟ چه¬كسي اين تقسيم ¬لعنتي و ناعادلانه¬ي كار را ترتيب داده است؟ آن ¬ملايي که بر مبناي ¬شريعت مرا ملامت و محکوم مي¬دانست، هم ¬نتوانست تا از قرآن براي توجيه اين تقسيم ¬کار، سندي ارائه دهد. مگر مرد زندگي¬ام هم نان نمي¬خورد و هر روز لباس¬شسته و اتو¬كرده نمي¬پوشد؟ بچه ¬هم كه از هر دوي¬مان است. من بيش ¬از يك سالش¬ را متكفل شده¬ام، اگر نوبت و شريكي دركار باشد، حالا نوبت اوست، اما شير او را از وجود¬ خودم هديه مي¬کنم. چرا تجليل از مقام «مادري» بايد به ¬بردگي و بارکشي يک ¬جانبه¬ي مازنان منتهي گردد؟ مگر وقتي¬كه همين¬ فرزند بزرگ شود، همه¬ي ¬اختيارات پدر را به¬عهده نمي¬گيرد و ارثش بيش ¬از من نخواهد بود؟ حتا همين ¬فرزند وقتي بزرگ¬تر گردد اختيار مراهم دردست خواهد گرفت و به¬بهانه¬ي جلوگيري از برباد رفتن حيثيت ¬خانوادگي، مگر بر من محدوديت¬هاي متعددي ايجاد نمي¬نمايد؟ چرا وقتي¬که زن و شوهري ازهم جدا مي¬شوند، محکمه¬هاي به¬اصطلاح شرعي و مذهبي، ما زنان ¬را فاقد صلاحيت حضانت ¬فرزندان مي¬دانند و دل¬بندان ما را از ما جدا ساخته به پدر مي¬دهند؟ در آن شرايط به¬ناگه نقش «مادري» فراموش مي¬شود و فرزندان از¬آنِ پدر مي¬گردند. آيا دليل¬منطقي و علمي براي ¬آن وجود دارد؟ اما در شرايط عاديِ زندگيِ به¬اصطلاح ¬مشترک که در واقع دروغي بيش نيست، پدران هيچ¬گاهي در تربيت¬ کودکان سهم نمي¬گيرند. مگر پدر در تربيت ¬فرزندان نقش ندارد و کودکان به توجه و تربيت ¬والدين به ¬يک¬اندازه نياز ندارند؟ چرا هميشه مرد و نظام مردسالار، دم از تربيت¬ کودکان به¬عنوان وظيفه¬ي ¬اصلي زنان مي¬زنند؟ نمي¬دانم چه ¬كسي بايد به اين نابرابري¬ها و تناقضات ¬فکري و عملي پاسخ گويد؟  
در ادامه¬ي چنين ¬وضعيتي، كار ما به دعوا كشيد و هرروز صبح روانه¬ي دادگاه مي¬شديم. بالاخره قاضي ¬هم «مردانگي» خود را بروز داد و حكم نمود كه حق با شوهرم مي باشد!! زن اگر برمرد «خروج» كند و «فرمان¬برداری» او را ننمايد «ناشزه» است. قاضي ¬هم مثل شوهرم و همه¬ي ¬مردان ديگر، زنجيرهاي ¬نامرئي اسارت ما زنان که به¬نام «نفقه» بر دست و پاي ما بسته شده¬اند را به¬رخ¬ من کشيد. وي ¬گفت «تا زماني¬که مرد نفقه¬ي¬زن را مي¬دهد، مالک¬جان و تنش است و مي¬تواند از آن کار بکشد (تمکين¬عام) و از آن لذت ببرد (تمکين¬خاص ـ تمتع ـ)!!». 
نفهميدم که اين چه¬نوع قراردادي است که حتا اگر خودم کار کنم باز هم حق ندارم از نفقه ¬خوردن صرف¬نظر نمايم، و اين نفقه¬ي ¬لعنتي زنجير اجباري نامرئي بر دست و پا و حتا اراده و تصميم ما زنان است. اگر معيار «کار» باشد و «توليد»، باز زنان هرگز بي¬کار نيستند و حتا بيش ¬از مردان کار مي¬کنند. اساساً بدون کار آن¬ها، مرد اصلاً نمي¬تواند به کار خود ادامه دهد. جدال¬ ما هم¬چنان ادامه يافت، تا اين¬كه تقاضاي طلاق نمودم. به ¬¬من گفتند که حق¬ طلاق نداري. عجبا، تا ديروز مرا بالغ مي¬گفتند و حق ¬¬انتخاب مرد زندگي¬ام را داشتم، چگونه حق¬ جدايي از او را ندارم؟ وقتي در نکاح از من اجازه¬ي تصميم و قبولي خواستند، انسان بودم و حق داشتم کسي ¬را که تصميم زندگي¬کردن با او را داشتم، بپذيرم. اما پس ¬از ازدواج آيا انسانيتم به¬يک¬باره زايل گشت و حق ¬جدايي به¬مثابه¬ي يک¬انتخاب از من گرفته شد؟ چرا به ¬ما زنان پاسخ نمي¬دهند؟ ازدواجي که با رضايت و «انتخاب» آغاز مي¬شود، چگونه معجز¬ه¬وار به¬بردگي¬ما منتهي مي¬گردد، که¬ هم بايد کار کنيم و هم تن¬ خود را در اختيار مرد خود قرار دهيم، و اگر به ¬آن اعتراض نماييم و خواستار استرداد «انسانيت» خود گرديم، حتا حق بيرون¬ آمدن از روابط¬ برده¬داري را نداشته ¬باشيم.
قاضي¬گفت که، «چون شوهرت نمي¬خواهد طلاقت دهد، بنابراين نمي¬تواني تقاضاي متارکه نمايي. هم¬چنين دلايلت براي متارکه ضعيف بوده و محکمه¬پسند ¬نيست». بازهم رنگ و بوي مردسالاري و حراست از منافع¬مردان را نه¬تنها ديدم که با تمام ¬وجود و احساسات ¬انساني خود لمس کردم. مَردَم که از کار من در آسايش بود و از تنم سرشار از لذت¬جويي، مسلم است که نمي¬خواهد مرا طلاق دهد. من از او به¬ستوه آمده¬ام و نمي¬خواهم زندگي با او ¬را ادامه دهم. من شاکي هستم و بايد قانوناً به¬درخواست ¬من رسيدگي گردد و نه او. 
به ¬قانون مراجعه نموده تا شايد خودم بتوانم از آن بهره¬اي ببرم، چون مي¬گويند قانون ضامن حراست از حقوق مردم است. در آن¬جا «خلع» را يافتم. گفتم چه¬فرق مي¬کند که نامش چه باشد، منظور رها يافتن از روابط ظالمانه است. بگذار که با تغيير نام، حرمتِ سالاريِ ¬مردان حفظ گردد، ولي درعين¬حال من بتوانم از آن روابط ¬برده¬داري (زناشويي) رها شوم. به آن تن دادم. گفتند بايد از تمامي حقوق¬ مادي¬ات مانند حق¬کار کرد، مهريه و... صرف¬نظر کني. به¬هر¬حال همه¬چيز را فداي «رهايي» خود نموده و شروط ¬را پذيرفتم. با آن¬که مي¬دانستم درجامعه¬اي زندگي مي¬کنم که وجود زن با آلت¬تناسلي¬اش برابر است و دقيقاً ارزش يک زن در بکارتش نهفته است و او فراتر از آن هيچ¬چيز نيست. بنابراين، علي¬رغم آن¬که يگانه اعتبارم (بکارت) در آن¬خانه از من گرفته شده بود، باز هم با ميل¬ خود تصميم گرفتم که «بردگي¬کنوني¬ام» را با «هيچ¬چيز بودن» آينده¬ام مبادله کنم.  
پس ¬از جدايي به¬خوبي طعم ¬بيوگي را چشيدم. نگاه¬ها نسبت به ¬من به¬ناگه تغيير كردند. در برق نگاه¬هاي ¬مردان تمناهاي پليد و وحشتناكي را مي¬ديدم. تمنايي كه اگر مي¬پذيرفتم ازنظرشان فاسقه¬اي بيش نبودم و اگر مقاومت مي¬كردم باز هم از اتهامات بي¬شرمانه¬ي¬شان در امان نبودم.
اگر هم به ¬من کاري مي¬دادند، چشم¬طمعِ هوسي را در پس آن نهفته مي¬ديدم. نيکي¬ها و ترحم هم، معناي¬ خاصي داشتند و بهترين و صادقانه¬ترين¬شان، ضعيفه و نيازمندِ کمک تلقي نمودن زن ¬را در متن خود جا مي¬داد. در اين ¬اجتماع بزرگ هيچ¬کس از ادعاي حق¬به¬جانبيِ شوهرم صرف¬نظر نمي¬کرد، حتا زناني¬که چون ¬من به ¬کناري انداخته شده بودند. آن¬ها هم «تحمل» و «گذشت» را تجويز مي¬نمودند و خود از وضعيت¬شان اظهار پشيماني مي¬کردند. چراکه رنج¬ جدايي را چشيده بودند و با عبرت¬ گرفتن از سرنوشت ¬شوم کنوني، ترجيح مي¬دادند تا در اختيار تنها يک ¬مرد باشند و نه ¬مردان متعدد. اما من هرگز چنين نخواهم نمود و به¬هر اتهامي ¬هم که گرفتار گردم، حسرت ¬بردگي و تسليم ¬شدن به مردان را بر دل آنان و نظام دست¬سازشان خواهم گذاشت.
اينك فرياد مي¬كشم كه ¬من به يقيني رسيده¬ام، كه در رأس تمام ¬تبعيض¬ها، چه در عمل و چه در وضع قوانين ضدزن، حضور كامل مرداني ¬را مي¬بينم که با اسارت ما زنان، انسانيت خود را باخته¬اند. من مؤمنم به اين¬كه «مردسالاريِ» محضِ¬حاكم، قرون ¬متمادي ايست كه رسماً و تعمداً جبهه¬ي¬ دشمني با زن ¬را به¬خاطر تحقير و ستم و تبعيضي¬که برآنان روا مي¬دارد، گشوده است. اگر ما زنان در مقابل مردسالاريِ ناشايسته¬يِ جامعه¬ي ¬خود بپاخيزيم، در واقع آن¬طور ¬كه عليه ¬ما تبليغ مي¬نمايند، اعلام ¬دشمني با مردان نيست. چراكه مردانِ مردسالار، در واقع هزاران سال است که ظلم و ستم را بر ما روا می¬دارند و بدین¬گونه جنگی اعلام ناشده را آغاز نموده¬اند. علاوه برآن، مردان با چنین کردار ضدانسانی، خود اسير ديو پليدي گشته¬اند كه با ظلم بر زنان و عدم تن¬دادن به تساوي حقوق¬شان با آنان در همه¬ي عرصه¬هاي ¬زندگي، به¬سوي بربادي انسانیت¬شان رهسپارند. چراکه این موجود دیوصفت، دیگر انسان نیست. پس ما زنان با مقاومت خود در برابر رفتار غیر انسانی و ظالمانه¬ی مردان، به شكستن و بيرون¬راندن اين ¬ديو از درون دل و مغز مرد مبادرت مي¬ورزيم كه نتيجتاً به آزادي و تبلور مجدد «انسانيت» مردان مي¬انجامد. فرجام چنين¬فرايندي، زدودن انديشه¬هاي برتري¬جويانه¬ي جنسي بر جنس¬ديگر (متأسفانه توليت اين ¬فكر ويران¬گر، برمغز زن و مرد اجتماع¬مان موجود است) و در نهايت بستن جبهه¬ي¬ عداوت زن و مرد و ايجاد فضاي ¬برابري و هم¬دستي و عشق ميان آن¬ دو است. تنها از اين ره¬گذر مي¬توان نيمه¬ي فراموش¬شده و مطرود جامعه را آزادانه و آگاهانه به ¬صحنه کشاند و مآلاً به ¬شكوفايي همه¬ي استعدادهاي انساني درجامعه رسيد.
اينک و درشرايطي كه اجتماع با تمامي ¬نهادهايش و قوانين با تمام مُوضّعين و مجريانش، دست¬ در دست ¬هم داده و با گرفتن ¬امکانات، شرايط و فرصت¬ها از زنان، كمر همت به ازبين بردن كليه¬ي ¬زمينه¬هاي رقابت ¬آزاد و سالم ميان زن و مرد بسته، به¬راستي زن بايد چه ¬تواني داشته باشد تا قادر گردد از ميان اين¬ هزار خان رستم بگذرد و خود را به جامعه بقبولاند كه «آري ما هم مي¬توانيم در تمامي ¬زمينه¬ها، استعدادهاي خود را شكوفا ¬ساخته، بامردان به¬رقابت برخيزيم». 
من باذكر اين ¬رنج¬نامه هرگز درصدد نيستم تا تخم¬ يأس بيفشانم، بل مي¬خواهم عمق واقعيت¬ها را بيان بدارم؛ كه براي رسيدن زنان به حقوق¬شان، همت ¬سترگ در كار است. چراكه نابرده رنج و با برگزاري سمينارها و باسوغات¬ غرب فرو ريخته¬شده از B52، گنج¬آزادي و انسانيت ¬زن ميسر نمي¬شود. براي تحقق چنين ¬امري، بايد نخست ¬دين و انديشه¬هاي ¬نرينه را سقف بشكافند و طرحي ¬نو و انساني در اندازند. گرچه تبعيض¬گران ديوسيرت و سلطه¬جو را تلاش برآنست كه خون ¬عاشقان آزادي و برابري انسان¬ها (زن و مرد و اقوام) را بريزند. پس بايد همه¬ي آزادگان به¬هم سازند و بنياد ستم و تبعيض جنسي و قومي را با مبارزه¬اي بي¬امان و مستمر، و با درک و شناخت هويت ¬انساني و جاي¬گاه اجتماعي¬¬شان، براي هميشه براندازند.
به¬اميد آزادي زنان از ديو
«مردسالاري»


پایان 


برابري زن و مرد در قرآن (1)


کاظم وحیدی

مروري بر انديشه¬هاي ارتجاعي
در یکی از سرمقاله¬هاي نشريه¬ي فجر اميد )شماره¬ی پس از تصویب قانون اساسی) منسوب به گروه حرکت اسلامي، به مسئله¬ي زن و مرد از ديدگاه تلقيات ديني آقاي محسني رهبر اين جناح اشاره گرديده و بر خلاف موضع¬گيري هميشگي متوليان رسمي و عرفي دين که سرشار از مصلحت و منفعت¬سنجي مي¬باشد، اين بار بدون هيچ مصلحتي، صاف و روشن به ابراز نظر پرداخته و دور از ابهامات هميشگي، عدم برابري زن و مرد را به¬طور شفاف بيان داشته است. هم¬چنین در اولین قطع¬نامه¬ی سالانه¬ی نهاد موسوم به شورای علمای شیعه¬ی افغانستان موضع جدی¬ای علیه فمنیزم گرفته که در قطع¬نامه¬ی امسال نیز دیدگاه¬های برابری خواهانه¬ی زن و مرد را مورد نکوهش قرار داده و زن را دارای حقوق و وظایفی دانسته که متناسب با سرشت اوست.
گرچه تا کنون رواج بر اين بوده که متوليان رسمي و عرفي دين، آن بخش از درون¬مایه¬ی فکری و مواضع¬شان را که با شرايط فعلي جهان و اسناد پذيرفته شده¬ي بين¬المللي ناهم¬گون و متضاد هستند، به¬خاطر حفظ موقعيت و منافع شخصي ـ صنفي¬ یا به¬کلی می¬پوشانند و یا آن¬ها را در پس انبوهي از ابهامات و کلي¬گويي¬هایی مانند «اسلام دارای حقوقی است که موقعیت زن را برتر از مرد قرار می¬دهد» پنهان مي¬نمایند. اما از آن¬جايي که قانون تحولات اجتماعي حکم مي¬کند که نگه¬داري انديشه¬هاي متحجر و ضدتکاملي به¬شکل رازهاي دروني، برخلاف روند تکامل جامعه بوده و هرگز نمي¬تواند در درازمدت مستور بمانند، بالأخره ماهیت ارتجاعی و ضدزن آن¬ها با مرور زمان و با ورود به جزئیات بحث، یا هنگام قرار گرفتن در موقعیت عمل (مانند تصویب و اجرای قوانین) يکي پس از ديگري بيرون ريخته و ماهيت واقعي متوليان رسمي و يا عرفي دين را آشکار مي¬نمايد. چنان¬که همین چند وقت پیش با راه افتادن بازی سرگرم کننده¬ای به¬نام «قانون احوال شخصیه¬ی اهل تشیع» دیدگاه¬های زن¬ستیزانه¬ی عده¬ای که همیشه خود را صاحب دیدگاه باز و مترقی می¬نمایاندند، را به¬وضوح دیدیم.
نو آوران و نیروهای دموکرات ـ مذهبي در طول تاريخ و به¬ويژه دهه¬هاي اخير، علي¬رغم قرار داشتن در زير فشار نيروهاي لاييک (بی¬دین) و نيز مارکسيست¬هاي معاند با دين، که هر دو از دیدگاه¬ها و زوایای مختلفی، دين را فاقد پاسخ¬گويي به ضرورت¬هاي جامعه و مبارزات دموکراتيک عصر پنداشته و به¬همین دلیل توهین¬ها و تحقیرهای پی¬درپی و همیشگی را علیه این نیروها و عناصر به¬کار گرفته¬اند، ضربات سهمگين¬تر و جبران ناپذيري را از سوي جبهه¬ي ارتجاعی به¬رهبری متوليان دين متحمل گشته¬اند. به¬عبارت ديگر، نيروهاي ارتجاع مذهبي هيچ¬گاهي با مخالفين دين (لاییک¬ها و مارکسیست¬ها) آن¬گونه خشن و جدي برخورد نکرده که با دموکرات ـ مذهبي¬ها نموده¬اند. درعين حال، عناصر و جريانات ضدمذهبی نيز تهاجمات سهمگين¬ خود را به¬جاي ارتجاع مذهبی، اغلب متوجه نيروهاي مترقي مذهبي کرده و سر ستیزه را به¬جای واپس¬گرایان، با روشنفکران مذهبی گشوده¬اند. 
گرچه این مسئله دارای ریشه¬های متعدد فکری ـ سیاسی بوده که رقابت سیاسی یکی از آن¬ها به¬شمار می¬رود، اما علت عمده¬ی ¬چنين برخوردي را بايد در چگونگي و کم و کیف تفکرات علمي ـ فلسفي مترقيون مذهبي، و نیز کارکرد اصولي آنان جستجو نمود که برخلاف تفکرات احساساتي و غيرعلمي لاييک¬ها، مارکسيست¬ها و متولیان فرصت¬طلب و دین¬پناهی که اندیشه¬ها و استنباطات¬شان کاملاً غیرمنطقی و دور از عقلانیت است، از حرکت و تفکری رئالستیک برخوردار می¬باشند.
مبناي تفکر جناح سنتي چنان¬که بعداً شرح داده خواهد شد، تنها بر سطحي¬نگري بسيار مبتدي و پيش¬پا افتاده استوار نبوده بلکه متأثر از عقده¬های نوجوانی و اثرپذیری آنان از ارزش¬های جامعه¬ی روستایی می¬باشد. البته تا اين¬جاي قضيه ما تنها مبناهای فکري را مدنظر داشته¬¬ایم که به¬خوبی می¬تواند جریانات سنتی را از خط اصلی اسلام جدا نماید. اما اين¬که از لحاظ سياسي ـ اجتماعي چه مسائلي باعث گرديده تا هر دو جناحِ به ظاهر متضاد (جریانات سنتی و عناصر دین¬ستیز) از موضع مشترکی در برابر جریانات دموکرات ـ مذهبی برخوردار گردند، بحث جدایی است که بنیاداً با موضوع این مقاله مغایرت داشته و تفصیل آن را به¬دليل اهميتش در فرصتي مناسب و نوشته¬ای دیگر موکول می¬سازم. درعین حال عاری از سود نخواهد بود که به¬خاطر رفع بعضي ابهامات، در همین¬جا نیز اشاره¬اي گذرا به آن داشته باشیم.
به¬لحاظ اجتماعي و باور به فلسفه¬ی تاریخ، نيروهاي مترقي مذهبي به¬علت اعتقاد به اصل «معاد» به¬عنوان محتوا و مفهوم غايي فلسفه¬ي تاريخ که بیان¬گر جهت¬دار بودن این مکتب فکری و اين¬که هيچ عملي بي پاسخ و نتيجه نخواهد بود1، از توسل به هرگونه حرکت مقطعي ـ اپورتونيستي، و نيز پراگماتيستی (نتایج مقطعی) به¬کلي ابا ورزيده و با دقت هرچه تمام¬تر، از سويي روي مباني فکري ـ عقيدتي خود کار نموده و شدیداً به آن پايبند می¬باشند، و از سوي ديگر، به روابط تنگاتنگ و ديالکتيکي ميان استراتژي و تاکتيک، سخت معتقد هستند. درحالي¬که مارکسيست¬ها و لاييک¬هاي «جهان¬سومي» به¬دليل اثرپذيري از احساسات و عقده در انتخاب انديشه، بيش¬تر درصدد ارضاي عقده¬هاي خویشند تا مؤمنِ رسيدن به جامعه¬ي بي¬طبقه با حاکميت پرولتاريا و یا جامعه¬ای با ساختار غیرمذهبی. بنابراين، آن¬چه محرک اين عناصر و نيروها برای شروع مبارزه است، درواقع درگیری درونی آنان که منجر به معضلی رواني گشته و سخت آنان را می¬آزارد و در دور باطل «خود» و «جامعه» و ناسازگاري اجتماعي¬شان پیچانده است، و نه مسووليت اجتماعي ـ تاريخي یک انسان مبارز و متعهد به سرنوشت هم¬نوعان محروم¬شان. يعني، يک مارکسيست و لاييک جهان¬سومي به¬دليل ناسازگاري¬ شخصی با سنت¬هاي پوسيده¬ي اجتماعي ـ فرهنگی (وقتي فرهنگ را در کليت بزرگ و عامش در نظر بگيريم معمولاً مذهب را هم دربر مي¬گيرد)، برخلاف مارکسیست¬ها و لاییک¬های اروپایی که تمام تلاش¬ها و اقدامات خود را در جهت تغییر زیربناهای اقتصادی متمرکز ساخته بودند، (برخلاف تصور بعضی از کتاب¬خوان¬های وطنی ما، مدعیان لاییک¬ در کشور ما که عمدتاً پیرو لیبرالیزم می¬باشند، تاحدودی مانند مارکسیست¬ها از ضرورت تغییر زیربنای اقتصادی ـ تولیدی برای تغییر یک جامعه تبعیت می¬نمایند. تفاوت دیدگاهی میان این دو در واقع همان تمایلات طبقاتی بوده که لاییک¬های عمدتاً لیبرال برای تحقق مناسبات برژوازی و مصرفی¬سازی در جوامع جهان سومی تلاش می¬کنند). تنها به¬منظور رهایی خود از ناسازگاری با افکار سنتی جامعه وارد عمل شده و با دخالت دادن عقده¬های¬شان به ایجاد تغيير در روابط و مناسبات اجتماعي و فرهنگي جامعه (روبناها) بسنده مي¬کنند و مسئله¬ی تغییر زیربنای اقتصادی و مناسبات تولیدی برای آن¬ها امریست کتابی (تئوریک) و نه تجربی و ایمانی. بنابراين، قلمداد نمودن «اقتصاد و روابط تولیدی» به¬مثابه¬ي يک زيربنا در تحولات اجتماعي، دقيقاً امریست نمایشی و مترقی¬مآبی و نه باورمندی به یک اصل. پس مارکسيست مملؤ از عقده¬ي موسوم به «مارکسیست جهان¬سومي»، نه آن¬گونه که مارکسيسم فلسفي ـ مبارزاتی اولیه¬ی اروپایی که از اصل و زيربناي فلسفی «هستي= ماده» به اقتصاد به¬مثابه¬ی زيربناي اندیشه رسيده باشد، بلکه به¬خاطر رهايي از تفکرات سنتي¬ای که هميشه و همه¬جا به دست و پاي زندگي¬اش مي¬پيچند، تلاشي انتقام¬گرایانه از فرهنگ و جامعه¬ی سنتی خود، روی دست می¬گیرد. به¬عبارت دیگر، عمده¬ترین دغدغه¬ی مارکسیست¬های جهان¬سومی، نه رهایی طبقه¬ی موهوم و رؤیایی پرولتاریا (در کشورهای جهان سوم)، که تاختن و سرکوب آنانی است که پندارهای او را باطل می¬شمارند. خلاصه اين¬که، مارکسيسم براي او نجات زندگي خودش از مناسباتی است که جای¬گاهی اجتماعی مشخصی برای آنان درنظر نگرفته و عرف (سنت) دست و پا گیر همیشه برایش محدودیت ایجاد می¬نمایند، و نه راه¬حل و نجات انسان و انسانيت و ستم¬هایی که بر او روا می¬روند.
در رابطه با مقاومت ارتجاع مذهبي هم مبنا همين است، يعني نجات خود و قشرش در اولویت قرار داشته و نه انسان و اسلامی که از محتوای برابری¬خواهانه (توحیدی)، آزادی¬خواهانه و انسان¬محور برخوردار می¬باشد. یعنی، قشر ارتجاعي که ناجوان¬مردانه اسلام را دستاويزي براي رهايي خود و قشرش از سقوط اجتماعی قرار داده، در واقع همانند مارکسيست¬هاي جهان¬سومي (مارکسيست¬هاي عقده¬اي) در پی به¬دست آوردن موقعیت اجتماعی برتر و حفظ هژمونی اجتماعي گذشته¬اش، به مقابله با نوانديشان (به¬ویژه نوع مذهبي آن) برخاسته است. اگر هم ميزان و شدت برخورد این قشر با مترقيون مذهبي بسيار بالاست، دلیل آن را نباید تنها در ميزان اختلافات فکري و تعبير و تفسيرهاي اين دو جناح متضاد مذهبي از دين جستجو نمود بلکه این امر عمدتاً به چگونگی کارکرد و درجه¬ی باورمندی این دو جریان مذهبی که خود نیز برگرفته از رهنمودها و استنباطات متفاوت¬شان از دین می¬باشد، برمی¬گردد. یعنی اگر متوليان دين با دموکرات¬های مذهبي چنان شديد برخورد مي¬نمايند، به اين دليل است که استنباطات، حرکت¬ها و مبارزات نیروهای دموکرات ـ مذهبي، اتوماتیک¬مان به زير سوال بردن ايمان آنان نسبت به دين انجاميده و این سوال را فرا راه آنان قرار می¬دهد که آیا اظهارات مذهبی آنان غیر از دین¬پناهی چیز دیگری هم می¬تواند باشد؟ مسلماً مترقیون مذهبی مدعي غيراسلامي بودن تلقيات ديني متولیان دین بوده و معتقدند که برداشت¬های نادرست و ناصادقانه¬ی آنان باعث گریز روزافزون جوانان و تحصیل¬کردگان از دین بوده که باید این روند عقب¬گرایانه، از سیر تحول اجتماع کنار زده شود. به¬عبارت دیگر، جنبش فکري جديد مسلمانان، درخواست رجوع مستقيم مردم به مطالعه¬ي اساسات دين و تعمق و تحقيق و تفکر آزاد و مستقلانه¬ی همه¬ی مسلمانان در آن¬هاست، که مردمي کردن دين و مسئوليت ديني همگاني را به¬دنبال داشته و مآلاً به کنار رفتن واسطه¬هاي ديني¬ای منتهي می¬گردد که موجودیت¬شان هرگز با هدف و پيام قرآن مطابقت ندارد. چون اسلام ديني است که پيوند خدا و خلق در آن بي¬واسطه و مستقيم بوده2 و هدف نهايي اش خلق امتي است که هر فردش (شهروند) امام3 بوده و رهبریت جمعی و همگانی خود را در برابر سرنوشت همه¬ی مردم مسئول می¬داند.4 درحالي¬که هنگام تهاجم لاییک¬ها و یا نیروهای ضد دين علیه قشر مدعی تولیت دین، به¬دلیل ضدیت آنان با دین و مآلاً حمله¬ی مستقیم به دین، تيغ این متولیان خود منتسب دسته يافته و به عوام¬الناسي که به¬لحاظ فکری و اعتقادی توسط همین قشر درباری به استضعاف کشیده شده و لذا فاقد درک ديني می¬باشند، مراجعه نموده و واويلاي بربادي دين را سر مي¬دهند تا حمایت آنان را به¬دست آورند. این مؤثرترین ترفندی است که نهايتاً به تحکيم بيش¬تر پايه¬ها و اعتبارشان میان توده¬های مردم مي¬انجامد. 
اينک اين سوال تاريخي مطرح مي¬باشد که اصولاً چرا اين تفاوت فاحش بين دو تلقي و قرائت از يک منبع که حتا به¬لحاظ صحت اندیشه و روش برخورد با منابع دینی و مآلاً استنباط نادرست از آن¬ها، به تخطئه¬ی همديگر مبادرت مي ورزند، پديد آمده است؟ اين¬جا لازم است تا توضيح داده شود که هر ايديولوژي و مکتب فکری (چه زمینی و چه آسمانی) در مسير تاريخ، رفته¬رفته زنگارهاي زمان و اجتماعات متعدد را با خود همراه ساخته و نهايتاً به نقطه¬اي مي¬رسد که با اصل خود ماهيتاً متفاوت مي¬گردد. اين موضوع از نقطه¬نظر علمی دارای چنان اعتباری است که امروزه در میان محافل علمی امري پذيرفته شده به¬شمار مي¬رود. گرچه در رابطه با تأييد اين امر، نقطه¬نظرات جديد و علميِ زيادي وجود دارد، اما از آن¬جا که متوليان دين با اعلام ضددين بودن این نظرات، مردم عامی را که از متن دين و عمق آن بي¬خبرند، نسبت به صحت و سقم اين¬گونه نظرات دچار شک نموده و علیه آن برمي انگيزانند. بنابراين موحدين راستين با کمک¬گیری از علوم جدید و مراجعه به اصل دين (محکمات قرآن، احاديث و روايات قابل انطباق با محکمات) همیشه درصدد اثبات انحرافي بودن انديشه¬هاي ديني متوليان رسمي و عرفي دين بوده که آن را به مباحث بعدي پيرامون مباني تفسير قرآن، احاديث و روايات که حتماً به آن¬ها و در جزوه¬ای مستقل خواهم پرداخت، موکول مي¬نمايم.


مباني ضدزن در انديشه¬ي ارتجاع مذهبي
متوليان رسمي و عرفي دين که به¬نام «آخوند» و «مولوي» ياد مي¬گردند، عمده¬ترين نيرويي هستند که به¬نام دین و دفاع از آن، جهت ترويج و عرضه¬ي انديشه¬هاي قرون وسطايي تلاش مي¬نمايند. گرچه چنين انديشه¬هايي بيش از هر چيز به خود اسلام به¬عنوان يک دين مترقي، انسانی و دين هميشه¬ي تاريخ ضربه مي¬زند، اما اينان با لجاجت و اصرار هرچه بيش¬تر روي تلقیات تاریخ گذشته¬ی قبیله¬ای، فئودالی و خرده¬برژوازی خود¬شان دارند، در عصر آگاهی مردم تنها درصدد استحکام موقعيت رو به زوال خود بوده و بدون توجه به عوارض و پيامدهاي زيانبار تفکرات قرون وسطايي و قبيله¬اي¬ براي دين مبین اسلام و جامعه¬ی مسلمین، از اسلام چهره¬اي کريه و ضدانساني به¬نمايش مي¬گذارند.5 آن¬ها عمدتاً به دو دليل به¬ترويج و اشاعه¬ي تفکرات کهنه و ارتجاعي خود به¬نام اسلام مبادرت مي¬ورزند.


1ـ مباني فکري
ارتجاع مذهبي که همانا متولیان خود منتصب دین بوده و رسماً یا عرفاً به¬ خود صلاحیت اختیارداری دین را داده¬اند، از شالوده¬ي فکري¬ «روستايي ـ قبايلي¬ای» برخوردار بوده که مبناي آن را مناسبات اجتماعي ـ اقتصادي فئوداليته و یا ماقبل آن تشکيل مي¬دهد. البته بخشي از قشر آخوند شیعه که مبلغ انديشه¬هاي وارداتی ولايت فقيهي است تا سرحد خرده¬برژوازي هم بالا آمده است. جاي توضيح ندارد که ريشه¬ي تفکرات خرده¬برژوازي سنتي در واقع همان انديشه¬ي باقي¬مانده ار نظام فئودالي است که در گذشته وجه¬غالب جامعه¬ي ما بود. این نظام تنها به¬لحاظ اقتصادي، معاملات و مناسبات جدید، خرده¬برژوازي را وارد انديشه¬ي خود ساخته و فتاوی¬ای برای آنان ساخته¬اند. در نظام فئودالي و نيز خرده¬برژوازي سنتي، مناسبات «مردسالاري» با شدت بر جامعه حکم¬فرما بوده و طي آن علی¬رغم نقش بالا و به¬سزای زن در عرصه¬ي توليد، کوچک¬ترين نقشي در مدیریت و چگونگی مصرف آن ندارد. البته جاي هيچ¬گونه شکي نيست که نقش توليدي زن در جامعه¬ي روستايي بسيار مهم مي¬باشد، اما مناسبات مردسالاري حاکم چنين نقشي را منکر گشته و بنابراين، چه در عرصه¬ي مديريت توليد و نیز چگونگی مصرف، از زن ازاله¬ي صلاحيت شده و حتا مردان مالک زنان به¬شمار می¬روند که اختیار خرید و فروش¬شان را نیز دارا هستند6. چنين انديشه¬اي بر تک¬تک افراد جامعه¬ي روستايي حاکم بوده و هر عضو اين اجتماع (اعم از زن و مرد) به نقش اداري و رهبريت مرد باورمند مي¬باشد. زن در چنين نظامي حکم متاعي جهت ارضاي شهوت مرد، توليدمثل و خدمات درون منزل را داشته و ديد کلي جامعه نسبت به زن، ديد «جنسي» است. به¬عبارت ديگر، زن در جامعه¬ي روستايي نه¬تنها انساني هم¬تراز مردان قلمداد نمی¬گردد، که جنسي در خدمت مردان و براي تمتع جنسي آنان و توليدمثل به¬شمار می¬رود. بنابراین نابخردانه تبلیغ می¬کنند که «طبيعت زن چنين بوده، پس باید متقبل وظایف طبیعی خود گردد»! یعنی برای موجه جلوه دادن چنین حقوقی برای زنان، سیستم تناسلی زن را دست¬آویز قرار داده که از نقطه¬نظر ساختاری و وظیفوی عبارتست از پذیرایی از آلت تناسلی مرد، پرورش جنین و دست¬آخر شیر دادن و بزرگ کردن کودک. درست بر مبنای همین استدلال است که وظیفه¬ی مادری را بهانه قرار داده و از آن برای به¬بند کشیدن انرژی و استعداد زن استفاده می¬نمایند.
بنابراين، متوليان ديني که در مجموع برخاسته از چنين جوامعي هستند و لاجِرَم حامل انديشه¬ي مردسالارانه¬ي محض آن مي¬باشند (اصالت جنسي¬)، بعدها و پس از ورودشان به عرصه¬ي دين و برخوردار گشتن از صلاحيت توليت آن، جهت کلي انديشه و تلقيات ديني¬شان بر مبناي آن¬ها تعيين مي¬گردند. يعني، حين برخورد با مسئله¬ي «زن»، برخلاف قرآن که از ديد انساني برخوردار مي¬باشد و چنان¬که بعداً خواهیم دید، محکمات قرآن بر چنین دیدی تأکید دارد، داراي ديدگاه کاملاً جنسي و شديداً مردسالارانه¬ي اکتسابي از جوامع روستايي و قبايلي هستند.


ادامه دارد 

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

سمینارها و کارگاه های آموزشی برای زنان




کاظم وحیدی
چندروز دیگر، باز همانند سالیان گذشته به پیشواز مراسم بزرگ­داشت از روز جهانی زن می­رویم تا خودمان را اندکی دموکرات و طرف­دار حقوق انسانی زنان قلم­داد کنیم. اما آیا واقعیت این اداها و تظاهرات­هم چنین­اند؟ و آیا چنین کارکردها واقعاً می­توانند ما را به­سوی حقوق برابر زن و مرد رهنمون گردند؟ اینان مسائلی­اند که باید اندکی مورد توجه و بررسی قرار گیرند.
نخست باید بدانیم که سالانه چندصد سمینار، کنفرانس و کارگاه­های آموزشی خرد و کلان در سرتاسر کشور راه­اندازی می­گردند که برای بعضی از آنها حتا بیش­از صدهزار دالر آمریکایی مصرف می­شوند. برای دعوت­شدگان ازخارج کشور هرکدام روزانه تا یک­هزار دالر حق­الحضور و یا اجرت کنفرانس دادن، هزینه­های رفت­وآمد و مسکن و خرج و خوراک و بعضاً مصارف تفریح و سیاحت درنظر گرفته می­شود.. گاهی سمینارها چندصد نفر مدعو با خوراک دارد که حتماً در هتل­های پنج ستاره دایر می­گردند. مسلماً هرچه برشکوه ظاهری سمینار افزوده شود و مصرف آن بالا برود، برای شرکای داخلی و خارجی آن منافع ناشی از خوردوبرد بیشتری وجود دارد.
شرکت­کنندگان سمینارها، به­ویژه افراد به­اصطلاح وطنی­شان، معمولاً افرادخاصی هستند که نُقل هر مجلسی می­باشند. یعنی اغلب­شان سمیناریست­های حرفه­ای هستند که ده­ها بار در سمینارها و کارگاه­های آموزشی هم­سان و هم­موضوع شرکت نموده­اند.
حالا بیاییم و بررسی نماییم که هدف از برگزاری این سمینارها چیست؟ حتماً می­گویند ارتقای فکری ـ ظرفیتی شرکت­کنندگان. جالب است که اولاً شرکت­کنندگان، سمینارها را "سیمی­نهار" می­نامند. خوب، حالا كه الحمدلله همه انگليسي را به­تر از زبان مادري ياد گرفته­اند، مي­دانند كه سیمی همان "نیمه"­ي خودمان است و نهار هم غذای چاشت. پس شرکت­کنندگان تا نیمه­ی مجلس حضوریافته و باصرف غذای چاشت مثل جن گم می­شوند، درحالی­که نتیجه­ی تمامی سمینار و یا کارگاه­آموزشی در بعدازظهر و در پایان آن به­دست می­آید. دوم این­که، مدعوین حرفه­ایِ همیشگی، اگر علاقه و یا اندک استعدادی داشته باشند، یا اعتقادی نسبت به آموزه­ها و انگاره­های فمنیستی در آن­ها موجود باشد، هر کدام و با ده­ها سمینار و کارگاه دیدن، باید تاکنون یا فوق­پروفیسور می­شدند. حال آن­که میلیون­ها زن این کشور از فرط نادانی و گرسنگی، بدترین دوره­ی زندگی خود را می­گذرانند، که با کم­کردن هزینه­ی سمینارها و شامل ساختن تعداد زیادی از زنان در این برنامه­ها، می­توان هم از هزينه­هاي صرفه­جويي شده در جهت بهبود وضع اقتصادي زنان استفاده نمود و هم با شركت­دادن زنان معمولي، به­رشد و ارتقاي فكري آنان همت گماشت.
وآنگهی، باید نخست بحث کمیت و کیفیت و یا گستردگی و عمق را به­نقطه­ای برسانیم تا نتيجه­گيري در موضوعات مطالعاتي براي­مان آسان گردد. یعنی باید ببینیم که گسترش دادن آموزه­های تئوریک، زیاد مهم­اند و یا عمیق نمودن یک مقوله­ درجامعه و به­اجرا گذاشتن آن. به­راستی کدام­یک می­تواند زنان را دارای انگیزه نموده و به­تدریج آنان را به حقوق برابرشان با مردان نزدیک سازد؟ و اين­كه تنها با تلاش و مبارزه­ی عملی دراين راستا و ايستادگي روي اصول و مطالبات اساسي و شفاف می­تواند زنان را به اصل برابری با مردان باورمند ساخته و به نتایج مثبتی رساند یا اندوختن پی­درپی تئوری محض و سمینارگردی بر سرنوشت زنان تأثیر گذارد؟ مگر تاکنون درکشورما براي برگزاري صدها سمینار و کارگاه­آموزشی، ساختن فلیم­ها، پوسترها، نمایش­نامه­ها و... درمورد حقوق­انساني زنان و محوخشونت علیه آنان، پول­های زیادی به­مصرف نرسیده است؟ مگر در قانون­اساسی که میلیون­ها دالر برای پروسه­های، تدوین، تدقیق و تصویب آن هزینه گردیده است، بسیاری از مسائل مانند ازدواج­اجباری و صغیره، هم­چنین رسومات ضداسلامی­ای که به­خشونت و تبعیض علیه زنان می­انجامد، ممنوع نگردیده­اند؟ آیا تاکنون آن بخش­هایی از قوانین کشور که به­نفع زنان می­باشند، اجرا گردیده­اند؟ درحالی­که سالانه صدها و شاید هزاران­بار چنین­جرم­هایی علیه زنان ارتکاب ­گردیده و در کنارش به­همان اندازه سمینار و کارگاه آموزشی دایر می­شوند؟
خلاصه اين­كه، چه در انتخاب دعوت­شدگان به سمينارها و كارگاه‌هاي آموزشي و چه در دادن هزينه جهت كمك (فند) به­اصطلاح مبارزاتي براي زنان، هميشه عده‌اي خاص و شناخته شده ليست شده­اند كه ازفرط شهرت و تنعم و آموخته‌ها، خوداينك درسردرگمي چگونه مصروف­كردن پول و اندوخته‌هاي فكري و نيز چگونگي معاشرت با زنان معمولي افتاده­اند، چراکه به­جای رشد و ارتقای فکری ـ ایمانی، خود به سوپرزن­های مغرور و متکبری تبدیل شده­اند که بیش­از هرکس دیگر بلای جان زنان گردیده­اند. ساختمان‌هاي بسيار مجلل و دفاتر و ديوان­عريض و طويل و معاش‌هاي كلاني كه صاحبان نام و نان براي مؤسسه‌ي به­اصطلاح مبارزات زنانه‌ي خود مهيا نموده­اند، چنان سنگين است كه درصورت جمع نمودن همه‌ي آن‌ها، مي‌توان سرنوشت بخشي از زنان جامعه­را تغيير داد. تاكنون معلوم­هم نگشته كه اين خانم‌هاي نام­دار براي بهبود بخشيدن وضعيت زنان مريخ مبارزه مي‌كنند و يا به ناز­پروري زنان و دختراني كه جز تجمل و آرایش­خود، دغدغه‌اي ندارند و مانند مور و ملخ در این­گونه دفاتر و مراکز گرد آمده­اند تا خوشایند صدقه دهندگان گردند؟ چراكه هيچ اثري از فعاليت آنان درجامعه و زندگي زنان به­چشم نمي‌خورد. آيا حتا يك­بار آنان توانسته­اند كه به­لحاظ تئوريك­هم كه­شده، به استراتژی و مطالبات مشخصي كه به بهبودبخشيدن وضعيت­زنان بینجامد، دست يابند؟ جاي دوري نمي‌رويم، نيم­نگاهي به نشريات زنانه! كه در رأس اکثر آنان زنان فاتح سمينارها و كنفرانس‌هاي علمي ـ فمنیستي و جنسيت (Gender) قرار دارند، بيندازيم و ببينیم كه كدام يك از مسائل و مشكلات اساسي و عمده‌ي زنان را به­بحث و موشكافي­علمي گرفته­اند؟ آيا تاكنون تنها به­اين نكته رسيده‌اند كه معضل عمده‌ي زنان كدام است؟ آيا ادعاهايی كه در مورد بهبود وضعيت زنان صورت مي‌گيرند، واقعيت دارد؟ آيا وضعيت زنان در تمامي عرصه‌ها حتا درسطح دهه‌هاي 50 و 60 همين­كشور رسيده­ است؟ آيا آن­چه آمار داده مي‌شود و از آن­ها تحول در زندگي­زنان را نتیجه می­گیرند، جز اندكي تغییرصوري و سطحي كه بيش­تر با ارقام و ظواهر سروكار دارد، هيچ پيش­رفت اساسي‌اي كه زنان بتواند با پشتوانه‌ي آن مراحل رشد و تكامل، يا حتا دفاع از حقوق­انساني خودرا مطابق آن عملي سازند، پديد آمده است؟ كدام­يك از قوانين كشور در صورت تعبير و تفسير­درست آن، منافع و حقوق­انساني زنان­را تضمين و يا حمايت مي‌نمايد؟ چه نيرو و تشكيلاتي واقعاً درجهت حمايت از حقوق­انساني زنان شكل گرفته كه منافع زنان­را بر ديگرمنافع ترجيح دهند؟
ولي­نعمتان خارجي بابرگزاري هزاران سمينار و كارگاه و كنفرانسی كه طی آن ده‌ها ميليون دالر را هزينه نموده­اند، آيا به­جز نقطه‌اي كه تنها يكي­دو درجن زن­را چنان متمول ساخته كه اينك قادر­ند انسان­های زيادي­را عقده­گشایانه حتا بخرند و به­اسارت گيرند، رسيده‌ايم؟ درحالي­كه بخش­بزرگي از زنان از شدت فشارهاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، رواني و... به خودكشي و خودسوزي رومي‌آورند و آمارها نشان مي‌دهد كه ميزان اين حوادث در سال 85 دو برابر سال 84 و چندين برابر سال‌هاي پيشی كه هنوز سمينارها و كارگاه‌هاي آموزشي به اين سطح رونق نيافته بود، رسيده اند.
حال و باتوجه به موارد يادشده، آيا بهتر نيست تا اين هزينه‌هاي سنگين را من­بعد به­جاي مجالس بی­محتوا، براي ازميان برداشتن مشكلات و معضلاتی­كه منجر به خودكشي و خودسوزي مي‌گردند، به­مصرف رسانند؟ يا اين­كه با اين ده‌ها­ميليون دالر، زنان شايسته و داوطلب­را جهت آموزش براي پوليس باصلاحيت زنانه، وكلاي مدافع، قاضي و بازپرس‌هاي آگاه و متعهد نسبت حقوق­انساني زنان هزينه مي‌كردند تا نيمه‌ي مغضوب جامعه و به­ويژه نسل­جوانش از روي استيصال و درماندگي و بی­پناهی دست به­خودکشی نزنند.
مسلماً باشکل­گیری نيرويي معتقد به برابري زن و مرد، براي حفاظت­از آنان كه نه­تنها مردانه فكر نمي‌كنند و همانند پليس مرد كه تمام هم­وغمش دست­يابي به بدن زن و چگونگي استفاده‌ي شخصي و تجارتي از آن است، نبوده بلكه توجهي به­حال اسف­بار هم­جنسان خود باشند، مي‌تواند لااقل دلهره‌ي ناشی از احساس ناامني دايمي زنان­را كاهش دهد. شايد اين‌ها همه رؤيايي بيش نباشند، چراكه...

در منجلاب مردسالاری (1)




کاظم وحیدی
درست ازلحظه­اي كه خبر تولد نوزاددختر به خانواده­اي اعلام مي­شود، چهره­هاي نزديکان ازخشم برافروخته شده و به­دليل ناخشنودي و شدت­خشم، رفته­رفته رنگ عوض كرده و سياه و سياه­تر مي­شوند و سنگيني ننگ دوش­شان را مي­فشارد. گويي­كه سياهي و بدبختي و بدنامي زندگي­آينده با چنين­ولادت ناميموني رقم خورده است. بدبختانه اين تعبير دررابطه با وضعيت يك خانواده­ي عرب­جاهلي قبل­از اسلام نيست که نگران اسارت فرداي اين­مادينه به­دست قبايل­رقيب باشند، بلكه انعكاس عينيت­اجتماعي، آن­هم در قرن بيست­ويكم و در جامعه­ي ماست.
آخرين تحقيقات و مطالعات­روانشناسي و علوم­رفتاري نشان مي­دهد كه نوازش طفلي كه­هنوز در رحم مادر است، حتا با لمس­شكم، اثرات­خاصي بر شكل­گيري روان­طفل دارد. حال بادرك و فهم چنين نظريات­علمي­اي، به روان طفلي بينديشيم كه از بدوتولد با بي­مهري، غضب و تبعيض­هاي آشكار خانواده و خويشاوندان مواجه مي­گردد.
چندي­بعد زماني­که نوبت بازي­دختر مي­رسد، ممنوعيت­ها يکي پس­از ديگري بروز مي­کنند. نوع­بازي را سليقه و علاقه­ي­دختر تعيين نمي­کند، بلکه توسط بزرگ­ترها و بنا به­رسم و رواج­جامعه که براي هرجنس بازي­جداگانه­اي درنظر گرفته شده است، انتخاب مي­گردند. دختر به­ميل خود نمي­تواند با هرکسي که بخواهد بازي نمايد و حتا اسباب­بازي­اش را نيز متناسب با جنسيتش تعيين مي­نمايند. هم­چنين از همان کودکي به او مي­آموزند که بايد آلت­تناسلي­اش را از ديد پسران خردسال هم پنهان نمايد و علاوه بر آن، بايد نسبت به حرکات و رفتارش بسيارمحتاط باشد. بدين­گونه تصويري روشن از ماهيت وجودي­زن در نظام­مردسالاري که اورا با عضوتناسلي­اش يکي مي­داند، ارائه مي­گردد تا بانقشش در جامعه بيش­تر آشنا گردد.
به­موازات بزرگ­تر شدن دختر، محدوديت­هاي ديگري هم برآن افزوده مي­شود. ديگر اين­مادينه تنها يك نان­خور اضافي نبوده، بلكه كوچك­ترين غفلتي مي­تواند عواقب ناگواري­را براي آبرو و حيثيت خانواده و خويشاوندان به­دنبال داشته باشد. بنابراين روز به­روز بر محدوديت­ها و ممنوعيت­هايش بايد اضافه گردد. بايد از بازي و معاشرت باکودکان­پسر خودداري نمايد. سوال­هايي که دررابطه با زندگي و آينده­ در ذهنش ايجاد مي­گردند، پاسخ دادن به آن­ها مربوط بزرگ­ترهاي پرورده­ي نطام است تا در نقش­هاي کليشه­اي زنان در جامعه تغييري به­وجود نيايد. آيا به مكتب برود يا نرود؟ اگر برود محيط آن­جا چگونه است؟ مسير راه چطور است؟ اساساً سود مكتب­رفتنش چيست؟ جز اين­كه چشم و گوشش باز شود و چيزهاي ناشايستي مانند روابط باپسران را بياموزد. در به­ترين­حالت، دختر با مکتب­رفتن بي­کاره مي­گردد و از انجام کارهاي خانگي باز مي­ماند و چندسال ديگر، وقتي به شوهرش دهيم اين درس­ها به چه كارش مي­آيند و آيا مي­توانند رضايت­شوهرش را برآورده نمايند؟
كاش همه­ي­درد يك زن اين­بود و تنها به­خاطر محصور بودن در چهارديواري خانه و افتادن به­دور باطل تهيه­ي­غذا، شستن­لباس و... . علاوه بر­آن، بايد هرلحظه گوش­زدهاي مادر که­همه از ممانعت و نفي حکايت دارند را گوش کند و نصيحت بشنود و تنها برمبناي آن­ها عمل نمايد.
از لحظه­اي كه به­هرشكل ممكن وارد مكتب واجتماع شدم، آن­جا را بدتر يافتم. تا ديروز كه بيچاره دختركي بيش نبودم، مي­پنداشتم كه خانه قفس است و هوايش كشنده، اما حال مي­بينم و با تمام وجودم لمس مي­كنم كه، بيرون­هم پر است از درندگان سلطه­جويي­ که هميشه درپي من هستند و جز استفاده از تنم، چيزي انتظار ندارند. چون به آنان نيز آموخته­اند که­تنها تن­زنان قابل استفاده است. به­همين دليل آن­ها چيزي بيش­از آن نمي­دانند. من­اما هميشه از مردان منع شده­ام و مصاحبت با آنان برايم نکوهش شده است. نمي­دانم که­آيا کسي به پسران نگفته است که چنين­توقعاتي بسي زشت­اند؟ خدايا به­كي و كجا پناه برد اين دخترك چشم و گوش­بسته­ي سرگردان که از زندگي، جز نهي­شدن نياموخته است!
چون موجودي بي­پناه به كتاب­هاي­مكتب پناه بردم. اين كتاب­ها هم جزهمان پرهيزها و جدايي از پسران و تفاوت اين دوجنس و تقسيم­وظايف کليشه­اي و ازپيش تعيين شده چيزي براي تجويز کردن نداشتند که از آن­ها بياموزم. پي­درپي به­من سفارش مي­كردند كه به­خانه برگردم و كارم تنها ظرف­شويي، خياطي و آشپزي است. در کتاب­هاي مکتب که بايد نسل­فردا را بپرورانند و جامعه­ي شايسته!! بسازند، جز برتري مردرا برزن نيافتم. از سويي، هم­خودم وهم ديگر هم­جنسانم ناچاريم تا آن­ها را بخوانيم. چراکه اساساً اين­کتاب­ها براي همين­منظور تهيه شده­اند که بايد مباني تبعيض­جنسي و مردسالاري را در اين اولين­گامِ ورودما کودکان به اجتماع (مکتب)، به­ما بياموزند و ماهم خلاف آن مقررات و آموزه­ها کاري نکنيم، که درغير اين­صورت، ضداجتماع و بدکاره به­حساب خواهيم آمد. من هرگز در اين کتاب­ها همه­ي کارها و سرگرمي­هايي را که دوست داشتم و معتقد بودم که با کسب آنان به "قدرت"، "آگاهي"، "آزادي" و حق تصميم­گيري مي­رسيدم، نيافتم. در اين­کتاب­ها به­ما تلقين مي­شود که بسياري از کارها و مسئوليت­هاي اجتماعي موردعلاقه­ی­ما در حيطه­ي­انحصاري مردان است تا با آموختن آن­ها بايد سرپرستي ما صغيران­را به­عهده گيرند. بنابراين ماکه نيازي به­سرپرستي و رياست و قدرت نداريم، لازم نيست تا آن­ها را بياموزيم.
به آموزگارم مراجعه مي­كنم و از او مدد مي­خواهم. او هم به­سان من اين­دوره را پشت­سر نهاده است. از رنج­هايش برايم مي­گويد. به­او گوش مي­كنم، وقتي­كه سفره­ي دلش را برايم باز مي­كند، دردهايش مانند دانه­هاي­انار به هرسو مي­ريزند. او مسن­تر از من بوده، بيش­از من در اين­منجلاب که­نامش را زندگی گذاشته­اند سپري نموده، بيش­تر از من مطالعه دارد و درنتيجه تجربه­ها و دردهاي دلش­هم فزون­تر از من مي­باشد.
به او مي­گويم، خوب تو درمقابل اين­همه بي­عدالتي، بدبيني و تبعيضي­که از­آن مي­نالي که خود نشانه­ي عدم­رضايت تو از وضعيت است، در رويارويي با آن­ها چه كرده­اي؟ نيش­خندي مي­زند و آهي ازپس­آن سرمي­دهد و مي­گويد: "من­هم وقتي در سن و سال تو بودم همين فكرها را مي­كردم و اغلب در زندگي رؤيايي­ام غرق مي­شدم. شب­ها وقتي­که سر به­بالينم مي­گذاشتم، ساعت­ها مي­انديشيدم که­چه­ لذت­بخش خواهد بود اگرما زنان­را مثل مردان آدم­ به­حساب مي­آوردند، و هيچ­کس از روي تحقير به­ما ترحم نمي­کرد. چه شيرينند آن لحظاتي که دور از واقعيت­زمانه در ذهن­ما مي­گذرند، اما افسوس که آن­ها توهماتي بيش نيستند. ساده نشو عزيزم، با اين­تقدير گرچه به­دست ديگران ساخته مي­شود، به ستيزه مپرداز كه­ترا درهم مي­شكند. زندگي براي ما­زنان هزاران­سال است که همين بوده است. خوب يا بد، هيچ­چيز عوض نمي­شود حتا اگر بنالي و سر و صدا کني و يا چيزهايي بنويسي! تو حق داري اين­سخنان را برلب براني، زيرا به دل­خوشي هم نياز داري و بايد درخود رؤياهايي بپروراني و گرنه خيلي­زود خودت­را خواهي کشت. تو هنوز به خانه­ي­شوهر نرفته­اي، آن­جاست كه ديگر اثري از رؤياهايت باقي نمي­ماند. تن به زندگي بده و خودت­را راحت كن". كلمه­اي تازه و نامأنوس، ”زندگي“، كه­هرگز نفهميدم چيست! و بارها از خودم پرسيده­ام که به­راستي زندگي چيست؟ ديگران در جوابم تنها به­تشريح همان­روابط نابرابر زن و مرد و انجام­درست وظايف­کليشه­اي و ضرورت­طبيعي آن پرداخته­اند و نامش­را زندگي گذاشته­اند. اگر واقعاً زندگي همان­است که از کودکي برمن و هم­جنسانم رفته است، پس واي برمن، و لعنت برزندگي.
ابتدا تعجب کردم که او چرا اين­همه بي­اراده خودرا تسليم سرنوشتي نموده که بزرگ­ترين قربانيانش ما زنانيم. اوکه درس­خوانده و تحصيل­کرده است و بايد ريشه­ي مشکلات­را درک نموده و براي ريشه­کن کردنش مبارزه نمايد. وقتي به حرف­هايش بيش­تر و عميق­تر فکر کردم، دريافتم که مبناي استدلالش همان کتاب­هاي­مکتب و حرف­هاي ناشي­از عرف، جامعه و تربيت و آموزه­هاي پدر و مادر است که ساليان­قبل و براي نسل­هاي­گذشته ترتيب يافته بودند، اما سينه­به­سينه و با کارکردهاي وسواسانه و وفادارانه به­آن­ها، اينک به­ما رسيده و پدر و مادرهاي­مان بدون آن­که در آن­ها تفکر و تصرفي نموده باشند، طي پروسه­ي بازتوليد فرهنگي ـ اجتماعي آن­را پذيرفته و اينک همه­ي نگراني­شان اين است که خداي نکرده ما مادينه­هاي­جامعه آن­ها­را زيرپا گذاريم و آن­ها شرمنده و سرافکنده گردند. خوب، وقتي کتاب­هاي­مکتب با چنين­هدفي تدوين مي­يابند، بايدهم فراورده­هايي چون آموزگارم و همه­ي کساني­که درتوجيه وضعيت مازنان قلم­فرسايي و نطق مي­کنند، داشته باشند.
درگريز از اين­ظلم بي­حد و حصري­که ديگر برايم تحمل­ناپذير شده بود، اين­بار به کتاب­هاي­بازار که ازهرجا و پهنه­ي هراجتماع و تاريخي آمده و درمورد سرنوشت­مردمان گوناگون نوشته شده­اند، رو آوردم. خدايا، در آن­جاهم چيززيادي جز الفاظ­زيبايي که توجيه­گر ضعيفگي و کم­عقلي من و نهايتاً تأييد روابط­موجود بين زن و مرد بودند، نيافتم. انگارکه جمود بر همه­چيز فايق آمده و کسي­را غيراز تکرار و گسترش و عمق­بخشيدن به آموخته­هاي گذشته­ي­شان، حق نوشتن نيست. شايدهم تنبيهاتي که براي تجاوز از خطوط­سرخ مذهبي که توسط متوليان­دين وضع شده و حتا دامنه­اش به عرف­هم کشيده شده و بدين­گونه آن­ها­را مقدس جلوه داده­اند، همه­را ترسانيده است. پنداري که­همه و به­طور هماهنگ دست به­ دست­هم داده تا فقط از مرد و نيکي و برتري وي بنويسند و ما زنان­را موجوداتي که تنها براي­خدمت به مردان آفريده شده­ايم قلمداد نمايند. خوب، مسلم است که چنين­انديشه­اي به آن­جا مي­انجامد که به­ترين مازنان کساني­اند که رضايت بيش­تر مردان­را جلب بتواند. به­خود گفتم که­شايد نويسنده­هاي زن­هم، سرنوشتي همانندمن و ديگرزنان داشته و همان کتاب­هاي­مکتبي، عرف و سنن بر آنان نیز غلبه نموده و پس­از شکست­هاي پي­درپيِ اقدامات و مقاومت­هاي­شان، دست­آخر به آن­ها تن داده­اند. راستي چطور آن­ها باور کرده­اند که اين­رسم و رواج، درست و ثابت­اند و هرگز تحول نمي­پذيرند، درحالي­که اجتماع و انسان خود پديده­هاي متغير مي­باشند؟ مگر روندرشد و تکامل­انسان از قلمرو ضرورت به­سوي آزادي نيست؟ ومگر ماانسان­ها هميشه با ابزارهاي دانش و فن­آوري­نو و پيش­رفته بر بسياري از تعبيرها و تلقین­های کهنه فايق نيامده­ايم؟ پس­چرا اين­رها شدن­ها که ناشي­از شکستن روز­افزون زنجير تقديرهاي­جبري موجوده­ي­تاريخي، اجتماعي و تاريخي هيچ اثري برزندگي مازنان ندارد؟
كم­كم بزرگ­تر شدم و مرا بالغ گفتند. خودم هرگز نمي­دانستم يعني­چه. عجب، مگر درکتاب­ها ننوشته­اند که مازنان نابالغيم و بايد زير سرپرستي­مردان قرار گيريم و به­همين دليل براي­ما قيم­جبري تعيين مي­کند؟ پس­چرا بالغ­مان مي­گويند؟ فکر کردم شايد پس­از اين، همه­چيز به­ناگه تغيير خواهد کرد. به­خودم دقت کردم، هيچ­چيز درمن تغيير نكرده بود، جز ديوارهاي بيش­تر و بازهم بيش­تري كه هرروز پيرامونم ساخته مي­شدند و نصيحت­هايي که پي­درپي افزايش مي­يافتند. از آينده شديداً بيم­ناک شدم که حتماً با خطرهاي جدي­اي مواجه خواهم بود که پدر و مادرم آن­همه نگران جوانی­ام ­شده­اند. از رفتن به خانه­ي هركسي، حتي نزديك­ترين خويشاوندانم هم به­تدريج منع شدم. به­من گفتند، آن­ها پسران جوان دارند. هرچه فكر كردم چيزي نفهميدم. پسرجوان مگر دشمن است و آدم­خوار؟ اگر پسران­جوان خويشاوندان ماهم گه­گاهي به­ خانه­ي­ما مي­آمدند، من بايد از انظارشان پنهان مي­شدم، چه­رسد به صحبت­كردن با آن­ها! اوه خداي من، بازهم نفهميدم چرا؟ هيچ وقت نفهميدم چرا؟ چرا؟ چرا؟ تنها چيزي­که ازبلوغ درک کردم اين­بود که اينک آماده­ي استفاده­ي­جنسي نران شده­ام!! چراکه مفهوم همه­ي محدوديت­هاي وضع­شده برمن، نهايتاً به آلت­تناسلي­ام منتهي مي­شود.
اغلب هنگام خارج­شدن ازخانه، احساس مي­کردم كساني مرا زيرنظر دارند كه­مبادا با پسركي­نادان چون­خودم (كه اوهم نمي­دانست چرا ميل­دارد با جنس­ديگر، حتي يك­كلمه سخن بگويد) تماس بگيرم. حتا براي­سلامي که آن­همه ازثواب و خوبي­آن برايم گفته بودند، و ديگر نمي­دانم چه. اگرهم پسري دنبال مرا مي­گرفت و پي­درپي تعقيبم مي­کرد، همه مرا ملامت مي­نمودند و مي­گفتند، او خودش بد است که پسران­را به­دنبال خود مي­کشد. دکاندارمحل، آيس­کريم­فروش، کراچي­وان، پوليس، هم­صنفان و کي و کي، همه مرا وظيفه­وار زيرنظر داشتند. توگويي همه­ي­اجتماع دست به دست­هم داده تا منِ­زن که سرشت و ساختار آناتوميک ـ فيزيولوژيکم تمايل به روابط­جنسي دارد، ره­انحراف نروم و با جنس­ممنوعه رابطه برقرار نسازم. همه­ي­وجود و هستي­ام را به چند عضو بدنم خلاصه مي­نمودند و هرگونه رابطه­را هم، ­شکلي از اشکال به­آن مرتبط مي­دانستند!! اعضايي­که خودم تا آن­زمان هرگز به آن­ها نينديشيده بودم و يا اصلاً آن­ها­را چيز تعجب­برانگيز و استثنايي نيافته بودم که بر طرزتفکر و رفتارم اثري گذارند!! اما آنان و با گوشزدهاي مکررشان، من و ديگردختران را ازسويي نگران مي­ساختند و ازسوي ديگر به اهميت­آن واقف و رهنمون مي­گشتند. به­ويژه وقتي پسران­را مي­ديدم که تا چه­اندازه مشتاق دست­رسي به آن­هایند، روزبه­روز بر کنجکاوي و فکرکردنم به­همان چند عضوم، مي­افزود.
با هزاران­رنج و تمام­مراقبت­هايي كه ازمن مي­شد، مكتب­را به­پايان بردم و آن­روز را درست به­خاطر دارم که با چه­سرعت و شور و شعفي خودرا به­خانه رساندم تا نتيجه­ي موفقيت خودرا با خوشحالي به خانواده­ام اطلاع دهم. مطمئن­بودم كه آن­ها پس­از آن­همه تشويش، نگراني و نااميدي كه انتظارات موفقيت مرا از خيال و تصورشان به کلي زدوده بود، به­مراتب بيش­از من شاد مي­گردند. شايدهم اين­واقعيت را بپذيرند كه من­هم مي­توانم كاري بكنم كه هركس ديگري مي­كند، يعني هرپسر ديگري!! چون هردو همان کتاب­ها­را مي­خوانيم، با اين­تفاوت که او حق دارد به خانه­ي­دوستان برود و با آن­ها مشترکاً درس بخواند، يا به کتاب­خانه برود و يا با بزرگ­ترها و آموزگاران تماس بگيرند و از آن­ها مشکلات خودرا بپرسد، که من از آن­حقوق محروم بودم و جز راه­خانه تامکتب، آن­هم سربه­زير، حق نداشتم بپيمايم.
به­خانه رسيدم، مادرم­را درآغوش گرفتم و خبر كاميابي خودرا به او دادم. به­سادگي گفت: خوب شد از شرمكتب خلاص شدي. بعدازاين بايد به يكي از خواستگارها جواب مثبت بدهيم. حيرتم زد. نمي­دانم چرا حتا مادرم شاد نشد، چون اوهم زن است و موفقيت من در واقع موفقيت اوهم به­شمار مي­رود. اگرهم شاد مي­شد نه به­خاطر کام­يابي­ام در درس و تحصيل، بل به­خاطر اين­که بدون بدنامي و سرافکندگي، علي­رغم نگراني­هاي دوستان و آشنايان از رفت­وآمد بيرون، خلاص شده و ديگر لازم نيست تا از اين به­­بعد نگرانم باشد.
بازهم سخن­از خواستگار لعنتي بود که نمي­دانستم ازمن چه مي­خواهد. نمي­دانم که اصلاً چرا و با چه­انگيزه و هدفي، هم­چنين با آن­همه هياهو و مصرف و چانه­زدن براي تهيه­ي اين و يا آن، تلاش مي­کند تا مرا تصاحب نمايد. ما دختران نيز ناچاريم که روزي بالاخره با يکي از همين خواستگارها برويم. گرچه بعضي از هم­جنسانم را مي­ديدم که با چه اشتياقي فلان­چيزها را شرط مي­گذاشتند تا راضي­شوند و هم­نشينِ ابديِ خواستگار گردند. يکي­شان به­من مي­گفت که، "ما زن­ها جز همين­روزها را براي نازفروشي نداريم و اين­ها قيمت يک­عمر خدمت به شوهر است!!" من خودم تنها دوچيز را از ازدواج مي­دانستم، چون از هر کسي پرسيده بودم غيراز آن­ها­را به­من نمي­گفتند، حتا بزرگان و پدر و مادرهاي­مان (شايد خود آن­ها هم چيزي بيش­تراز آن نمي­دانستند). يکي جداشدن از پدر و مادر بود و ديگري مورد استفاده قرار گرفتن آن اعضاي ممنوعه­ي­ما که همه­ي­وجود و شخصيت­مان را با آنان مي­سنجيدند و ساليان­درازي هم براي حفاظت آنان از دست­رسي مردان، آن­همه نگراني­را براي خانواده و دوست و آشنا خلق کرده بود. شايدهم فکر مي­کردند که آن اعضا، امانت مردان است که نزد مازنان گذاشته شده­اند و بايد روزي دست­نخورده تقديم­شان کنيم. اين­را هم از سرنوشت ديگران آموخته بودم که موقعيت و سرنوشت مازنان پس­از رضايت­دادن به يکي­از خواستگارها، هرچه­هم پول و جهيز بيش­تري گرفته باشيم، هيچ تغيري نمي­کند، و نهايتاً خدمت­کار تمام­وقت بي­مزد بودن چه درخانه­ي پدر و مادر، و چه خانه­ي آن غريبه­هاي بدبختي که براي تملک­ما سر خودرا به هرسنگي مي­زنند، سرنوشت­محتوم و تغييرناپذير ماست.
بالاخره با تحمل رنج­ها، اتهامات و صدها ناسزايي كه بيش­تر ازسوي قوم و خانواده­هاي نزديك­مان نصيبم مي­شد، توانستم از شر خواستگارهاي متعدد رها يابم و به­جاي ورود به قفس خانه­ي­مردي كه تنها براي استفاده از اعضاي­ممنوعه­ام آن­همه تلاش و مصرف مي­نمايد، به دانشگاه بروم.
آن­جا براي اولين­بار بود كه آزادانه با مرداني كه ساليان درازي از مصاحبت با آن­ها برحذر بودم، تماس گرفتم. هرگز چيز عجيبي از آن­ها نديدم. انساني هم­چون خودم، درپي درس و درك­زندگي. بالاخره با توسل به ترفندهاي مختلف، توانستم خانواده­ام را قانع سازم تا سال­هايي چندرا صرف درس وتحقيق نمايم. اين­مدت هم سپري گشت و درسم­را به­پايان رساندم. فكركردم ديگر ضعيفه و نحيفه­اي نيستم كه كسي مدام مراقبم باشد و براي زندگي­كردن زير بازويم را بگيرد و من­هم به آن­ها تكيه داشته باشم. احساس كردم كه ديگر براي خودم كسي شده­ام. اينك پس­از زماني تحقيق و معاشرت­آزاد در اجتماع، مي­توانم ”زندگي“­را بفهمم و تعبير كنم. اينک زندگي برايم جز روابط و معاشرت و تلاش جهت مناسب­تر ساختن آن­ها نبود، درحالي­که مردان درک­شان آن­بود که چگونه بايد از زنان سرپرستي کنند و از آن­ها مراقبت نمايند. يعني مردشايسته کسي است که بتواند زن و فرزندانش را اداره کند! اما تلاش­زنان هميشه اين بوده که جز داشتن مردقوي­تر و متمکن­تري که­هم ازما مراقبت نمايد و هم وسايل رفاه ما­را مهيا سازد، نمي­باشد که مفهوم دقيق آن "تمکين" و تن­دادن هرچه بيشتر به جنس­برتر است.


ادامه دارد