۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

پيشواييِ پساعاشورا (2)

قسمت دوم و پاياني
در دوره ي غيبت کبرا، عملاً مردم وارد مرحله ي سوم گرديده که طي آن «امامت» در عصر آگاهي توده ها، از حالت انفرادي خارج شده و «امامت عمومي» و «پيشوايي جمعي» و همگاني جايگزين آن ميشود (و نريد أن نمنَ علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم ائمةً ونجعلهم الوارثين).
«عصمت» در اسلام و به ويژه در فرهنگ شيعه، مرحله اي بسيار بالا از «تقوا»، «تکامل» و «رهايي» انسان است. بر اين اساس، انسان معصوم كسي است كه در واقع به نقطه اي از تکامل انديشه و رفتار اجتماعي اش رسيده که بتواند بر تمايلات افسارگسيخته ي (نفس) خويش مسلط گردد و در نبردي دائمي با تمايلات سركش و خودخواهانه، جلوي انحرافش را بگيرد، و نيز در صورت اشتباه در فروعات و يا مسايل سياسي ـ اجتماعي غيرعمده، شهامت اعتراف به آن را داشته و با «توبه» که متضمن جبران زیان و اشتباهات گذشته است، درصدد «اصلاح» خود و یا کناره گیری از مقامش به نفع فردی شایسته تر از خود باشد. مبحث «عصمت» به­دليل اهميتش در فرصت ديگري به طور مستقل به بحث گرفته خواهد شد، زيرا گستره ي اين بحث که شامل موضوعاتي است چون مفهوم و ماهيت عصمت، دامنه و شعاع ارزشي آن كه «نسبيت» را هم دربر ميگيرد، چنان وسيع است که بايد در مقالات متعددي مورد بحث قرار گيرند که مطمئناً از حوصله ي بحث كنوني خارج ميباشد. اما آن­چه که به مبحث اين مقاله ارتباط دارد، اين است که ويژگي اساسي امامان شيعه، معصوم بودن است. دقيقا به همين دليل است که سلسله ي انتصاب مبتني بر مشوره ي امامان معصوم که يک امر «متشابه» و «نسبي» بوده، به عنوان يک راه حل موقت و مقطعي در يک دوره­ي پرتلاطم و بحراني مدنظر گرفته شده است. از آنجا که انتخاب آزاد، سري، همگاني و مستقيم امري است كه بر اساس تجارب و دانش بشري پديد آمده و چون «امت» مردمي با «اراده» و «آگاهي» با اين ابزار و روشها ميتوانند به سوي انتخاب فردي شايسته (معصوم نسبي) گام بردارد، روي هم رفته در اسلام به مثابه ي يک اصل (محکم) انتخاباتي به شمار ميرود. پس با پذيرفته شدن اصل انتخاب توسط مردم (بيعت)، با رفع وضعيت «بحران» و «اختناق» ناگزیر از توقف دادن به روند «انتصاب» در تعيين رهبريت سياسي است. چنانکه عملاً در تاریخ اسلام میبینیم که امام اول شیعیان به دلیل موجودیت فضا و اتمسفر آزاد، توسط مردم انتخاب میگردد، اما با استقرار شرايط اختناق و فریب، روند انتخابات آزاد متوقف گردیده و تنها با رأیزنی اهل خبره به شکل انتصابی بر مسندش نهاده میشود. يعني وقتيکه از سويي زمينه هاي اجتماعي ـ سياسي پرورش معصومينِ متعدد از بين ميرود و از سوي ديگر در شرايط خفقان و حاکميتهاي خودکامه و ديکتاتوري هيچگونه زمينه اي براي تحقق و برقراري انتخابات آزاد و دموکراتيک با مشارکت آزادانه ي همه ی مردم، وجود ندارد، هرگونه نمايش انتخاباتي به منظور مشروعيت بخشيدن به حاكميت، اقدامي دكوماژيك و مردم فريبانه تلقي خواهد شد. اين است كه تداوم روند انتصاب مبتني بر مشوره تنها راه حلی موقت باقي ميماند که حداقل «دموكراسي» و «اراده ي مردم» در آن اعمال ميگردد. بنابراين کابرد هميشگی چنين روش ناگزيري، به مفهوم تأييد حاکمیتهای غیرمنتخب و انکار مشارکت مردم براي تعيين رهبريت سياسي بوده، فلذا غيرمعقول و غيراصولي به شمار ميرود.
 حال و با توجه به مباحث بالا، بايد يادآور گرديد که در تاريخ اسلام، هم زن معصومي وجود دارد و هم زني که عملاً امامت و رهبريت سياسي جامعه را براي مدتي (بدترين و بحراني ترين شرايط تاريخ اسلام) برعهده داشته است. در رابطه با عصمت ميتوان از فاطمه ي زهرا به عنوان سومين معصوم نزد شيعيان نام برد. همينطور هم در عرصه ي رهبريت سياسي و «امامت زن»، رهبریت زینب از فردای عاشورا گواه خوب و روشنی براي آن است. اما اينکه چرا فاطمه و زينب در زمره ي امامان شيعه قرار نگرفته اند، جاي بسي بحث را داشته كه من درحد برداشت و تلقي خود به دو مورد آن اشاره ميكنم.
اولاً بايد دانست که حضرت فاطمه دخت والامقام پيامبر اسلام به لحاظ تاريخي در زماني ميزيسته که پيامبر و علي به مثابه ي عاليترين كدرهاي اسلام در صحنه حضور داشته اند. مسلماً هم محمد و هم علی از نقطه نظر «صلاحيت» و «شايستگي» در مرحله ی بسیار بالاتر از فاطمه قرار داشته و نيز فاطمه از نظر سني (حتا هنگام وفات کمتر از 20 سال داشته است) در شرایط ناپختگی بوده است. بنابراین هم محمد به مثابه ي آورنده ي پيام توحيد از جانب خدا و هم علي به عنوان كدري كه از 10 سالگي در متن چنين انديشه اي قرار داشته است، در تصدی رهبريت سياسي جامعه (امامت) شايسته تر از فاطمه بوده اند. فاطمه پيش از علي وفات مينمايد که در صورت حياتش پس از علي، مطمئناً شايسته تر و اصلحتر از فرزندش امام حسن به شمار ميرفته و باالتبع امامتش هم محرزتر بوده است. پس عدم قرار گرفتن وي در زمره ي امامان شيعه، تنها يک تصادف ناخوشايند تاريخي است و نه اينكه تشيع به برتري جنسي مرد بر زن معتقد باشد که خود بحثي است جدا كه در نوشتاري ديگر به نام «برابري زن و مرد در قرآن» به آن اشاره گرديده و در آينده باز هم و به شكل گسترده تري به آن خواهم پرداخت.
دومين موردي كه لازم است تا جهت بررسي علل عدم موجوديت «امام زن» به ميان كشيده شود، اينکه در اسلام هرگونه استفاده ي ابزاري از زن با قرار دادنشان در جايگاهي نامناسب، تنها به خاطر ظاهر و ژستي مترقيانه گرفتن، درست آنگونه كه امروزه در کشور ما رواج دارد، به کلي محکوم و مردود ميباشد که اين امر هم در مورد فاطمه و نيز زينب صدق ميکند. يعني اگر زينب که شايستگي امامت خود را در مقطع پس از عاشورا تا بازيابي سلامتي کامل علي بن الحسين به اثبات رسانيده بود، اما به دليل اينکه از نظر صلاحيت در مرتبه ي پايينتر از امام سجاد قرار داشته كه در صورت زنده ماندن (پس از امام سجاد)، مسلماً و قطعاً آن والامقام نيز امامي بود در ميان امامان شيعه.
روشن است که استفاده ي ابزاري از زن در زمان امامان معصوم، ميتوانست مسلمانان بعدی را دچار اين شبهه نمايد كه بايد زن را در مقامات بالا گماشت، اگرچه فاقد صلاحيت احراز آن مقام باشد. چنين روشي به گسترده شدن استفاده هاي ابزاري از زن انجاميده و حتا دادن مقام جهت استفاده هاي شخصي از وي را رايج مينمود و بدينگونه ضربه ي جبران ناپذيري بر اعتبار اسلام وارد ميكرد. چراکه در صدر اسلام بيش از هر چيزي به رفتارهايي نياز بود تا بتواند خالق «سنت» و «روشي» رفتارآفرين کاملاً علمي و راهگشايانه براي نسلهاي بعدي گردد. دقيقاً به همين منظور است كه محمد با سخن مشهورش (اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهيد تا از رسالتم دست بكشم، هرگز چنين نخواهم كرد) و نيز علي با «نه» گفتن به شوراي عمري كه او را به عنوان رهبر سياسي برگزيده بود، همچنين ايستادگي حسين دربرابر نظام غيرمنتخب و وراثتي تا دم مرگ، همگي براي ثبت و نهادينه كردن «ارزشهاي عام» انساني در تلقي اين انديشه بوده است. اما در پروسه ي کنوني (دوره ي غيبت كبرا) که همانا مرحله ي «امامت جمعي» و «رهبريت همگاني» بوده و طي آن به دليل ارتقاي دانش و تجربه ي بشري، ميزان تفاوتهاي صلاحيتي ميان مردم بسيار اندك ميباشد، دادن موقعيتهاي ويژه به «زنان» يک ضرورت اجتناب ناپذير به شمار رفته تا بدان وسیله آنان بتوانند رهبریت را عملاً به آزمون بگیرند و مانند هر مرد تازه به قدرت رسیده اي، مدتی بعد خود را سرشار از تجربه نماید. البته بايد دانست که اين امر با روش استفاده ي ابزاري ماهيتاً متفاوت ميباشد. زيرا در روش استفاده ي ابزاري، زن تنها وسيله ايست در اختيار مردان، دولتمردان، حکومت و خودکامگان برتري جويي که به فرمان آنان تن داده و مطابق طرح، برنامه و خواست مردان کار میکند. اما در صورت دادن اختيارات و صلاحيت کافي به زن، ديگر او نه تنها وسيله اي تبليغي براي جلب کمکها و ارائه ي چهره اي مترقي از خود و حکومت برخوردار از ماهيت و ساختاري پيش مدرن و مآلاً شديداً زن ستيز نبوده، که در كاركردش انساني آزاد و با آزادي عمل کامل خواهد بود. چنین فردی در متن عمل اجتماعي ـ سياسي، از سويي به تدريج و با هر موفقيتي ترس و نگراني از نتوانستن و يا شکست خوردن را از ذهن و باور خويش بيرون خواهد ريخت، و از طرف ديگر در يک پراتيک خواهد آموخت که چگونه بايد در شرايط سخت، خودش تصميمي قاطع بگيرد و سپس بدون كوچكترين ترديدي آن را به­اجرا گذارد. به ویژه اينکه، طي قرار گرفتن در متن عمل درک مینماید که بدون اشتباه نميشود کار کرد و اساساً چون هيچ كاري بي اشتباه تحقق نخواهد يافت، پس نباید از اشتباه هراسید. در اين رابطه اگر به حوادث کربلا و پس از آن بپردازيم، خواهيم ديد که اگر در آن شرايط اضطرار و بحران، زينب سکان اداره ي سياسي جامعه را برعهده نميگرفت، امكان بروز اتفاقاتي ناهنجار و سخت آسيب زننده به اعتبار اسلام وجود داشت.
پس از شهادت حسين و برادرش عباس، علي بن الحسين چنان بيمار است که بنابر روايتهای متعدد و موثق، حتا توانمندي حفظ تعادل خودش روي شتر را هم نداشت، چه برسد به رهبري کاروان و نيز مسووليت پيشوايي سياسي اسلام در شرایطی که مرکزیت (رهبریت) دچار آسیب جدی و کامل شده است. در اين مقطع که يكي از بحراني ترين وضعيتها در تاريخ اسلام به شمار ميرود، علاوه بر ضربات سياسي ـ نظامي ويرانگر، بحران رواني خاصي را بر اسرا مستولي ساخته كه رهبريت و اداره ي آنان نيازمند درك اين معضل بزرگ بوده است. در چنين شرايط و وضعيتي، «رهبريت سياسي» عملاً توسط زني صورت ميگيرد که علاوه بر مسووليت کنترل اسرا و اداره ی رواني آنها، بايد به لحاظ سياسي هم به مثابه ي کادری فعال، خودکفا و با صلاحيت عمل نمايد تا با ارائه ي تحليل درستي از شرايط و رخداد عاشورا، آنچه را در انظار عمومي به شكست قيام حسين تعبير شده است را مرحله اي اجتناب ناپذير و ضروري از روند مقاومت در برابر حاكميت ستم پيشه تعريف نمايد و به همگان بفهماند كه اين روند هرگز متوقف نشده و تا برقراري حاكميتي دموكراتيك همچنان ادامه خواهد يافت. در كنارش نيز، اجازه ندهد تا دستگاه تبليغاتي حاكميت ستم در پيروز شدن و مآلاً حق به جانب بودن تبقي شدن نظامش در انظار عمومي، موفق گردد. در تاريخ ميبينيم که زينب با چنان درايتي تخصص خود را در «مديريت بحران» به نمايش ميگذارد که در واقع بقا و رشد بعدي اسلام مرهون حرکتها و رویکرد بسيار مترقي، خردمندانه و انقلابي وي است. به راستي در پروسه ي پس از شهادت كه تمامي کادرهاي درجه يک اسلام ازبين رفته اند، چه کسي جز زينب شايستگي چنين امامت و رهبري را داشته است؟ و آيا اينكه زينب در مأموريت بزرگ خويش، نقص و ضعفي كه مردسالاران آن را به ضعيفگي بيالوژيك زنان نسبت دهند، از خود بروز داده است؟ بنابراين زينب با كاركرد حيرت انگيزش، سمبل و اسوه ي امامي کامل بوده که با اجراي درست سياستش و كاركرد خارق العاده اش توانست تمامي «شك» و «شبهه»ها در مورد شايستگي پيشوايي و «امامت زن» را از ذهنهاي مردسالارانه ي حاكم بر جامعه بزدايد.
اينک زينب است که ميتواند الگويي باشد براي تمامي زناني که در بحراني ترين شرايط تاريخ کشور ما که اينك در متن آن به سر ميبريم، پا به پاي مردان و با سهمي برابر رهبري سياسي کشور را برعهده گرفته و به جاي آنكه از طريق قرار گرفتن در مدارهاي متعدد قطبهاي قدرت و نهايتاً به خدمت خائنين «زن ستيز» و عناصر مرتجعي که زن را به نحوي از انحاء مورد سوءاستفاده ي ابزاري قرار ميدهند، با رشد و ارتقا بخشيدن به خود در ابعاد سياسي ـ اجتماعي و مبارزاتي، زينب گونه صلاحيت و شايستگي خود را در اجراي برنامه هاي مترقي و دموكراتيك به اثبات رسانيده و بدينگونه پاسخي دندان شکن به همه ی زن ستیزان مردسالاري كه درصدد دربند كشيدنش هستند، بدهد و عملاً آشكار سازد که او هیچ کمبودی نسبت به مردان در اداره ی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... جامعه ندارد.

اسلام، زنان و برابـری (6)

احکام
موضوع دیگر رویکرد بنیادگرایانه نسبت احکام است.
بنیادگرایی با شیوه قشریگری و چسبیدن به قالبها و با تحجر و خشک اندیشی, روح و پیام رهاییبخش اسلام را تماما پایمال کرده و در تمام زمینه‌ها چهره‌یی کاملا معکوس از اسلام ارائه داده است. از آن جاکه موضوع بحث ما زنان است. در این جا به مخدوش کردن روح و پیام اسلام در مورد زنان اشاره می‌کنیم.
با وجود نگرش بنیادی اسلام در مورد زنان, واقعیت این است که منابع اسلامی و در اغلب قریب به اتفاق کتابهای فقهی اسلامی, صراحتا بر تبعیض علیه زن تصریح می‌شود. در خود قرآن هم در بعضی از آیات قرآن احکامی وجود دارد (مثل این که سهم زن در ارث نصف مرد است) که با اصل برابری زن و مرد متناقض به نظر می‌رسد. این تناقض چیست؟ چگونه قابل توجیه است؟ در این باره به دو نکته مهم می‌خواهم اشاره کنم:
اول این که در یک برخورد علمی و درست, فهم معنا و مفهوم احکامی که در قرآن در مورد زنان گفته شده یا سایر گفته‌ها و سنتهای پیامبر, مثل هر پدیده اجتماعی دیگر, تنها زمانی امکانپذیر است که ما به شرایط آن زمان توجه کنیم. بدون در نظر گرفتن این پارامتر, هیچ‌وقت نمی‌توانیم به شناخت درستی برسیم. تحولی که اسلام در به‌رسمیت شناختن هویت اجتماعی زن به وجود آورد, تنها زمانی درست فهمیده می‌شود که بدانیم در آن زمان یعنی در ۱۴قرن پیش چه رفتاری با زنان می‌شده است و این که اساسا زن مایملک مرد محسوب می‌شده است. در این صورت روشن می‌شود که هر یک از این احکام که در شرایط امروز تبعیض علیه زن به نظر می‌رسد, در آن زمان و در آن جامعه، انقلاب بزرگی در احقاق حقوق انسانی زنان بود. همان زنی که اساسا انسان تلقی نمی‌شد.
دیگر آن که این احکام در عین حال به هیچ‌وجه دگم یعنی احکام جامد و تغییرناپذیر نیستند. بلکه با توجه به نگرش و تبیین اسلام از زن از یک‌سو و دینامیزم قرآن و اسلام از سوی دیگر، می‌بایستی متناسب با پیشرفتهای تاریخی, و برای تسریع به سمت رهایی و برابری احکام مناسبتر از طریق اجتهاد تدوین و اجرا شود. اینجا دیگر به‌خوبی می‌توان به تفاوت دو نوع اسلام به کلی متضا‌د پی برد: اسلام ایستا و بنیادگرا در برابر اسلام پویا و ‌دموکراتیک.
در اولی همه چیز جامد و قشری و در یک کلام رو به گذشته است. اما دومی جامعه و انسان را در حرکت و در تکامل و رو به آینده می‌بیند.
و این همان مضمون اجتهاد و دینامیسم قرآن است که به آن اشاره شد.
قابل توجه است که در مورد مقررات حرام و حلال در خوردن و نوشیدن و یا احکامی مثل روزه ، آخوندها تصویری از اسلام ارائه می‌دهند که گویی هدف قرآن و اسلام سختگیری بر انسانها و به بند کشیدن آنها و یا آزمودن آنها در قالب یک رشته مقررات و باید و نبایدهای شدید است. کما این که در عمل با اجبار و فشار و تجسس, رعایت آنها را به جامعه تحمیل می‌کنند. در حالی که اگر به آیات قرآن در این زمینه نگاه کنید بنای کار اصلا بر سختگیری و به سختی انداختن انسانها نیست. برخی از آیات به‌وضوح حاکی از این است که با توجه به دگمها و رسومات سختی که در دوران جاهلیت و در جامعه آن زمان بوده است, تصریح و تأکید بر پاکیزگی نعمات خدا و توصیه به بهره‌بردن از آنهاست. در سوره مائده آیه۸۷ و در سوره اعراف آیه۱۵۷ و آیه۳۲ در همین باره است.
به وضوح روشن است که برخلاف تلقی بنیادگرایان مرتجع، قرآن در صدد ایجاد محدودیت برای انسان نیست بلکه هدفش «برداشتن غل و زنجیر از دست و پای افراد» و «حلال شمردن نعمتهای خداوند» و «امر به عدالت و احسان و نهی از ستم و تجاوز» و «سهل گرفتن و گشایش» است و نه ایجاد «سختی و فشار».

جایگاه زن در رهبری
جایگاه زن در رهبری سیاسی و اجتماعی و در به نظر من مهمترین بحث در تضاد بین بنیادگرایی و اسلام است. در بنیادگرایی, زنان به طور ازلی و ابدی از حق رهبری و شرکت در حاکمیت و قدرت سیاسی محرومند و حق نشستن بر کرسی قضاوت و مرجعیت دینی را نیز ندارند. در منطق آخوندهای بنیادگرا بسیار روشن است که اصلا بحث بر سر علم و صلاحیت نیست. بحث بر سرِ نفس «زن بودن» است. آخوند یزدی، رئیس پیشین قوه قضائیه رژیم و از آخوندهای بسیار نزدیک به خمینی، تصریح می‌کند: «در اسلام (یعنی اسلام خمینی) زنان از دو چیز ممنوع هستند؛ یکی قضاوت و دیگری امارت (یعنی حکومت و حاکمیت و هژمونی) و زن در هر مرحله‌یی از علم و فضل و کمال و تدبیر باشد، چون زن است, حق حکومت ندارد».
اما این ادعاها ضد اسلام است. از نظر اسلام،براساس دلائلی که پیش از این توضیح داده شد، زن از تمامی این حقوق برخوردار است و حقوقی برابر با مرد دارد.

 
فصل پنجم

تجربه مقاومت ایران
 
رویارویی زنان ایران با رژیم بنیادگرا
زنان ایران از دوران انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۵ که حاصل آن مشروط کردن سلطنت خودکامه به پارلمان بود, به‌شکل چشمگیری در تحولات سیاسی و اجتماعی حضور داشتند و حتی در مبارزات مسلحانه آن زمان شرکت می‌کردند. ورود زنان به مدارس و باز شدن مدرسه‌های دخترانه و هم‌چنین تأسیس انجمنهای زنان و انتشار اولین مجله زنانه ایرانی تماماً متاثر از انقلاب مشروطیت و دستاوردهای بعدی آن بود. نیم قرن بعد در نهضت ملی کردن نفت ایران به رهبری مصدق، زنان ایرانی از حامیان این جنبش بودند و با کمکهای بیدریغ خود حمایت شایان توجهی از آن به عمل آوردند.
در مبارزه با دیکتاتوری پیشین، زنان همپای مردان خواهان آزادی و دموکراسی بودند. به‌طور خاص دختران دانشجو در گروهها و تشکلهای اجتماعی و سیاسی فعالیتهای مستمر داشتند. در انقلاب سال ۱۳۵۷ زنان ایرانی در ابعادی بسیار گسترده فعال بودند. رژیم آخوندها هنگامی که به قدرت رسید، با جامعه یی روبه رو بود که پس از نزدیک به یک قرن مبارزه برای آزادی، اکنون خواستار تحقق مطالبات تاریخی خود بود. بنا بر این، زنان ایران از یک پشتوانه طولانی در جنبش برابری برخوردار بودند.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، در واقع ایران می‌بایست با نقش برجسته زنان مسیر توسعه همه جانبه و دموکراتیک را طی می‌کرد, ولی خمینی با ایجاد یک نظام بنیادگرا و زن‌ستیز, حتی رفرمها و قوانین سابق را هم که به سود زنان بود وزنان آنها را به مرور و کم‌کم به دست آورده بودند، مورد تهاجم قرار داد.
 بلافاصله پس ازروی کار آمدن آخوندها، تهاجم برای تحمیل حجاب اجباری و اخراج زنان ازکار شروع شد و تبعیض و ستم جنسی با سرکوب و سنگدلی شروع به پیشروی کرد.
 زنان به مقابله و مقاومت برخاستند و در صف مقدم مخالفان رژیم قرار گرفتند. دختران و زنان ایرانی در میتینگها و راهپیماییها و تظاهرات شرکت فعال داشتند. حضور فعال اجتماعی زنان و ابراز نظر و فعالیت آنها حول جدی‌ترین موضوعات سیاسی، مخصوصاً حضور زنان مسلمان در صحنه اجتماعی, تیری درقلب ایدئولوژی و فرهنگ ارتجاع حاکم بود.
به این ترتیب, نبرد مرگ و زندگی بین زنان ایران و بنیادگرایی حاکم آغاز شدکه ربع قرن است، ادامه دارد.
آن چه امروز در باره بنیادگرایی و مسأله زنان و آنتی‌تز و پاسخ بنیادگرایی می گویم، با تکیه بر ربع قرن تجربه در این مسیر است.
 
زنان در نبرد با بنیادگرایی
از هنگامی که مبارزه برای سرنگونی رژیم آخوندی شروع شد، زنان پیشتاز ایران در آن وسیعاً حضور یافتند.شرکت فعال آنها در همه عرصه های مبارزه و فداکاری بی نظیرشان، هم در پیشروی مقاومت و هم در ارتقاء موقعیت زن ایرانی تأثیر شگرفی برجای گذاشت.
در این دوره دهها هزار زن مجاهد و مبارز(حدود یک سوم از صد وبیست هزار شهید مقاومت مردم ایران) در رویارویی با دیکتاتوری مذهبی جان باختند.آنها به خصوص در شکنجه گاههای رژیم خمینی،حماسه های بزرگی آفریدند که در تاریخ جنبش ایران بی نظیر است.
این مقاومتها در مسیر پیشرفت خود دستاوردهای مهمی داشته که تمام جنبش مبارزاتی ایران را به جلو برده و تضمین کرده است.
تا آن جا که به طور خاص به تجربه زنان در مقابله با بنیادگرایی مربوط می‌شود, دست کم وجوه اساسی آن می‌تواند به عنوان یک تجربه بسیار پربار در اختیار خواهران ما در نقاط دیگرجهان قرار بگیرد.
اما درس پایه‌ از تجربه زنان ایران در مقابله با این دشمنان بشریت, در یک کلام و به طور خلاصه این است: عدم مماشات و مرزبندی قاطع و بی‌شکاف در برابر تمامیت این نظام ضدانسانی. حضور زنان در مدار رهبری در این مقاومت, در جریان مقابله با رژیمی به دست آمده که الی‌الابد هیچ حقی را برای زنان در رهبری و حاکمیت و قدرت سیاسی به رسمیت نمی‌شناسد.
آخوندها مصمم بودند و هستند که هیچ چیز از انسانیت زن ایرانی باقی نگذارند و تنها شانس ما این بود که این واقعیت را به درستی درک کردیم... البته بهای سنگینی برای آن پرداختیم ولی به خاطر همین درک درست, در مسیر درستی پیش رفتیم. قیمت گزاف بود ولی نتیجه درخشان. به بهای خون دههاهزار زن شهید و اسیر, به بهای تحمل طاقت‌فرساترین شکنجه‌ها و رنج و رزم و مقاومت هزاران زن گمنام و بی‌نام و نشان که در صفوف مقاومت, از همه چیز خود در راه آزادی گذشتند و تا فراسوی مرزهای طاقت انسانی پایداری کردند, و به یمن یک مبارزه فرهنگی عمیق در درون صفوف جنبشمان با بقایای اندیشه‌های ارتجاعی, امروز, در چارچوب مقاومت ایران، زنان به دستاوردهایی منحصر به فرد در کل تاریخ جنبشهای رهاییبخش نایل شده‌اند.
در شمار دستاوردهای این جنبش، باید بگویم که در حال حاضر ۵۲‌درصد از اعضای پارلمان مقاومت که بیش از ۵۰۰عضودارد زنان هستند. اکثر فرماندهان ارشد ارتش آزادیبخش ملی، از زنان ذیصلاحند. و درسازمان محوری مقاومت, شورای رهبری, از یک دهه پیش تماما از زنان ذیصلاح مجاهد تشکیل شده و آنها یک هژمونی یکدست و تمام‌عیار را در سازمانی که جدیترین مسئولیتهای مقاومت را عهده‌دار است به شایستگی اعمال می‌کنند و یک تجربه طولانی پشت سر دارند.

راهگشایی و ضرورت انگیزشهای خارج از ذهن
۲۰سال پیش, جنبش ما در بحثهای جمعبندی سالانه‌اش، با این سؤال کلیدی رو به رو شدکه چرا در سازمان مجاهدین خلق ایران (به عنوان سازمان محوری مقاومت)، سطح مسئولیت زنان سه مدار پایینتر از مردان باقی مانده است؟ یعنی در حالیکه زنان به طور گسترده در تمامی صحنه‌های مقاومت حضور دارند و هم‌چنین با توجه به این‌که مجاهدین به برابری زن و مرد به عنوان یک ارزش آرمانی معتقدند و در عمل هم به ظاهر هیچ مانع و محدودیتی برای ارتقای زنان وجود ندارد, پس چرا زنان ما در چنین حدی متوقف شده‌اند؟
این سوال بسیار قابل توجهی بود و به همین خاطر بحث و بررسی زیادی روی آن شد. در بررسی این مساله و در پی یافتن راه حلی برای آن به یک راه حل جدید رسیدیم.
ما نمی‌توانستیم فقط روی یک پا حرکت کنیم. ما نیاز به ‌تحولی داشتیم که این ذهنیتها را بشکند و باور تازه‌یی را در زنان جاری کند. مسعود، راه‌حل را از بالا و به‌صورت شرکت زن در رهبری می‌دانست و عده‌یی با او هم‌عقیده بودند. برخی هم هم‌چنان راه‌حل را از پایین و در شرکت بیشتر زنان در امور اجرایی می‌جستند. این مسأله ذهن مرا زیاد مشغول کرده بود. از سالها قبل، شاید از زمانی که مبارزهٌ سیاسی را شروع کردم، به ‌این‌که چگونه راه رهایی زنان گشوده خواهد شد، می‌اندیشیدم. به‌ نظر من این موضوع خواه‌ناخواه به‌ مسألهٌ ذهنی هر زنی تبدیل می‌شود، هر چند که به‌خاطر سنگینی و پیچیدگیش، دیر یا زود از آن ‌روبگرداند. به‌هرحال، اکنون مسأله به‌صورت یک بحث جمعی در سطح یک جنبش بزرگ مقاومت مطرح شده بود و من ضرورتهای آن را از جهات مختلف احساس می‌کردم.
راهحلی که در برابر ما قرار داشت،در یک کلام, راهگشایی به صورت جهش کیفی از طریق شرکت زن در رهبری بود. بلافاصله این سوال مطرح شد که آیا زنی که چنین مسئولیتی را به عهده بگیرد, وجود دارد یا نه؟
وقتی مرا کاندیدای به‌عهده‌گرفتن این مسئولیت کردند، سنگینی مسئولیت و تصمیم‌گیری در مورد آن برایم بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.
تصمیم‌گیری برایم بسیار سخت و طاقتفرسا بود. آنهم سازمانی که چنگ در چنگ با مهیب‌ترین استبداد مذهبی حاکم بود. ولی یک چیز تردیدهایم را از بین می‌برد: این‌که به طور واقعی می‌دیدم که خارج از ذهن خودم و به خاطر الزامات جنبش مقاومت, می‌بایست این قدم برداشته شود. یعنی برای پیش رفتن, باید به‌این ضرورت پاسخ می‌دادیم.
ولی یک چیز تردیدهایم را می‌زدود: این‌که ضرورت برداشته شدن چنین قدمی در خارج از ذهن خودم، یعنی در الزامهای جنبش مقاومت، کاملاً واقعی بود و اگر می‌خواستیم جلو برویم می‌بایست به‌ این ضرورت پاسخ می‌گفتیم.
انگیزش حرکت بر‌ اساس ضرورت خارج از خود فرد, در آن زمان جرقه اندیشه جدیدی را در ذهن من مشتعل کرد. این‌که اگر من از خودم شروع کنم جواب سخت است ولی اگر از واقعیت بیرون و مسئولیتی که هست شروع کنم دیگر باید برغم همه سختی آن جواب، مثبت داد.
 بعدها در طول تجربه رویارویی با اندیشه مبتنی بر تبعیض جنسی و مردسالار به عنوان ایدئولوژی حاکم در طول تاریخ, به ما ثابت شد که رهایی از اسارت چه برای زنان و چه برای مردان جز با دینامیسم خارج از خود و انگیزشهای نوین انسانی میسر نیست.
 علاوه بر‌این، در جریان نشستهای چندماهه، حس کرده بودم که رهایی زنان و آزاد شدن انرژیشان و رهایی خودم در گرو پذیرش همین مسئولیت است. در عمل چیزی اتفاق افتاد که هیچ‌کدام از ما نمی‌توانستیم آن ‌را حدس بزنیم.

ادامه دارد

اسلام، زنان و برابـری (5)

 برابری در امور اجتماعی
مطابق سوره احزاب، زنان مانند مردان نسبت‌به‌ تمامی امور جامعه، مسئولیت دارند و موظف‌به‌ دخالت در آن هستند.
چنان که در سوره مائده تصریح شده، زنان و مردان در قیام به‌ عدل و شهادتِ به عدالت مسئولیت یکسان دارند. آیات قرآن که در آن به‌ انسان برای برقراری عدالت فرمان می‌دهد، خطاب به کل مؤمنان است و از نظر جنسی قابل تفکیک نیست. خدا همه را از زن و مرد به ادای امانت و حکم عادلانه دعوت کرده است. هیچ نص دینی و سنت ثابتی وجود ندارد که حاکی از سلب حق حاکمیت و داوری از زنان باشد.
بر این اساس فرد فرد زنان، به صورت مستقل و فارغ از «سروران» مرد به سلام فرخوانده می شدند. یعنی فارغ از این‌که شوهر، پدر یا مادر او کیست, زن خودش اجازه داشت انتخاب کند و بپذیرد یا نپذیرد
پیشقدمی زنان در مبارزه سیاسی بدون اجازه شوهر یا سایر مردان خانواده به رسمیت شناخته شد. می‌دانید که در جهان سوم هم‌اکنون خیلی از دختران بدون اجازه خانواده‌شان حق ندارند به مبارزه بپیوندند
از عصر حضرت محمد تا پس از وفات او، اعتماد به‌گواهی زنان، به‌نحوی گسترده رواج داشته و حتی در امور دینی معمول بوده است.

حمایت از زنان در مناسبات خانوادگی
تا پیش از اسلام، زنان و دختران اختیاری در انتخاب شوهران خویش نداشتند. اسلام به‌زنان حق داد که مثل مردان، بر سر هرگونه شرطی که برای سرنوشت خود لازم می‌دانند، مذاکره و توافق کنند. برخورداری زنان از حق برابر در تعیین شروط همسری نیز در سوره نساء مورد تأکید قرار گرفته است. یعنی برخلاف روش برخی ادیان یا روشهای جاهلی، ازدواج مطلقاً به‌صورت یک قرارداد بشری، فاقد رنگ مذهبی و متافیزیکی در‌ آمد. در ازدواج، طرفین حق دارند بر سر هرگونه شروطی که صلاح می‌دانند، توافق کنند. این شروط فرزند‌داری، اشتغال، محل اقامت، جدایی و دیگر مسائل به مربوط به گذران زندگانی را در‌بر‌ می‌گیرد. باید توجه داشت که در مورد بطلان ازدواج بدون رضایت زن اجماع وجود دارد.
بنابراین حق و آزادی ازدواج زن به اختیار خودش به رسمیت شناخته شده و هرگونه الزام و اکراه توسط پدر و بزرگتران منع گردید. در نظر بگیریدکه هنوز در خیلی از جوامع از جمله جامعه ما دختر بدون اجازه خانواده مجاز به ازدواج نیست. هم چنین مادرشدن زیانبار برای زن و هرگونه خدمات اجباری در خانه, حتی شیردادن اجباری به نوزاد منع گردید.
در اسلام هم چنین طلاقهای ظالمانه منع شده است. پیش از آن، اختیار طلاق به‌طور یکجانبه از آن مردان بود و انواع طلاقها وجود داشت که مردان بر سر شرط‌بندی یا قمار یا قسم‌خوردن، زنان خود را طلاق می‌دادند. اما همه انواع طلاقهای ظالمانه در اسلام ملغی و جرم شناخته شد. در این مورد آیات سوره مجادله قابل توجه است. چنان‌که در سوره بقره آمده است، اسلام هم‌چنین برای اولین‌بار حق طلاق به‌درخواست زن را بنا گذاشت.
 یک قدم مهم به سود زنان, منع طلاقهای ظالمانه و خودسرانه مرسوم در آن زمان بود. در آن زمان خیلی از مردها بدون دلیل می‌توانستند زن را طلاق بدهند. یکی از این روشهای ظالمانه که به آن «ظِهار» می‌گفتند این طوری بود که شوهران سر هر موضوعی, مثلا معاملات یا شرط بندی یا قمار, یا هر موضوع دیگری سرنوشت زن خودشان را به بازی می‌گرفتند و می‌گفتند که «اگر چنین یا چنان بشود, مثلا قرضم را سر موعدش نپردازم, یا اگر در معامله زیان بکنم, یا اگر شترم نزاید, یا اگر فلان کس را نکشم» زنم در حکم مادرم خواهد بود! یعنی سرنوشت زن بستگی به این داشت که فرد آیا در معامله یا شرط‌بندی برنده شود یا بازنده !
نوع دیگری از این طلاقهای ظالمانه اسمش «ایلاء» بود و به این صورت بود که شوهر قسم می‌خورد زنش را بدون آنکه طلاق بدهد, بایکوت کند. یعنی در واقع زن تبدیل به نوعی زندانی می‌شد که در خانه شوهر باید می‌ماند. یک رسم ظالمانه دیگر تعلیق بود به این صورت که شوهر, زن را ترک می‌کرد اما طلاق نمی‌داد و در نتیجه زن نمی‌توانست به راه خودش برود و مثلا دوباره ازدواج کند. اسلام این شیوه‌های ظالمانه طلاق را که بسیار ضد زن بود, نکوهش کرد و آنها را لغو کرد.
یکی دیگر از قدمهای بزرگ اسلام در مورد حقوق زنان، این بود که حق طلاق به درخواست زن و به خاطرخواست و تمایل زن را ابداع کرد. اولین طلاق به درخواست یک زن و بدون کسب موافقت از شوهرش توسط شخص پیامبر جاری گشت و سپس در متن قرآن تأیید و ثبت شد. این طلاق را طلاق «خُلع» می‌نامند. ماجرای وضع شدن «طلاق خلع» از این قرار بود که زنی به نام حبیبه دختر سهل که همسر مردی به نام «ثابت بن‌قیس» بود, به حضرت محمد شکایت برد که دیگر نمی‌خواهد با شوهرش زندگی کند زیرا از او خوشش نمی‌آید, پیامبر چند سوال از او نمود و بعد طلاق زن را جاری کرد بی‌آن‌که نیازی به هرگونه گفتگو با مرد مطرح باشد.

 امور مالی و اقتصادی
قرآن چنان که در سوره نسا آمده، برحق مالکیت برابر و غیر‌مشروط برای زنان تأکید دارد. پیش از اسلام، زن به‌طور عملی مملوک شوهر یا مردان شمرده می‌شده و حتی وسایل و زینت‌آلات شخصی وی در حکم امانتی بود که هروقت اراده می‌کردند، می‌توانستند از او بگیرند. اما در اسلام، حق مالکیت کامل برای زنان بدون کمترین تفاوتی با مردان به‌رسمیت شناخته‌شده است.
در قبایل عرب در آن زمان, صرفنظر از موارد استثنایی و یا در میان اشراف, به طور عام برای زنان حق مالکیت و ارث قایل نبودند. حتی وقتی کسی می‌مرد, زن او نیز جزو مایملک او حساب می‌شد و در عداد شتر و گوسفند و سایر داراییهای مرد موقع تقسیم ارث به یک کسی می‌رسید. اما در همان زمان, اسلام به طور عام و بدون استثنا برای زنان حق ارث را به رسمیت شناخت. و رسم ارتجاعی به‌میراث بردن زنان بیوه لغو شد. وقتی که قانون میراث زنان به‌صورت آیات قرآن نازل شد، با اعتراض برخی یاران پیامبر مواجه شد. آنها استدلال می‌کردندکه وقتی ثروت در اختیار زنان قرار می‌گیرد، تلف می‌شود.

مبارزه با فرهنگ مردسالار
اسلام،تنها به‌ راهگشایی برای زنان اکتفا نکرده، بلکه مقررات صریحی برای بستن راه عنصر مهاجم مردسالار وضع نموده و تلاش کرده است با برقراری ممنوعیتها و تحریمهای مهمی، بهره‌کشی افسارگسیخته و خوی متجاوزی را که طبقات حاکم به اقتضای منافع خود اشاعه می‌دهند، مهار کند:
فی‌المثل قرآن چنان چه در سوریه اَسرا آمده استثمار جنسی را تحریم کرد. این جدا از سرنوشت شومی بود که عموم زنان را از بابت استثمار جنسی در یکی از فقیرترین نقاط دنیا، تهدید می‌کرد.
دستور دیگر در این زمینه، جرم‌شمردن زن‌آزاری است. در قرآن، به‌موضوع آزارهای شوهران پرداخته شده و پس از توصیه و تأکید به‌روشهای مصالحه‌جویانه، بلاتکلیف گذاشتن زنان را به‌روشنی ممنوع کرده و جدایی را رهنمود داده است.
موضوع دیگر جرم شمردن تهمت زدن به زنان است که در سوره نور به‌آن اشاره شده است. تهمت ناروا، در میان معدود گناهان کبیره، در ردیف شرک و قتل‌نفس قرار گرفت و برای آن مجازات مقرر شد، حتی اگر تهمت زننده شوهر همان زن باشد.(۲۴)
محدود کردن و منع چندهمسری از دیگر تأکیدات اسلام در این زمینه است.
پیش از ظهور اسلام،داشتن زنان متعدد توسط مردان صاحب نام از افتخارات محسوب می شد و هیچ محدودیتی نداشت چرا که علامت جاه و قدرت و وسیلهٌ افزایش فرزندان و در حقیقت سربازان رئیس قبیله در جنگهای قبایلی بود. اسلام در همان آغاز تشکیل جامعه, از یک سو تعداد نامحدود را به ۴زن محدود کرد و به رغم خشم مردان متشخص, آنها را وادار کرد تا زنان افزون بر این شمار را رها کنند و از سوی دیگر داشتن زنان متعدد را به شروطی مشروط کرد که عملاً حق تعدد را بسیار دشوار می کرد. مهمترین شرط, برقراری عدالت میان زنان متعدد است که خود قرآن در سوره نساء تصریح می کند که «هرگز از عهدهٌ چنین عدالتی بر نخواهید آمد».(۲۵)
تعدد زوجات که امروز بنیادگرایان با استناد به دستور هزار و چهارصد سال پیش اسلام، از آن دفاع میکنند، نمونه دیگری از خشک اندیشی مرتجعان است که البته از طمعورزیهای پلید نظام مردسالار پیروی میکند.در حالی که ما براساس دینامیزم قرآن و با اصل گرفتن جهت و مضمون دستوری که شمار زوجات را محدود کرد، تعدد زوجات را یک روش منحط که برضد روح رهایی بخش اسلام است، تلقی میکنیم.
از یادآوری این موارد می‌خواهم نتیجه بگیرم که آن‌چه اسلام در بدو ظهورش از نظر منزلت انسانی و هم‌چنین حقوق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای زنان قائل شده، انقلاب بزرگی است. سهیم کردن زنان در ارث و به‌رسمیت شناختن حق مالکیت برای آنان در حالی که تا آن زمان به‌کلی از سیکل تولید خارج بودند و هم‌چنین به‌رسمیت‌شناختن حق شهادت و قضاوت و رهبری برای آنان هرکدام جهش بزرگی است که در عصر خود و تا قرون متمادی پس از آن بی‌سابقه است.

نقشه مسیر
سئوال دیگری که در این بحث پیش می آید این است که آیا امتیازهای به‌دست آمده برای زنان در آن زمان به‌معنای برابری کامل بود؟ روشن است که خیر، آن امتیازها به معنای برابری کامل زنان نبود، ولی هرکدام در چهارده قرن پیش گام کیفی مهمی بود و بدون اعتقاد به‌ برابری زنان و مردان، دادن چنان حقوقی به زنان موضوعیت نداشت. حقوق یادشده درواقع گامهای مرحله‌یی به سوی برابری بود. وقتی که به‌ منطق دینامیک قرآن بنگریم، متوجه می‌شویم که این امتیازات یک نقشه مسیر به سمت رهایی و برابری را ترسیم کرده است.
این واقعیت وقتی بیشتر برجسته می‌شود که به‌یاد آوریم که زنان در پیشرفته‌ترین جوامع امروزی، تا چند قرن پس از ظهور اسلام هنوز از آزادیها و حقوقی که اسلام به‌ارمغان آورده بود، برخوردار نبودند. در انگلستان برای قرون متمادی زن در ردیف محجوران تلقی می‌شد و قانون مصوب سال۱۸۸۲ میلادى زن را از شمار محجورین خارج کرد. در آلمان در قانون مدنى مصوب سال ۱۹۰۰ میلادی بود که اعلام شد زن مثل شوهر خود از حقوق کامل برخوردار است. هم‌چنین در فرانسه، قانون مصوب ۱۸فوریه ۱۹۳۸ محجور بودن زن شوهردار را تعدیل کرد. تا این که در دهه‌های بعد به‌تدریج در کشورهای اروپایی زنان از حقوق اقتصادی و اجتماعی برابر با مردان بهره‌مند شدند. بگذریم که در امر مشارکت زنان در رهبری سیاسی، هنوز در جوامع اروپایی قدم مهمی برداشته نشده است.
بنابراین حتی اگر کسی از دریچه پیشرفتهای کنونی به دستاوردهای زنان در صدر اسلام نگاه کند، باز هم به‌جهشی که اسلام در زندگی زنان ایجاد نمود، اذعان خواهد کرد. در این صورت سؤال این است که آیا احکام مرحله‌یی را که در ۱۴۰۰سال پیش رو به‌جلو و مترقی بود، باید امروز الگوی خود قرار دهیم؟ طبعاً خیر، آن دستاوردها تنها گامهای تاکتیکی عبور از کهنه به‌ نو بوده و امروزه در‌جا زدن در آنها ارتجاعی و غیرقابل قبول است. وفاداری به روح اصیل اسلام ایجاب می‌کند که امروزه زنان از حقوق و آزادیهایی در سطح پیشرفتهای اجتماعی و اقتصادی همین عصر برخوردار شوند. پس آن‌چه اصالت دارد، پیام انسانی آیین محمدی و برابری همه فرزندان انسان از جمله برابری زن و مرد است.

 
 
فصل چهارم

تفاوتهای اساسی اسلام دمکراتیک و بنیادگرایی
 
مناسبات انسانی
بنیادگرایی در مناسبات بین انسانها بر مرزبندی جنسی و دوگانگی زن و مرد تأکید دارد. نتیجه بلافصل این دیدگاه, هژمونی ابدی مرد بر زن است.
وقتی بنیادگرایان زن را براساس خصوصیات مربوط به جنس و تفاوتهای فیزیولوژیکش با مرد تعریف می‌کنند، به‌ناچار انسان به‌ دو جنس مختلف با دو ماهیت متفاوت تجزیه می‌شود. این دوگانگی، ناگزیر به رابطهٌ قدرت راه می‌برد. یکی جنس قویتر و دیگری جنس ضعیف‌تر، یکی اصلی و دیگری فرعی تلقی می‌شود. در این معادله خواه‌ناخواه یکی باید بر‌ دیگری مسلط شود. بنیادگرایان این رابطهٌ نابرابر را تئوریزه می‌کنند و طبیعت را طراح آن‌ می‌دانند و به این ترتیب حکم ازلی‌ ـ ابدی مقهور بودن زن در برابر مرد را صادر می‌کنند. اندیشهٌ اسلامی با چنین نگرشی مطلقاً تعارض دارد. توحید، زن و مرد را کاملاً برابر می‌بیند. چرا؟ چون اندیشهٌ توحیدی انسان را براساس ویژگی انسانی ـ اجتماعیش تعریف می‌کند که در کارکرد آگاهانه و آزادانهٌ نوع او تجلّی می‌یابد.
اسلام دموکراتیک بر یگانگی انسانی زن و مرد به‌عنوان انسان آگاه و آزاد و مختار و مسئول تأکید می‌کند,که نتیجه بلافصل آن برابری است.
قرآن درآیات متعددی بر نفی هرگونه تبعیض جنسی تأکید کرده که پیش از آن به برخی از آنها اشاره شد. در این آیات به رسمیت شناختن حق مبارزه و هجرت سیاسی برای زنان همپای مردان ، به رسمیت شناختن حق سرپرستی و رهبری زنان،برابری ذاتی زن و مرد در ارزشها و عملکردهای اعتقادی آنها تصریح شده و نشان می‌دهد که برخلاف نظرگاه بنیادگرایانه، جهان‌بینی اسلام, هیچ تفاوتی را بین زن و مرد, در جوهر و ذات انسانی به رسمیت نمی‌شناسد. زیرا ویژگیهای اساسی انسانی هر دو یکسان است. یعنی زن دارای آگاهی و اختیار است, پس در ذات خود به عنوان یک انسان کاملا مسئول تلقی می‌شود.

ارزش‌گذاری
در اندیشه بنیادگرایان گناه و ثواب جنسی ملاک اصلی ارزشگذاری است. زشت‌ترین و نابخشودنی‌ترین گناهان، خطاهای جنسی است و تقوا و پاکدامنی اساساً به‌ تنزّه جنسی سنجیده می‌شود و کمتر به‌ گسترهٌ سیاسی و اجتماعی ربط پیدا می‌کند. پاکیزگی و فساد، اساساً حول موضوعات جنسی سنجیده و تفسیر می‌شود. رواج این ملاک در جامعه، دیوارهای مرزبندی جنسی را بلندتر، قطورتر و فراگیرتر می‌کند. بنیادگرایان زن را موجودی شوم و شیطانی و ‌مظهر گناه و فتنه‌گری تلقی می‌کنند که از خانه نباید خارج شود، چون حضورش در جامعه باعث گناه می‌شود. در خانه نیز باید برده‌یی در خدمت خواستهای نفسانی مرد باشد چون اگر این وظیفه را انجام ندهد، مرد در خارج از خانه وادار به ‌گناه می‌شود. مرتجعان دنیا و آخرت را از پشت یک عینک جنسی می‌بینند. حتی معراج پیامبر را به داستانهای خیالپردازانه‌یی‌ دربارهٌ‌ اهمیت گناه جنسی تبدیل کرده‌اند و از قول پیامبر می‌نویسند: «زنی را دیدم که از موهای سرش آویزان بود و مغز سرش (از شدت حرارت) می‌جوشید، چون موی سرش را نمی‌پوشانیده. زنی را دیدم که او را از زبانش آویخته بودند و آب جوشان جهنم به‌حلقش می‌ریختند، چون شوهر خود را اذیت می‌کرده. زنی را دیدم که در تنور آتش او را از پاهایش آویخته بودند چون بی‌اجازهٌ شوهر از خانه بیرون می‌رفته»(۲۶)
. از این افسانه‌پردازیها در قرآن اثری نیست. قرآن بیش از ۶۲۰۰آیه دارد که بخش عمدهٌ آن دربارهٌ تبیین هستی، تاریخ و انسان و تأکید بر‌ مسئولیت انسان است. کل آیاتی که به‌احکام اختصاص یافته حدود ۵۰۰آیه است که از آن میان فقط تعداد انگشت‌شماری مربوط به‌ گناه و ثواب جنسی است. در روایاتی که از پیامبر نقل شده، گناهان کبیره شامل ۷‌فقره است: نومیدی از رحمت خدا، قتل نفس، خوردن مال یتیمان، جادوگری و شیّادی، رباخواری، فرار از جهاد و تهمت‌زدن به‌ زنان ـ یعنی گناهانی که به‌ جامعه و دیگران برمی‌گردد. پس، وقتی یکی از گناهان کبیره تهمت‌زدن به ‌زنان است، چرا بنیادگرایان مرزبندی جنسی را عمده جلوه می‌دهند؟ برای این‌که تنها به ‌این وسیله می‌توانند بر کرسی دین بنشینند و با بیشترین سوءاستفاده از دین، انبوه انسانها را به درون خود فرو برده و در خود گم و گور کنند و مورد شدیدترین شماتتهای مذهبی قرار‌دهند. به این ترتیب، در یک‌طرف انبوه خطاکاران قرار می‌گیرند، که باید به‌دنبال راهی برای جبران خطای خود بگردند، و در طرف دیگر خمینی و آخوندها هستند، که خودشان را منزه و برکنار از گناهان و مرزهای ممنوعهٌ جنسی می‌نمایانند و تبلیغ می‌کنند تا بتوانند انسانهایی را که به‌خاطر احساس گناه در خود فرورفته اند، مدیون و مطیع سازند. افراد خطاکار ملزم به ‌خدمت به «ولی فقیه منزه» هستند و هرچه بیشتر گناه» کنند، بایستی بیشتر به‌ خدمت آخوندها درآیند..
حالا به نظر شما علت اینکه بنیادگرایی گناه جنسی را این قدر برجسته می‌کند, چیست؟ واقعیت این است که بنیادگرایان با عمده کردن این گناهان و تاکید بر آنها، دستگاه سرکوب عمومی خودشان را شکل می‌دهند. شاید شنیده باشید که در ایران تحت حاکمیت ملایان, دهها نوع گشت وجود دارد. محور کار همه این گشتیهای خیابانی و ارگانهای جاسوسی در همه ادارات و نهادهای جامعه همین بهانه‌جوییهاست.

گناه وخطای فردی
تفاوت بنیادین دیگر بین دیدگاه اسلام واقعی با آن چه که بنیادگرایان به نام اسلام عرضه می‌کنند, برسر مقوله گناه و خطای افراد است.
در رویکرد بنیادگرایی چون مرزبندی جنسی اصالت دارد, انسان در مقابل گناهان و خطاهای فردی خودش دائما در زیر یک سقف بسته قرار دارد و هر چه بیشتر به درون خودش فرو می‌رود و در ضعف و تزلزل دائمی، مقهور و مغلوب شرایط و اجبارات پیرامون خودش می‌شود. در این دیدگاه انسان همیشه از یک «خدای بیدادگر"، در بیم و هراس است.
در رویکرد بنیادگرایان, انسان ذاتا شرور و گناهکار است و خدای بیدادگر برای این‌که انسان و تمایلات شریرانه‌اش را به بند بکشد, انواع ممنوعیتها را علیه او ایجاد می‌کند. در نتیجه در مقابل هر خطا وگناه فردی و عمدتا هم گناهان جنسی, افراد وارد سلسله‌یی از افکار و عذاب وجدان می‌شوند و از آن هم خلاصی ندارند.

اما اسلام واقعی, رویکرد کاملا متفاوتی دارد.
اسلام انسان را در برابر هستی مطلق, یعنی خدا مسئول می‌شناسد . با این سمت‌گیری، انسان، چه زن و چه مرد، قادر است از مدار اجبارات طبیعی و غریزی و اجتماعی خارج شود و می‌تواند در حیات اجتماعیش برای تغییر شرایط مسئولیت بپذیرد.
اگر ما علیه مرزبندی جنسی برخاسته‌ایم، بدین جهت است که نمی‌توانیم بپذیریم یک انسان به‌دلیل ‌شکل و قیافه، ملیت، جنسیت، زبان و خصوصیاتی که خارج از ارادهٌ او شکل گرفته‌اند، محکوم به ‌پذیرش سرنوشت کور باشد. در این دستگاه, مسئولیت زن و مرد برابر است و مسئولیت‌پذیری برای تغییر دادن و بهتر کردن زندگی اجتماعی, افراد را از پیچ و تاب خوردن در درون خودشان بیرون می‌کشد.
 بله, در اسلام دموکراتیک و واقعی، در مورد خطاهای فردی، اصل بر عفو و رحمت است. هم چنان که اشاره کردم, در قرآن تصریحات روشنی وجود دارد که احکام قرآن برای سختی و عذاب دادن نیست, بلکه اراده خدا بر سهل‌گیری و تسامح است.

تفاوتهای دو جنس
یک رویکرد متضاد دیگر، بر سر تفاوتهای میان زن و مرد است که بنیادگرایان به آن اصالت میدهند.
بین زن و مرد تفاوتهای فیزیولوژیک وجود دارد.اما بنیادگرایان آن را در پایهٌ شخصیت انسان قرار می‌دهند. در این نگرش، زن پدیده‌یی است لرزان، که پیوسته با مرد مقایسه و تحقیر می‌شود؛ حقوق مسلم او به‌عنوان یک انسان در امور اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به‌رسمیت شناخته نمی‌شود و به‌ناچار از صحنهٌ جامعه طرد و به کنج خانه رانده می‌شود. در دستگاه ارزشی مرتجعان، در همهٌ زمینه‌ها اصل بر تبعیض و دوگانگی، جنگ و سرکوب و خونریزی هرچه بیشتر است. زیرا دیدگاهی که زن را شیطانی و شرور می‌داند، مرد را هم ماهیتاً بسیار فسادپذیر می‌بیند. به ‌همین دلیل برای پاکی مورد ادعایش راهی جز خونریزی و مرگ و قبر نمی‌یابد. زیرا در تحلیل نهایی، شرارت را خصیصهٌ ذاتی بشر تلقی می‌کند. در این اندیشه، کینه، دشمنی، دروغ، ریا و همهٌ خصایل منفی آدمی اصالت دارد. راستی در دنیایی که زنان جنس درجهٌ‌۲ محسوب می‌شوند و از حقوق واقعی خود محرومند، چگونه مردان می‌توانند ادعای آزادی و آزادگی کنند و به انسانیت خود مشکوک نباشند؟ نوع بشر در ارتباط با هم و از طریق زندگی اجتماعی می‌تواند انسانیت خود را ثابت کند و تکامل بخشد. پس، آیا مردان هم به‌نوعی اسیر و برده نیستند؟ به‌نظر من چرا! البته به‌ این معنا که آنها اسیر خودکامگی و سلطه‌جویی بر‌ زنان و لاجرم بر‌ جامعه و تاریخند. امااندیشهٌ توحیدی، نه به‌ توان جسمی و برتری‌طلبی مرد اصالت می‌دهد و نه به‌ضعف جسمی یا زنانگی زن، بلکه مصالح محکمی چون آگاهی و اختیار و مسئولیت‌پذیری را مبنای شخصیت تلقی می‌کند و زن و مرد را این‌گونه می‌بیند. این‌جاست که زن شخصیت انسانی استوار، مستقل و کاملاً برابر خود را پیدا می‌کند به ‌همین‌گونه هم شناخته می‌شود. در اندیشهٌ توحیدی زن و مرد در یگانگی با یکدیگرند، هر دو به‌ یک اندازه به ‌یکدیگر نیازمندند و هیچ‌کدام زائدهٌ دیگری نیست. این دستگاه شاخصهای خود را دارد و در آن اصالت با زندگی و حیات، روشنی و نور، عشق و رحمت، نثار و فدا و اعتماد و صداقت است. کمبودها، حفره‌ها و حتی تفاوتهای فیزیکی و واقعی، مثل زن و مرد بودن یا سفید و سیاه بودن، اصالتی ندارند. اینها، هر چند واقعی هستند، ولی جایگاهی بسیار ناچیز دارند و مانع پیشرفت هیچ‌کس نمی‌شوند. در پرتو همین نگرش توحیدی بود که پیامبر اسلام در ۱۴قرن پیش بر‌اصل برابری زن و مرد تأکید کرد و زنان را مخاطب دعوت خود قرار داد. بی‌جهت نبود که اولین ایمان‌آورنده به‌ محمد یک زن بود. اولین شهید اسلام یک زن بود و از ۹مسلمان نخستین، ۳نفرشان زن بودند. در چنین نگرشی‌است که انسان، از زبان قرآن، جانشین خدا بر روی زمین معرفی می‌شود و از زنانی چون مریم عذرا هم‌شأن پیامبران یاد می‌شود و مسئولیتها و امانتهای بزرگ تاریخی به‌ آنان سپرده می‌شود. قرآن الگوهای نمونهٌ خود را برای معرفی به ‌بشریت از میان همین زنان برمی‌گزیند: آسیه، هاجر، و این همان مسیری است که در عصر اسلام به ‌خدیجه و فاطمه منتهی می‌شود.
باید اضافه کرد که نفی مرزبندیها و ارزش‌گذاریهای جنسی، اگرچه بسیار لازم و مهم است، اما به‌تنهایی کافی نیست و بایستی آن را با یگانگی با یک آرمان رهاییبخش و شاخص رهبری‌کنندهٌ اثباتی در دنیای خارج از ذهن تکمیل کرد و به کمال رساند. والا زن، هم‌چنان‌که آخوندها و سوداگران دنیای جنسیت می‌خواهند، نوعی ضعیفه و متعلقه یا کالایی قابل خرید و فروش، فعل‌پذیر و غیرمسئول باقی خواهد ماند. این‌هم در روانشناسی زن مترادف با درون‌تابی، درون‌گرایی و گریز از مسئولیت‌پذیری است. 

ادامه دارد

پيشواييِ پساعاشورا (1)

قسمت اول
نگاهي كه در رابطه با «رخداد عاشورا» و «اربعين» بسيار معمول و مشهور است، معتقد است كه رخدادهاي پس از عاشورا كه ديگر نقش پيشوايي و رهبريت سياسي حسين عينيت حضوري و لحظه به لحظه اي خود را ازدست داده، كاملاً به فرد ديگري انتقال يافته است. اين فرد كه زينب نام دارد و خواهر «آگاه» و با «اراده»ي حسين ميباشد از فرداي رخداد عاشورا عملاً پيشواييِ جمعي شكست خورده و «ايماني» بحرانزده را برعهده ميگيرد. اگر در عاشورا روش و منش روياروي حسين با دموكراسي ستيزي و حاكميت خودكامه را به بحث ميگيريم، در پروسه ي «پساعاشورا» لُب سخن عمدتاً روي «رهبريت سياسي»، «شايستگي انديشوي» زن متمركز ميشود.
امروزه مسأله ي «سيادت» و رهبري سياسي زنان يكي از گفتمانهاي جدي «فمنيزم» به طور عام و خاصتاً گرايشهاي سياسي درون فمنيستي ميباشد كه با توجه به ميزان حضور زنان در رهبريت سياسي احزاب و كشورها، فمنيزم را از درون دچار چالش غيرقابل گذشتي نموده است. در كنار آن، «امامت» و پيشوايي عقيدتي ـ سياسي مردم هميشه مباحثات داغ سياسي را در ميان تمايلات و قرائت­هاي متعدد ديني ـ مذهبي در طول تاريخ تاريخ اسلام به راه انداخته است. گرچه اين مسأله اغلب به شکل يک مبحث درون ديني، ميان مذاهب مختلف اسلامي و نيز در بين روشنفکران ملي ـ مذهبي با متوليان رسمي و عرفي دين جريان داشته است، درعين حال گاهي از سوي پيروان انديشه ي غيرديني (لاییک و مارکسیست) براي به چالش كشيدن دين، هم به راه افتاده است. اينک و به دليل اهميت بحث، بسيار به جا و مناسب خواهد بود تا به بهانه ی «اربعین حسینی» که همه چیزش بر محور «زینب» و نقش سياسي زن در تحولات سياسي ـ اجتماعي جامعه میچرخد، اينگونه مباحث راهگشا را گسترش داده و طي بحثهاي طولاني و علمي کارشناسانه، بر غنامندي هرچه بيشتر آن بيفزاييم. چراکه مقوله هايي چون «دموکراسي»، «حقوق بشر»، «رهبريت دموکراتيک» و...، از سويي داراي اهميت حياتي براي کليه ي جوامع بشري بوده و به ويژه ما شهروندان افغانستان كه بيش از سه سده را در وضعيت ستم و تبعيض قومي گذرانده ايم، زنان ما با قرار داشتن در موقعيت برخورداري از ستم مضاعف نسبت به مردان، بالاترين نياز را به اين مباحث داشته تا نهايتاً به تبييني ديني از «پيشوايي سياسي» زنان دست يابند. همچنين در رهگذر شناخت، درک و استنباط دقيق و عميق آنها است كه زنان ميتوانند سرنوشت خود را بر مبناي کاملترين انديشه ها، تسجيل نمايند. از سويي ديگر، باید انديشه هاي بيانگر مقولاتي از اين قبيل كه «دموكراسي» و «رهبريت دموكراتيك» فرآورده و سوغات غرب بوده و ما شرقيها و به ویژه مسلمانان چيزي جز توحش را در پس منظر تاريخي خويش نداريم و چنانكه در نوشته ي قبلي خود اشاره نمودم، عاشورا از اين منظر رخداد خشن پيش مدرن به شمار ميرود، را با جديت دنبال نماييم و با توسعه ي هرمنوتيكي دين و سرفصلهاي تاريخي و سرنوشت سازي چون «عاشورا»، پاسخي درست و درخور نياز نسل نويني كه شديداً فريفته ي مقولات به اصطلاح مدرن شده است، ارائه كنيم. براي اين کار نيازمند کار دقيق، عميق و همه جانبه روی «قرآن» و متون معتبر دینی هستيم. مسلماً یکی از گامهایي که در اين راستا بايد برداشته شود، ترسيم مرزبندي دقيق و اصولي اين متون با تمامي برداشتهاي انحرافي اي كه آلوده به غبارهاي قومي ـ طبقاتي از دين و نيز انديشه هاي وارداتي و به اصطلاح غربي، همچنين روشن نمودن تكليف تلقيهاي خودکمبينانه ي ديني از نوع سروش خان (عبدالکریم سروش) است که بیهوده تلاش میورزد تا دو انديشه ي «اسلام» و «لیبرالیزم» به عنوان دو مکتب فکری جداگانه را به هم پيوند زند و از رهگذر دريوزگي و استمالت فكري از ديگران، به دموكراتيك بودن دين برسند.
گسترش دامنه ي مبحث انديشه هاي دموكراتيكي كه براي «دموكراسي» اصالت قائل بوده و براي تحقق آن تلاش جدي به كار ميرود، پاي شيعيان اثناعشري را بيش از ديگران به اين ميدان پر از چالش كشيده و از آنجا که 12 امامشان ظاهراً به شکل انتصابي بر اين مسند قرار گرفته اند، بيشترين انتقادها مبني بر غيردموکراتيک بودن رهبريت سياسي در اين مذهب را متوجه پيروان اين انديشه ي ديني نموده است. البته ضمن پذيرفتن مواردي از عدم تحقق انتخابات آزاد و دموکراتيک، بايد اين توضيح را بدهيم که امام اول شيعيان که خليفه ي چهارم مسلمين نيز بود، در يک «انتخابات» صددرصد دموکراتيک که حتا بسيار دموکراتيکتر از همه ي انتخابات سالم امروزي (مدرن) صورت گرفته و حتا نه با رأي مردم که با رجوع مستقيم خود مردم، «انتخاب» گرديده است. ما میدانیم که امروزه و براي جلب آرا و افکار مردم، کانديداها دست به تبليغات وسيعي به همراه ارائه و طرح برنامه هاي بسيار ايده آل زده که در مدت تصدي مقام رياستشان حتا قادر به انجام نصف آن برنامه ها و وعده ها نيز نميباشند. اما علي بر خلاف آن، فارغ از هرگونه تبلیغات خودپسندانه، تنها با اتکا به حدود 4 دهه کارکرد صاف و شفاف خويش در عرصه ي جامعه، بدون اينکه حتا خود را کانديد هم نمايد، مستقيماً توسط مردم به «امامت» مسلمين انتخاب ميگردد. البته پس از رجوع گسترده ي مردم به وي، نه تنها ذوق زده نشده (مانند بسياريها که خود را پيرو او ميدانند اما براي دستيابي به يک مقام کوچک و موقتي هم، به هر رذالت، دنائت و سرسپردگي اي تن ميدهند)، که آن را به آساني نپذیرفته و شرايطي را براي پذيرفتن بالاترين مقام سیاسی تعيين مينمايد، که تنها پس از قبول شدن شرايطش توسط مردم، به پذیرش آن تن ميدهد.
اما پس از شهادت اولين امام شيعيان که روش او سمبل نوع «حکومت» در اسلام ميباشد، اختناق، سرکوب و تفتيش عقايد جهت شناسايي و حتا دستگيري پيروان اين انديشه، جاي فضاي باز سياسي قبلي را گرفته و حاكميت به انحصار عقده مندان قيبله سالار درآمده که زمينه ي برگزاری هرگونه انتخابات آزاد و مستقيم را از بين برده و از اين پس شيعياني كه به عنوان جريان پيرو «سنت» پيامبر و علي در ايجاد حكومت مردمسالار و برابري خواه هستند، نه به شکل حاكمان سياسي و يا حتا شهروندان برخوردار از حقوق اجتماعي، سياسي و مدني، که به گونه ي جريان سياسيِ مورد پيگرد و زير فشار و تهديد قرار گرفته ای که فاقد «امنيت» جاني بوده و در دوره هاي بعدي تاريخ اسلام بيش از يك سده را به طور مخفي فعاليت و حتا زندگي عادي داشته اند. در اين دوره حتا انتخابات دروني جهت تعيين رهبريت سياسي و تشكيلاتي به دليل وضعيت اختناق حاكم، اگر نه به روشهاي معمول و علني (بيعت)، اما با رأيزني و «مشورت» تمامي باورمندان به اين جريان صورت ميگيرد.
انتقاد ديگري که برسلسله ي امامت شيعه وارد شده است، فقدان یک «زن» ميان امامان اين جريان فكري ـ سياسي ميباشد. امري كه سخت جريان مدعي دموكراتيك بودن را به باد انتقاد ميگيرد و تمامي ادعاهاي مبني بر «برابري زن و مرد» در باورهايشان را مورد «شك» قرار ميدهد. زيرا مسأله ي «زن» و جايگاه و موقعيت احتماعي ـ سياسي وي در متن انديشه و جامعه اي، از شاخصه هاي دموكراتيك و يا عقب ماندگي بودن آن به شمار ميرود. بنابراين، عدم حضور يك زن در جايگاه رهبريت سياسي، عليرغم ادعاهاي دموكراتيك و توده اي بودن، امري است جدي و غيرقابل چشم پوشي. دقيقاً به همين دليل تصميم گرفتم تا به بررسي مسأله ي «امامت زن» که همانا رهبريت سياسي او را در ديدگاه تشيع تبيين مينمايد، به طور مختصر و در گنجايش يک مقاله بپردازم.
امامت (رهبریت سیاسی جامعه) در انديشه ي تشيع به عنوان يکی از اصول مبنايي در اداره ي جامعه مطرح بوده، طوري كه در كنار «عدل»، دو اصل مذهب جعفري به شمار ميروند كه به سه اصل ديگر دين از ديدگاه غيرشيعي، اضافه گرديده و بدينگونه اصول دين نزد شيعيان 12 امامي را به 5 رسانيده است. طبق انديشه ي متفکران مترقي ديني، امامت به مثابه ي رهبريت سياسي جامعه در سه مرحله ي تاريخي و با شيوه هاي گوناگون بروز يافته است. در مرحله ي نخستين تاريخ، به شکل «نبوت» که در واقع همان امامت است اما برنامه ي سياسي ـ هدايتي اي كه نه توسط خود پیامبر و مردم، که مستقيماً توسط خداوند و با رهنمودهاي الهي (کتابهاي نازل شده از سوي خداوند) انتخاب ميشوند. در اين مرحله به دليل پايين بودن سطح آگاهي مردم، اصل اداره و رهبريت اجتماع توسط هدايت از بالا صورت ميگيرد و مردم تنها «پيروي كنندگان»ي بيش نمي­باشند. مسلماً کتابهاي الهي با ارائه ي اصول و قواعد عام حرکت و تکامل جامعه و انسان، به ياري پيامبران مرسل ميشتابند و آنان نيز با اتکا به آن رهنمودها به هدايت انسان و جامعه به سوي تکامل و ارتقاي رفتار و مناسبات ميان انسان ها ميپردازند. در این خصوص بايد توجه داشت که رهنمودهاي از بالا (وحي) هرگز جدا و بيربط به ضرورتها و شرايط عيني و ذهني جامعه صورت نگرفته بلکه دقيقاً بر اساس نيازها، بافت و ساختار اجتماعی و مرحله ی تولیدی جامعه، از سوي خداوند فرستاده ميشوند. در اين مرحله، در كنار پيامبران مرسل، هميشه دانشمندان، فرهيختگان و فيلسوفاني در جامعه حضور داشته اند كه به هدايت بشريت ميپرداخته اند. اينان نيز بنا به مرحله ي تكامل فكري و نيز مناسبات توليدي جامعه، هرگز به روشهاي دموكراتيكتري نسبت به پيامبران دست نيافته اند. زيرا بايد پذيرفت كه ارتقاي انديشه هاي بشري در رابطه­ي تنگاتنگ و ديالكتيكي اش (اثرمتقابل) با روابط و مناسبات اجتماعي و اقتصادي ـ توليدي يك جامعه قرار دارند، به گونه اي كه با گسترش و ارتقاي كمي و كيفي نياز انسانها، همچنين افزايش جمعيت و مآلاً پيچيده تر شدن مناسبات و روابط انسانها و انديشه ها به منظور حل تنشها، گام به گام دموكراتيكتر شده و مآلاً رشد آگاهي نيز فراتر ميرود. و در همين سيكل تكامل است كه انسان به تدريج از «ضرورت»ها و وابستگي نجات يافته و به «آزادي» نزديكتر ميشود.
مرحله ي بعدي، حاكميت «امام معصوم» است که تنها جريان شيعي به آن به عنوان يكي از مبنايي ترين مقولات فرهنگ سياسي خود، باورمند هستند. در اين دوره همانگونه که قبلاً هم به آن اشاره گرديد، طي مرحله اي محدود از تاريخ به اجرا درآمده و با شهادت امام یازدهم و غیبت آخرین امام شیعه، متوقف گرديده است. گرچه شيعيان را عقيده بر آن است که اين سلسله با ادامه ي حيات امام دوازدهم همچنان پابرجاست، اما سخن اصلي بر سر نحوه ي انتخاب امام معصوم است که به دليل تداوم حيات آخرين امام، عملاً متوقف گرديده است. درعين حال نبايد فراموش كرد كه يك جامعه ي متحرك و پويا هرگز نميتواند در فقدان رهبريت سياسي اي كه از حضور عيني، ملموس و اثرگذار برخوردار باشد، ادامه ي حيات دهد. بنابراين تا زمانيكه مردم خواهان حضور فعال در تحولات سياسي ـ اجتماعي يك جامعه باشد، ناچار از برخورداري از رهبريت سياسي شايسته و ذيصلاح است. به عبارت ديگر، به دليل فقدان و يا عدم حضور عيني و سوبژكتيو رهبريت سياسي مطلوب به هر دليلي كه باشد، نميتوان حضور يك جامعه در كنشهاي سياسي ـ اجتماعي را به تعطيلي كشاند. زيرا انساني كه خود يك پديده ي اجتماعي است و جبراً در همه ي تحولات داراي نقش خواهد بود (حال اگر نقشش عمدتاً «پسيو» باشد و يا اثرگذار)، درصورت تعطيل نمودن «كنش»هاي وي، در موقعيتي كاملاً اثرپذير قرار خواهد گرفت.
اساساً فلسفه ي «غيبت امام معصوم»، به عينيت كشانيدن اصل «امامت توده» است و از آنجا كه «عصمت» امري نسبي است، «انتخاب» رهبريت سياسي غيرمعصوم، خود گامي است در راستاي تداوم امامت معصوم. زيرا مفهوم عصمت «ناآلوده» و «منزه» از انحراف و «گناه» ميباشد. بنابراين، با هر انتخابي كه صورت ميگيرد و تجارب بيشتري كه به دست مي آيد، در راستاي برگزيدن «شايسته»تر از پيش بوده و چنين روندي مآلاً به سوي انتخاب «معصوم» ادامه مي يابد.
نکته ی مهم و ظریف این است که درجامعه اي کوچک و با سطح بالای آگاهی اجتماعی که طي آن مردم مسلح به اصول و معيارهاي مترقي و مردمي هستند، شناخت افراد و جريانات اجتماعي ـ سياسي عمدتاً به دليل زيرنظر بودن كاركردهاي شان، چندان مشکل نخواهد بود. اما اين امر در جوامع وسيع و گسترده ناممکن است و در صورت انتصاب، همگان از سوابق و کارکرد روزمره ي آنان چندان آگاهی ندارند. و از سويي چون نميتوان بدون امامت (رهبریت سیاسی) اداره­ي جامعه را پيش برد، بنابراین برای یافتن چنین رهبریتی، جامعه ناچار از انتخابات عمومي است. فراموش نکنيم که انتخابات هرگز بهترين روش دموکراسي نبوده، بلکه آخرين راه حل به شمار ميرود. بر اين اساس، اصل مبنايي در «دموکراسي»، تفاهم در مباحثات روی برنامه و عمل موردنظر ميباشد که در صورت نبودن شرايط لازم براي رسيدن به تفاهم مطلوب، ميتوان به رأيگيري به عنوان ضعيفترين و آخرین راه جهت تحقق «دموکراسي» و تجلي اراده ي مردم متوسل گشت. بنابراين، تلاش ميگردد تا جهت حفظ اختصار، فهرستوار مطالبي را مطرح نمایم.

ادامه دارد